به نام خدا
سلام علیکم
از بابت محبت همتون متشکرم
پیش زمینه ذهنی هر دو حالت رو باید داشته باشم ؛ خانمم چطوری میخواست طلاقش رو بگیره ؟نه! این پیش زمینه ذهنی را که آنها میایند که وضعیت را خراب کنند، بنداز دور! خانومت داره میاد زندگی کنه! وگرنه طلاقش رو گرفته بود. آنچه که آنها را ممکن است تحریک کند این است که حس کنند دخترشان بی عزت شده، پس
حتما حتما حتما هم سعی کن گرم باشی! و خودت رو از بازگشت خانومت (همانگونه که واقعا خوشحالی) خوشحال نشون بده! بابا! زنی گفتن مردی گفتن! و کلی عزتش بذار.
ببینید روراست بگم من اینجا دروغ ننوشتم و به خانمم بعد از دادگاه گفتم که راستشو بگه خیلی کارها خواهم کرد براش ولی گفت دعوا دروغم داره و فکر میکنه این استدلال منطقی هست برای قسم دروغ . البته دانش و علمش کم هست نسبت به حقیقت زندگی من این رو درک میکنم.
اندکی صبر سحر نزدیک است ؛به هر حال تبریک میگم. که بالاخره خانوم خودش مجبور شد! بگه دوست داره برگرده سر زندگیش، چون شما هیچکدام از سیگنالها را نگرفتی. و فقط میخواستی برنده دعوای حقوقی باشی.
هنوز دعوای دادگاهی ما تموم نشده ، ایشون یه بار دیگه حق اعتراض داره و البته در دادگاه کیفری هنوز پرونده باز هست و احتمال محکوم شدن بنده وجود داره که اینجانب به زندان محکوم بشم ، فکر نمیکنم زندگی یه چیزی باشه که وقتی رفتی دادگاه همچنان بخوای رمانتیک صحبت کنی و قاضی هم به رومانتیک بودن تو رای بده ، اونجا باید بگی چی هستی و کی هستی و اصولا اگه نگی مینویسه مرد بی عرضه هست و عرضه اداره زندگی رو نداره زن راست میگه .
خلاصه بگذریم زیاد مهم نیست که چی هست و چی نیست !
من قبول دارم که این وسط خیلی ها ضرر کردن ، از جمله بزرگترین کسانی که ضرر کردن من و خانمم بودیم که من که تا حدودی اصلا میتونم بگم نسبت به زندگی مشترک به مردایی پیوست خوردم که میترسن دوباره زنشون بازی در بیاره و همواره توی یه کابوس که اگه باز این اتفاقات بیفته چی و اینده اینطوری نشه و ...
اما با همه اینا دارم با خودم کار میکنم که راه درست رو انتخاب کنم و برم جلو ،
مطلبی که نوشتم خلاصه وار و بعضی جاهاش رو ننوشتم حالا یا بخاطر شور و شوقم یا بخاطر اینکه داشتم برای امشب نقشه ها میریختم که چه کنم چه نکم یا بخاطر اینکه پدرخانمم چرا اونطوری کرد و هدفش چی بود !
اگه کامل نتونستم بنویسم معذرت میخوام ولی در کل همون بود که نوشتم .
به منزل که اومدم نشستم فکر کردن و یه لیست از افرادی که میتونن برن و بیارن نوشتم . در کل چون فامیل حرف و حدیث زیاد شده بود روی فامیل اصلا حساب نکردم و گفتم چه فرقی میکنه دوباره یکی اونا میگن یکی فامیل من اخرش هم احتمالا جر و بحث بشه و دوباره خاله زنک بازی ها توی فامیل گل بگیره و ادامه داشته باشه .
پس به این نتیجه رسیدم که یکی از راه ها میتونه حضور یک شخص غیر فامیل باشه تا محیط رو کنترل کنه و خونسردی رو حفظ کنه توی محیط ! در باب دیگه گفتم خب یه غریبه که نمیتونه پاشه بره تنهایی خونه خانمم و او رو برداره بیاره پس باید یکی از بستگان من هم بره که پسرعمه ام که دامادمون هم هست رو انتخاب کردم تا بره و همراه با اون غریبه بره بیارن .
از طرفی قلقلک گرفته بودم که یه جورایی چون میدونستم پدرخانمم شاکی هست و اجازه اومدن به خانمم رو نمیده پس یکی رو بفرستم که حرصش در بیاد و کلا قاطی کنه اما خدا رو شکر تونستم به این حس شر غلبه کنم .
بین افراد غریبه چند گزینه گذاشتم اما یکی از گزینه ها که خیلی ادم خوب و اگاهی هست و میدونستم که هم چشم پاک هست و هم میدونه چطور صحبت کنه رو انتخاب کردم به نام اقا سعید .
اقا سعید رو راضی کردم که بره و به همراه دامادمون (پسرعمه من ، پسر خاله پدرخانمم ) و البته برادرم اگه اومد خانمم رو بیارن .
ساعت 8 و نیم از جلوی در خونه اینا رفتن ، سر راه اقا سعید تصمیم میگیره زنگ بزنه خونه پدرخانمم و ازش اجازه ورود بگیره و به پدرخانمم میگه اگه اجازه بدید مزاحمتون بشیم و او هم قبول میکنه .
هر دو میرن داخل و گرم صحبت میشن .
اقا سعید میگه : بعد از ورود به پدر خانمت گفتم خیلی مردی که پدر و مادرت رو پیش خودت نگه داشتی ، واقعا مردی و پدر خانمم هم از این حالت استقبال میکنه و با اقا سعید درد دل رو شروع میکنه .
بعد از تعریف کردن اینکه توی فامیل این حرف بوده و اون حرف شده و اینا ...
پدر خانمم میگه که این مدت کسی نیومده دنبالش و باید پدرش و احمد و شما و همین اقا مرتضی بیایید اینجا و بنویسید که دیگه نمیزنه و نمیندازه بیرون و تعهد بده تا من اجازه بدم با شما بیاد .
اقا سعید هم میگه که اره احمد خیلی کار بدی کرده که این مدت نیومده و از جوونی او بوده و نادونی کرده شما ببخش و اجازه بده ما وصل کنیم . من الان یه هفته هست فهمیدم و خیلی ناراحتم و همش به احمد دارم فشار میارم که این زندگی رو جم و جورش کنه ، الانم انتظار ندارم که شما دخترت رو همراه من نامحرم بفرستی خونه شوهرش ما اومدیم اینجا که حرف بزنیم ببینیم چیکار میشه کرد و راه ایجاد کنیم برای وصل شدن اینا .
پدر خانمم هم که میبینه اقا سعید تقریبا به نفع او داره صحبت میکنه یه خورده سرعتش رو بیشتر میکنه و بیشتر میگه و درد دل میکنه که اون شب زده انداخته بیرون و دخترم اومده خونه گفته بابا من رو زد انداخت بیرون و با این حال برش گردوندم خونه اش اما احمد قبول نکرد و من هم مستقیم بردم کلانتری و پزشک قانونی ولی با این حال شکایت نکردم تا این زندگی بهم نخوره و حالا هم قصدمون اگه زندگی کردن دخترمون نبود تا حالا انقدر اشنا دارم که طلاقش رو بگیرم و احمد رو بندازم گوشه زندان و ...
با این حال دوتا بزرگتر بیارن و پدرش بیاد و خودش هم بیاد و تعهد بده و زنش رو ببره سر زندگیش اما همینطوری نمیذارم بره . امروز توی دادگاه به دخترم گفته شب میای یا نه و تهدیدش کرده بعد اقا سعید گفته که اخه احمد هم میگفت مثل اینکه شما چیزی گفتی بهش که پدرخانمم گفته نه من رفتم فقط گفتم اون روز به این دختر چی میگفتی درباره من ، حالا که خودم هستم به خودم بگو ، اونم در رفت پیش قاضی منم گذاشتم اومدم خونه !
خلاصه اقا مرتضی هم طبق گفته خودش فقط ناظر هست و هیچی نگفته بجز چند کلمه جزئی
جلوی در هم موقع خداحافظی اقا سعید رو میکشه کنار و صحبت میکنه میگه که تو فرض کن ببین اگه این یه مرغ هم بوده باشه توی این 14 ماه من فقط بهش دون داده باشم هم دو میلیون خرجش کردم حالا همینطوری برگرده ؟اقا سعید هم گفته خدا روزی رسونه فرض کن آشتی بودن هر روز میومدن خونه ات دوتایی میخوردن اونوقت خرجت 4 میلیون میشد و ...
البته اینا که رسیدن جلوی در دیگه به برادر من گفتن که نره داخل و نیازی به او نیست و او توی ماشین منتظر بوده .
بگذریم
اقا مرتضی اومد خونه و قسمتی از ماجرا رو تعریف کرد و گفت اقا سعید گفته خودش باهات حرف میزنه .
اقا سعید هم زنگ زد رفتیم بیرون تا همین حالا قبل نوشتن داشتیم صحبت میکردیم .
گفت احمد پدر خانم تو ادم مغروری هست و دوست داره خودش رو مثبت نشون بده و بگه من ادم خوبی ام .
حالا من هم رفتم اونجا سعی کرد خودش رو آدم منطقی و امروز نشون بده برای همین محیط فراهم هست برای اینکه این زندگی رو درستش کنیم .
نمیخوامم یه جوری بشه نه تو کوچیک بشی یا چیزی دیگه فقط میخوام صلح بشه و تموم بشه بره . اینطوری ام اگه بری پیش قاضی شاید اون لج کنه و رای رو به تو بده ولی اگه میخوای زندگی کنی تا شنبه به خانمت فرصت بده و کمک کن برگرده . اینطوری از نیت اصلی اش هم خبردار میشی ، گفتم مثلا چه کنیم ؟
گفت ببین پدرخانمت میگه دوتا بزرگتر ببریم و تو و پدرت خب چه اشکالی داره ببریم ؟ میریم صحبت میکنیم و برمیداریم میاریم .
گفتم ببین آقا سعید من اصلا مشکل با اوردنش ندارم میخوای باهات بیام بریم خونش تا بیاریمش ؟ چشم میام . اما ببین برادر من این وسط یه چیزی مطرح هست و اون اینکه صاحب این زندگی من هستم و خانمم یعنی ما دوتا میگیم که ما با هم زندگی میکنیم یا نه ! اما اینطور که معلوم هست خانم من هنوز هم پیرو خط پدرش هست و گوش به حرف او . در ضمن پدرخانم من دنبال این نیست که احمد با خوشی برگرده سر زندگیش بلکه دنبال اینه که به ادعاهایی که توی فامیل کرده که من ال میکنم بل میکنم باید الان پاسخگو باشه و در واقع دنبال نجات غرور خودش هست نه زندگی دخترش . مگه به غیر از اینه که یه پدری میبینه زندگی دخترش داره بهم میریزه کلی خرج میکنه تاداماد تشویق به زندگی بشه یه پدری هم خودش با دست خودش دخترشو بدبخت میکنه .
گفتم تو منو حیوون حساب کن اصلا ، مثلا شیر حساب کن ! من حق ندارم به عنوان یه حیوون نه انسان فهمیده از زندگی و محیط خودم ، دفاع کنم و اگه شیر یا حیوونی دیگه اومد توی زندگیم دخالت کنه گلگی کنم ؟
من با پدر ایشون حرفی ندارم ، من با خانمم حرف دارم و میزنم هیچ مشکلی هم ندارم اما پدر خانمم فقط میخواد یه سری ادعا رو تکرار کنه که هیچ کس از وجودش خبر نداره فقط میخواد اثبات کنه که اره این دروغ بوده و حالا که توی فامیل پخش شده باید از طرف احمد تایید بشه و من بتونم جواب این همه سئوال فامیل رو بدم همین .
گفت خیله خب پس یه کار دیگه میکنیم ، گفتم چه کاری؟ گفت من فردا زنگ میزنم از پدرش اجازه میگیرم که به همراه خانمم تو و خانمت رو جمعه ببریم بیرون و با هم صحبت کنید و حرفاتون رو بهمدیگه بزنید بعد هم میبرم تحویلش میدم . اگه خانمت گفت میاد شبش به اتفاق هم میریم خانمت رو میاریم و هیچ حرفی هم زده نمیشه و اگه هم نه به توافق نرسیدید که تو شنبه برو بگو اقدام کردم ولی نیومد ما هم شهادت میدیم اما به نظرم این فرصت رو ایجاد کن تا ختم به خیر بشه .
به نظرم پیشنهاد جالب و خوبی اومد و با توجه به اینکه پدرخانمم سعی کرده خودش رو منطقی نشون بده و به حرف اقا سعید گوش کنه ، گفتم از همین یه روزنه هم استفاده کنم .
برای همین قرار هست فردا تماس بگیره با پدرخانمم و اگه موافقت شد جمعه بریم دنبال خانم تا بریم بیرون صحبت کنیم ببینیم چی به چیه !
حالا توکل به خدا انشالله که اینجا چون دادگاه نیست راخت تر و اروم تر و با حوصله تر صحبت کنیم . این پدرخانم من اگه مجاز بود من رو کشته بود باور کن ! اون همه صبح به من فحش داد ها به اینا گفته اصلا هیچی نگفته و خیلی هم مودبانه صحبت کرده .
به اقا سعید گفتم میدونی مشکل چیه ؟ ما خودمون چون از ماجرا خبر داریم نمیتونیم به همدیگه دروغ بگیم اما چون مثلا تو خبر نداری من وقتی یه چیز میگم تو یه نظر داری اونم وقتی یه چیز میگه تو یه نظر پیدا میکنی برای همین باید ببینیم روز جمعه انشالله خانمم اگه هدفش برگشت باشه حقیقت رو بگه و قال قضیه رو بکنه . خسته ام از این همه برنامه ریزی واسه هیچی .
حتی حوصله اینو ندارم که شنبه برم بگم نیومد اما چیکار کنم نرم باید برم زندون برم هم که دوباره دادگاه بازی شروع میشه ، ای خدا تمومش کن واقعا نادونی هم بد دردیه .
گر توانم که ز درون کسی را نیازارم ،،،،،، حسود را چه کنم که خود برنج است .








علاقه مندی ها (Bookmarks)