سلام دوستان عزیزم

یه راهنمایی میخوام اما چون هم به انجمن اختلاف سنی مربوط میشه هم خواستگاری نمیدونستم کدام بهتره این بود که اینجا گذاشتم.
تردید داشتم مطرح کنم یا نه اما صحبتهای فرشته مهربان تو اون یکی تاپیکم باعث شد اینم مطرح کنم.ممنون میشم راهنماییم کنید

راستش چند وقت پیش پسری که حدوداً 10 سال از خودم کوچیکتره ازم خواستگاری کرد.
تو تمام عمرم این اولین بار بود که کسی مستقیم و بدون واسطه جرات کرد و حرف دلش رو مستقیما ً به خودم زد
راستش از جرات و اعتما به نفسش خیلی خوشم اومد!

دوستان عزیزم به نظر من این یعنی اعتماد به نفس نه کار اون همکارم که از رو بی فکری و ...بود!
ترم آخر کارشناسیه ، شغلی هم نداره فعلا ، از شهر دگه هم هست(دانشجو) ، سربازی رو هم در پیش داره ، خیلی مذهبیه(البته در ظاهر چون باطنشو هنوز خوب نمیدونم) ، و تنها چیزی که بهش ایمان دارم اینه که کاملا چشم پاکه و محجوبه ، ساده پوش هم هست

منم لیسانس دارم ، تو یه اداره دولتی کارمند هستم ، فکر میکنم منم مذهبی هستم ، کاملا محجبه و چادر میپوشم ، منم ساده پوشم ، رابطه آزاد با کسی ندارم و برام مهمه که اونم همینطور باشه ، ایمان و اخلاق همسر آینده بر ام فوق العاده اهمیت داره ، اصلا هم بهم نمیاد بزرگتر از اون باشم!

راستش جا خوردم وقتی بهم گفت اما در کل ازش بدم نمیاد و اگه مشکلات (از جمله این اختلاف سنی) نباشه نظرم مثبته!
از اونجایی که از دروغ و کش دادن هر چیزی خیلی بدم میاد ، همون اول بهش گفتم من حدود از شما 10 سال بزرگترم .تا حالا شما اطلاع نداشتید اما حالا میدونید پس لطفا در مورد این اختلاف سنی خوب خوب فکر کنید چون مسئله کوچیک و بی اهمیتی نیست!گفتم برای شما هنوز زوده وباید درستونو رو ادامه بدید ...
اما اون گفت : هدفم از ازدواج فقط خداست و معتقدم انسان اگه تقوا داشته باشه میتونه زودتر ازدواج کنه!
گفت سن زیاد مهم نیست و من مشکلی ندارم . گفت طرز فکر( و یه چیزهایی تو این مایه ها) برام مهمه
اما من بهش گفتم بیشتر فکر کنه چون نمیخوام از سر اجبار یا دلسوزی یا هرچیز دیگه ای با کسی ازدواج کنم و کسی باهام ازدواج کنه .
دیروز اومد ...گفت به حرفای شما که فکر کردیم خودم سردرگم شدم! به خاطر ادامه تحصیل و بعد سربازی و بعد کار. گفت هنوز نتونستم به نتیجه ای برسم و تو کار خودم موندم
منم از اونجایی که تجربه ای تو این زمینه ندارم چیزی نگفتم یعنی راه حلی به ذهنم نرسید و اگرم میرسید راستش روم نمیشد بگم چون فکر میکنم میگفت این از خداشه! حتی نگفتم اول درمورد اینا فکر نکردی ؟
با اینکه گفت سن برام مهم نیست و ملاکهای بهتری دارم اما حالا فکر میکنم براش مهم شده اما چون خجالت میکشه بگه این بهانه ها رو میاره!

اما تو خونه فکر کردم دیدم یه راه حل هست!
این فکر وقتی داشتم از خدا کمک میخواستم و دعا میکردم به ذهنم رسید.
مثلا جایی امریه بگیره که هم کار موقت داره هم سربازیش طی میشه هم میتونه واسه ارشد بخونه !
منم که شاغلم و تجربه کنترل مخارج و قسط و وام و ... دارم و فکر مکینم بیشتر از اینکه الان تحت فشارم سخت نباشه .یعنی میتونم تا اون یه کار دائم و خوب پیدا کنه خودم درامدم رو خرج خونه بکنم .
آخه پسر خوبیه میترسم فرصت از دستم بره .چون با دوستم و خواهرهام مشورت کردم همه شون گفتن تو باید حرفتو میزدی و کاری میکردی احساس امنیت کنه و اونم حرفشو خوب خوب بزنه .باید ازش حرف می کشیدی ...مثلا وقتی گفت کار ف منظورش این بوده تو شاغلی اما من بیکار و ممکنه سرم منت بذاری یا خودتو بگیری و ...
فتن با این حرفام جواب منفی رو دادم بدون اینکه خودم متوجه باشم!!

شما هم همین فکرو میکنید ؟

اون رفته و من بهش دسترسی ندارم مگه اینکه خودش بیاد یا من با واسطه پیداش کنم .راستش روم نمیشه پیغام بدم که بیاد بهش بگم که یه راه حل به ذهنم رسیده.
حالا سوالم اینه : بهش پیغام بدم که بیاد فکرم رو بهش بگم یا نه ؟
اصلا فکرم میتونه کارساز باشه یا نه ؟
اینکه برای پیدا کردنش یه کارهایی بکنم زشته یا نه ؟
با این کارم چه فکرهای ممکنه بکنه ؟ پیش خودش نمیگه این خانم چرا دنبال راه حل میگرده ؟!
خواهش میکنم زود بهم بگید تا اگه زشت نیست تا فرصت دارم پیداش کنم .
در مورد اختلاف سن هم صحبت میکنیم اما خوداهشا اول اینو بهم. بگید
.
[b]منتظرم[/b]