نقل قول نوشته اصلی توسط blue sky
سلام و خوش آمدید

نقل قول نوشته اصلی توسط setareye khamoosh
[align=justify]اما اين سوال تو ذهنمه.آيا ارزش نابودي خانواده اون و من رو داره فقط به دليل اينكه با هم باشيم؟[/align]
به این سوالتون می خوام جواب بدم: نه نداره. ارزش خانواده و تقدسش خیلی بیشتر از اینهاست که هیچ دلیلی تو دنیا برای شکستن حرمتش وجود نداره حتی عشق.

ستاره خاموش فکر نمی کنی خیلی ازخود راضی هستی. ببخشید که باهات دارم اینطور حرف می زنم اما قرار نیست که به هرچی دلت خواست برسی و اگه یه وقت نرسیدی مثل بچه ها قهر کنی و آرزوی مرگ کنی.
اگه واقعا عاشقی، البته عاشق اون و نه خودت، ازش بگذر و بزار فراموشت کنه. اینطوری می تونی بخودت ثابت کنی که چقدر گذشتی.
برای زندگیت برنامه ریزی کن. یه کم رو پای خودت وایستا. یه چیزایی رو با تلاش خودت به دست بیار. زندگی ابعاد دیگه ای هم داره غیر از اینکه در کنار معشوق باشی.
نميدونم شما چطور برداشت كردين.اما من ازش گذشتم تا اون خوشبخت شه.اما الان دلم غصه داره.نه اينكه من دوباره دنبالشم يا مي خوام برگرده.من با خاطراتمون درگيرم.با عشقمون.وگرنه حرف طلاقم وسط اومده بود.گفت اما من قبول نكردم

نقل قول نوشته اصلی توسط بهشت
اگه بهم ميگفت دوست ندارم آدم يجور كنار ميومد.اما نه تنها اين رو نگفت بلكه گفت عاشقتم.
مردها تا وقت بهت نرسیدن عاشقتن. اگه صد سال دیگه هم ببینیش، همین را می گه. اما جدی نگیر. این فقط برای یک مدت محدوده. وقتی بهت برسه، سیر می شه. زندگیش هم که جای دیگه است. برمیگرده سر زندگیش. بعدش تو می مونی و وجدانی که از خیانت به یک زندگی درد می کشه و دلی که از تحقیر و توهین های اون مرد شکسته. یعنی وضعیتی صد مرتبه بدتر از الان. پس اصلا به فکر رسیدن به ایشون نباش.
اگر قبلا به هم می رسیدید، یا ایشون چی بود و کی بود، ویژگیهاش چی بود و ... همه مال گذشته است. شما گفتین که اگه بهتون می گفت دوستتون نداره با مساله کنار می اومدین. من می گم که دوستتون نداشته که رفته. دوستتون نداشته که نموند تا خودش را اثبات کنه، به شما و خانواده ات. بارها شنیدم که مردها اگه کسی را بخوان هر جور شده راهی برای رسیدن بهش پیدا می کنند. دوستتون نداشت که راحت کنار کشید. مثل شما درگیر احساسات نبود. وقتی دید به صلاحش نیست رفت. شما هم عاقل باشید. مهمترین کاری که باید بکنید و گویا تا حالا نکردید اینه که ارتباطتون را با ایشون کاملا قطع کنید.
از کارها و افکاری که باعث می شه یه این قضیه فکر کنید دوری کنید. وقتی بشیند کنار ساحل و مدتها بهش فکر کنید افسرده می شید و این فکرها هیچوقت از ذهنتون پاک نمی شه. اما اگه برید دنبال فعالیتهای مختلف اجتماعی و ورزشی و ... سر خودتون را گرم کنید و خودتون را مشغول کنید تا فرصت کمتری برای فکر کردن بهش داشته باشید کم کم از فکرتون دور می شه. خودتون باید به خودتون کمک کنید. تا شما نخواید هیشکی نمی تونه کاری بکنه.
چون نوشتین که مشکل مالی ندارید، پیشنهاد میکنم حتما برید مشاوره. فکر نمیکنم نیاز به روانپزشک و مصرف دارو باشه. اول برید مشاوره، اگه لازم باشه ایشون بهتون خواهند گفت که برین روانپزشک یا نه. اما اگه اول برید روانپزشک احتمالش کمتره که بفرستنتون مشاوره. با قرص و آرام بخش و دارو و ... سرگرمتون می کنند و بعد مدتی به داروهاشون معتاد می شید ( با عرض معذرت از روانپزشکان و پزشکان با وجدان که تعدادشون کمه، اما صفر نیست ).
اگر هم دوست داری توی تالار ادامه بدی، مساله را بازتر کن. چند وقت از جداییتون می گذره و شما هنوز آروم نشدید؟ آیا تلاشی کردید و ناموفق بود یا اینکه دایم نشستین بهش فکر کردین و مساله را برای خودتون بزرگ کردین؟
شما منظور من رو بد گرفتين يا دوست دارين همه رو با 1 چشم ببينين.ميگين دوست نداشت وگرنه ميموند.حالا ميگم 1 قسمت از دليل نموندن.خانواده من حتي نزاشتن اون بياد تو منزل واسه زدن حرف ازدواج و پدرم مخالفت هميشگيش رو اعلام كرد.اين حرف ها از چند جهت مطرح شد.1 بار حتي مادرش با مادرم حرفيد كه جواب به هيچ وجه هم شنيدن.اون فكر كرد من نمي خوامش.واسه همين بعد اينكه حرف اين زن فعليش اومد وسط نظر من رو خواست.اون سنش داشت زياد ميشد و من نميخواستم جوونيش رو بگيرم.ترجيح دادم اون خوشبخت شه.اون خاستگاريم بهم خورد.اما كم كم درست شد.اون بعدا كه برگشت بعد قضايايي گفت فكر مي كردم دوستم نداري كه جواب منفي بهم دادي.واسه همين لج كردم.وگرنه عالم و آدم هم ميگفت ازدواج نمي كردم.خواست زندگيش رو بهم بريزه اما من بعد فكر كردن راجع به حرفش نزاشتم اين كار رو بكنه .نه بخاطر دلسوزي واسه زنش چون ميدونست من رو دوست داره.واسه خودش كه اين زندگي تقريبا آروم رو از دست مي داد.

راجه به سرگرم كردن بايد بگم من بيكار نيستم و همه اون مواردي كه اشاره كردين رو انجام ميدم.پس مي بينيد كه با سرگرم كردنم مشكل حل نشده.اون جزوي از زندگي منه و من هم جزوي از زندگي اون.2 خاطره فراموش نشدني.در ضمن من 6 ماهه سعي در فراموشي دارم كه ارزش نداره.يا سعي كردم به كسه ديگه فكر كنم اما نشد.6 ماه كمه؟اگه كمه باشه.اما من نسبت به اون اوايل خيلي آرومترم.من هر روز تو تنهاييام غصه مي خوردم .الان برام عادي تر شده.و گاهي واقعا بهم ميريزم.البته خوب ميگم كه فقط تو تنهاييام.هيچكي نميدونه پشت چهره من چيه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟خصوصا اين روزا بيشتر يادش ميوفتم.هر روزي از زندگي 1 خاطره بوده.1 سريشم مال همين شباست.

نقل قول نوشته اصلی توسط فرانک1389
ستاره جون اولا که هیچ ستاره ای خاموش نمیشه حواست باشه
عزیزم من درکت میکنم مطمئن باش
بهت حق میدم که ناراحت باشی اما بهت حق نمیدم از مردن و خاموشی و نابودی و ... حرف بزنی!
عزیز دلم چقدر خوبه که تو ظرفیت داری و امکانات مالی و ...خودتو وسیله برتری نمیدونی
من بهت میگم:
اگه عاشقی معشوقت رو کاملا آزاد بذار و محدودش نکن
حالا که ازدواج کرده بهش اجازه بده زندگی کنه، بدون تو
خودتو ازش پنهان کن
راههای دسترسیش به خودتو از بین ببر
بهش بی محلی کن(منظورم بی احترامی نیست ها)
اگه عاشقشی ترغیبش کن به زندگی در کنار همسرش که دوستش داره و منتظرشه
اگه عاشقشی از خیانت نهیش کن
اگه عاشقشی یادش رو تا همیشه تو ذهنت نگهدار اما در ظاهر فراموشش کن
چون دوستش داری بسپارش دست کسی که از همه بیشتر مراقبشه و دوستش داره(خدا)

خودت رو هم بسپار دست خدایی که الان از دلت خبر داره و ناله هات رو میبینه
عزیزم من سرزنشت نمیکنم که چرا دوستش داری
نمیگم دوتسش نداشته باش چون این حس دست خود آدم نیست
اما میگم رهاش کن...کاری کن ازت دور بشه...کاری کن ازت ناامید بشه و بچسبخ به زندگیش

اینجوری خودت هم آرامش داری باور کن این تنها راهشه
اما سعی کن بزرگترهاتو در عین احترام متوجه این مهم یکنی که همسطح بودن تنها در امور مالی و اجتماعی نیست .
گاهی تو یک خانواده هم که سطح اجتماعی و فرهنگی و مالیشون یکیه(چون تو یه خونواده هستن) هر یک از اعضا راه خودشو میره و هرکی یه جور رفتار میکنه و گاهی هم برعکس میشه دو نفر عاشق هم بشن و در هم ذوب بشن در حالیکه از دید دیگران شاید هیچ نقطه مشترکی ندارن

از خدا میخوام بهت صبر و آرامش بده
در مورد جمله اولتون اگه در مورد ستارگان مطالعه كنيد ميبينيد كه وقتي ستاره اي ميميره خاموش ميشه.

در مورد رها كردن من رهاش كردم و حتي 1 بارم خودم ازش سراغي نگرفتم مگر خودش.

در مورد بزرگتر ها بايد بگم كه خانواده من 1 بعد نگر نيستن.اون ها همه ابعاد رو در نظر ميگيرن.اونها موافق تجملات الكي نيستن.هميشه همه رو نصيحت كردن به درست و خوب زندگي كردن و متاسفانه اصلا حس خوبي نسبت به اون نداشتن.خانواده خود اون پسر هم ميدونستن كه ما با هم تناسب زيادي نداريم و قبول داشتن اما خوب نميتونستن علاقه رو انكار كنن.بي اهميت ترين چيز اين بود كه همه اعضاي خانواده من تحصيلات عاليه دارن برعكس اونا.زياد بود از اين علاقه ها حتي آتشين تر كه با هم متناسبم بودن و به هيچ جا نمي رسيدن. الان ميگي توقع رو كم مي كنم اما بعدا ميگي اشتباه كردم.خوب اگه من هيچ كدوم اينارو نداشتم و از 1 خانواده ساده بودم راحت ميشد واسه هم باشيم.من ميگم ميشه از صفر شروع كرد مثل خودتون ميگن شما با ما فرق دارين.خوب 1 واقعيت بود بايد قيد خيلي چيزارو ميزدم اما ميشد از نوع همه چي رو باهم ساخت.مگه همين بزرگتراي ما از اول همه چي داشتن؟ولي ميگن شما كه از اول همه چي داشتين و سختي نكشيدين اهلش نيستين...نميدونم والا اما صحبت از گذشته و چراها هيچ دردي رو دوا نمي كنه.مهم حاله.الان.من معتقدم گذشته هاي آدم ها زياد مهم نيستن.درسن.مشكل من اينه كه من كلا حافظه خوبي دارن.كم پيش مياد چيزي يادم بره.بعد چطور اين درد رو فراموش كنم.من مشكل غصه حاله نه اينكه چي شد كه اين شد