پسرم.24 سالمه.به شدت درونگراو خجالتی هستم.بسیار معتقد بودم.مادرم رو خیلی خیلی دوست دارم.با پدرم غریبم،تا حدیم ازش شاکیم،اگه بهم محبت بیشتری میکرد شاید مثله امروز از زندگی سیر نمیشدم.واسه یکی از دوستام می مردمو زنده میشدم،رفت دانشگاه فردوسی،منو فراموش کرد.سال بعدش منم تو دانشگاه ... قبول شدم.با یکی از همکلاسیام بدجور رفیق شدم،واسش میمردم!از هر لحاظ دوستش داشتم.من رویاهام تو اون بود.بعد یه ترم هم اتاق شدیم.کارمون به س ک س کشید.الان هفت ترمه که باهاشم،رابطمون ادامه داره،نذاشتیم کسی بویی ببره.من جز اون به کسی فکر نمیکنم.س ک س با غیر اون چه با همجنس چه با جنس مخالف واسم غیر قابل تصوره.ولی اون نه!به جنس مخالف گرایش داره.ولی تابحال موفق نشده کسی رو پیدا کنه،چون خجالتیه.
من خیلی نگرانم،اگه من زنده باشمو زید بزنه یا ازدواج کنه چی کار کنم؟
یا خدایی نکرده یه مویی از سرش کم بشه،اونوقت چی؟
خدایا بحق همین ماه عزیز جونمو بگیر،بین منو اون من بدجور دارم تلف میشم!
اگه اون نباشه من یه لحظه هم نمیتونم دوام بیارم واسه همین موقع تعطیلات عید یا تابستون که میرم خونه معتاد به شیره میشم.
من چی کار کنم؟