
نوشته اصلی توسط
saint mary
سلام وقتی لحظات زیبای قشنگتونو میخونم احساس خوبی بهم دست میده و منو تشویق کرد که باز هم دنبال لحظات قشنگ زندگیم بگردم نه الان بلکه یادم باشه که همیشه کمتر به بدیهامون فکر کنم
یادمه سال گذشته بعضی از شبا به خاطر شغل همسرم تنها بودم و از اونجایی که خونه های سمت چپ و راست خونمون خالی بود من میترسیدم یه شب همسرم حدودای نیمه شب بود اومد به من سر بزنه .من خوابم می اومد ولی میترسیدم بخوابم و با کوچترین صدایی از خواب میپریدم دستشو گرفتم و گفتم کنار تخت بمون تا من خوابم ببره بعد برو .وقتی خوابم برد اون رفت ولی ساعت 2 نیمه شب بود که برگشت و تا ساعت پنج کنارم بود تا من نترسم الهی که با لباس محل کارش ( همسرم افسر پلیسه )کنارم بود. واین استرسو تا صبح هم داشته که نکنه بیرون اتفاقی بیفته و مسئولیتش گردن اونو بگیره که خوشبختانه شب آرومی بود. و حالا که میدونم مردها چقدر به کارشون اهیت میدن ولی اون شب هسرم به خاطر من شب سختیو گذروند لحظه بیاد موندنی واسه من شد
علاقه مندی ها (Bookmarks)