سلام دوستان
این تاپیک را باز کردم چون فکر می کنم پاسخ هایی که در بعضی تاپیک ها می دیدم نیاز به اصلاح داره.
من چندتا از تاپیک های مربوط به اختلافات زناشویی را خوندم که یکی از طرفین به شدت در رابطه اسیب دیده بود و طرف مقابل همچنان به رفتار نادرستش و بی عدالتی ها ادامه می داد.
ولی دوستان در پاسخ تنها فرد اسیب دیده را تشویق به محبت و ابراز علاقه و تغییر در رفتار دعوت می کردند.
راه حل طلاق را بدترین راه و زندگی بعد از طلاق را خیلی سیاه و سخت تر از زندگی مشترک عذاب اور می دونستند.

البته من هم مثل همه دوستان موافقم که طلاق اخرین راه حله و برای چنین تصمیمی باید مسائل زیادی بررسی بشه ولی این اخرین راه حل در مواردی خیلی بهتر از ادامه زندگیه.
در مواردی که طرفین اشتباهاتی کردند و با تغییر در رفتار میشه زنگی را بهتر کرد طلاق پیشنهاد مناسبی نیست ولی چرا وقتی میبینیم که یکی از زوج ها هیچ پایبندی به ازدواج نداره هم طلاق را اشتباه می دونید؟
این درسته که ما نمی تونید طلاق را قاطعانه به مخاطبی که شناخت دقیقی نداریم پیشنهاد کنیم ولی باید گزینه طلاق را هم به عنوان یکی از انتخابها و راه حل ها برای مخاطب قراربدیم.
اینکه دائما از نگاه تلخ جامعه به طلاق بگیم و فرد را از طلاق برحذر کنیم یعنی فرد را محکوم به اسارت دونستیم و فکر می کنیم هیچوقت فرصت جبران اشتباهش را در انتخاب همسر نداره.
مسئله دیگه ای که زیاد دیدم اینه که فرد قربانی که دائما در حقش بی عدالتی میشه را مقصر می دونیم که کاستی از توه که این شرایط بوجود اومده.(به خصوص در موارد خیانت.)

آیا این دیدگاه و اینگونه قضاوت کردن عادلانه است؟