یادمه تو عقد بودیم. مامان وبابام میخواستند برن شهرستان پیش داداشم.
منم با کلی خواهش واصرار از اونا و شوهرم راضیشون کردم که باهاشون برم. تو ایستگاه قطار شوهرمم واسه خداحافظی اومده بود ولی هرچی ازش میپرسیدم میخوای نرم میگفت نه برو بهت خوش میگذره.
همین که سوار قطار شدم از پنجره دیدم داره اشکاش میریزه خیلی دلم سوخت. مامانم گفت زود باش برو پایین صدبار بهت نگفتم نه!!!!!!!!!!!!!!!و با عجله از قطار پیاده شم و تازه فهمیدم <strike>به خاطر غرورش</strike> -- ويرايش مدير همدردي--(به خاطر خوشحالي و ذوق من)هیچی بهم نمیگفته.







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)