سلام:
وای دوستان خیلی خاطراتتون قشنگه...
آویژه جون میبینم هنوز پای ثابت این تاپیکی!!
shomila جان خاطراتت قشنگ بود و برای من از یک نظر جالب بود..بگم دعوام نکنن دوستان تالارها!!!
خاطره آخر شما و خواب بد شما ....
من هم حدودا 1 ماه قبل همان زمان که تاپیک احساسات زجرآورو زدم ..چون من کلا زیاد خواب بد می بینم و الان کمتر شده البته..یک شب عین شما خواب بد دیدم و پریدم از خواب اونشب همسرم بعد از یک کشیک بسیار شلوغ و بد اومده بود و فوری خوابید..وقتی خسته ست اصلا متوجه نمیشه ..
منم مثل شما پریدم و هرچی همسرمو تکون دادم که من می ترسم اصلا انگار نفهمید ..منم خیلی ترسیده بودم خیلی ..هی مدام تکونش می دادم دیدم نه تنها بیدار نشد که هیچ ..پشتشو کرد به من و خوابید...
منم که دیگه می دونید ...گریه ام گرفت که عجب بابا این آقا شوهر عین خیالش نیست من خواب بد دیدم...
منم ول کن نبودم هی تکونش می دادم انگاری پاشد گفت چی شده گفتم خواب بد دیدم بگم شاید یک ثانیه نشد من فکر کردم می خواد یعنی حالا بغلم کنه چشمت روز بد نبینه دستش بود که رفت بالا خورد تو کله اینجانب!!!!
منم که دیگه حسابی زودرنجیم گل کرده بود پاشدم رفتم تو اشپزخونه دعا خوندم و شیر خوردم و کمی گریه کردم اومدم خوابیدم..همسر ما هم صبح پاشدو ما رو بوسید و رفت...
خلاصه دردسرتون ندم ..منم فرداش با مهربانی قضیه بهش گفتم..هیچی یادش نبود و می گفت من اصلا یادم نمیاد اینارو که می گی!!!! تازه می گفت خواب دیدی ..جون من راست می گی؟ !!
بعدش شب دیدم برگشت خونه خیلی تو فکر بود و ناراحت نشسته بود و البته من عین خیالم نبود چون فهمیده بودم که خستگی زیادش اصلا متوجه نبوده...و دلخور نبودم..نشستم پیشش گفتم چیه عزیزم تو فکری؟
گفت خیلی ناراحتم چون تو از اول به من گفته بودی شبا گاهی خواب بد می بینی و من باید حواسم می بود ولی اونقدر خسته بودم که نفهمیدم اصلا...بعد منو بوسید و معذرت خواست و من بهش گفتم من درک می کنم و تو حق داشتی ...خسته بودی...
اون گفت نه من باید مواظبت می بودم و از این به بعد همیشه حواسم هست و خداییش دیگه از اون موقع خسته هم باشه من تا خواب بد می بینم تا چشم باز می کنم اولین چشم که می بینم همسرم هست...
خب..اینم یک خاطره رمانتیک و طنز از من و همسرم...







:


پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)