از جواب ندادن تلفناش (زنگ میزد جواب نیمدادم)چند هفته ای گذشت تا اینکه یه روز غروب چند دفعه پشت شر هم زنگ زد جوابم ندادم بهم اس مس داد حالم بده میخوای خبر مرگم بشنوی بهت احتیاج دارم بذار برای آخرین بار صداتو بشنوم ، من باز بیخیال بودم که باز اس مس داد خیلی بی معرفتی از این جور حرفها فقط آخرین بار ... ، خلاصه دوستم پیشم بود ، هم من یه خورده دلم سوخته بود هم دوستم گفت گناه داره یه زنگ بزن ، منم قبول کردم زنگ زدم ولی اصلاً دست خودم نبود نمیخواستم صداشو بشنوم که خیلی آروم و مهربون شروع کرد به صحبت کردن و گفت میخوام کل داستان بهت بگم که منم گفتم نمیخواد بگی برام مهم نیست چون اصلاً داستانی نبوده ( منظورش خواستگار ) داشت صحبت میکرد که قطع کردم بعدشم اس مس داد که برای من متأسفه خبر مرگم به گوشت میرسه از این جور حرفها و تبریک گفت بهم ( فکر میکنه با یکی دیگه رفیق شدم در صورتیکه فعلاً اصلاً حوصله و وقت اين جور کارها رو ندارم ) دیگه هم ازش خبری ندارم . ولی این برام سوال شد با این همه کم محلی که بهش کردم چرا باز میخواست با من باشه .