نقل قول نوشته اصلی توسط rastak
من حدود 15 سال هست که با همسرم زندگی می کنم و حاصل این ازدواج هم یک دختر 8 ساله هست. رابطه من همسرم از ابتدا وابسته به نیازهای سطحی زندگی نبود، ایشون از لحاظ مالی و اعتقادی کاملا مستقل هستن اما چیزی که ما دو نفر رو به هم وابسته نگه داشته پیوند عاطفی و نیاز احساسیمون هست. من آدمی هستم که دوست ندارم کسی به دلیل نیاز مالیش با من زندگی کنه چون در واقع اون زندگی هیچ ارزشی نداره. و در ضمن یک اعتماد دو طرفه قوی بین ما پابرجاست..
برادر گرامی اتفاقا تمام خصوصیات شما در من وجود دارد و موقع خواستگاری به همسرم گفتم که من تمام نیازهای مالی که یک مرد می توانست برای همسرش تهیه کند را برای خودم تهیه کردم و بابت اینها نیست که می خواهم ازدواج کنم.
من یک دوست و شریک برای لحظه های شیرین و شاد بعد از این زندگیم می خواهم.
اینها تفکرات من بود و بدون کم و کسر همان ابتدا که هیچ گرایشی در ما شکل نگرفته بود، با همسرم در میان گذاشتم.
اما همسرم یا نشنید و یا فکر کرد با کتک و تحقیر تغییرم می دهد!

متاسفانه همسر من اصلا اینطور فکر نمی کند.
و مشکل دیگر اینست که فوق العاده دهن بین است و حرف هرکسی در او اثر می گذارد الا من.
خواهر بزرگ و مادرش بشدت روی او تسلط دارند.
همسر من بیشتر خود را پدر برادر و خواهر کوچکترش می داند.
من فقط تامین کننده خواسته های جنسی او هستم.

وقتی حرف من کوچکترین تاثیری روی او ندارد و همه چیز خانواده اش را از من پنهان می کند و همیشه تنها آنجا می رود (صددرصد چیزی برای مخفی کردن دارند که مخفی کاری می کند)، چگونه برای زندگی مان سیاست گذاری کنم؟؟؟؟؟؟؟؟

نقل قول نوشته اصلی توسط del
به نظرم این جملتون فوق العاده ست: "بهترین تصمیم یعنی تصمیمی که کمترین آسیب رو به شخص بزنه و پس از اون شخص احساس رضایت داشته باشه. "
خاموش عزیز، احساس می کنم فاصله ی شما و همسرتون با افتادن روی یه دور باطل داره روز به روز بیشتر میشه و این داره به هردوی شما از هر نظر ضربه میزنه؛ شما دارید از لحاظ روحی و جسمی و احساسی با کارهای همسرتون از ایشون فاصله می گیرید و همسرتون هم با رفتارهای شما داره از لحاظ روحی و عاطفی و مهمتر از اون جنسی از شما فاصله میگیره.
نمی دونم میخوای صبر کنی تا زندگیت همین جوری بگذره و یه پس اندازه مالی پیدا کنی تا طلاق رو انتخاب کنی
del عزیز تقریبا درست حدس زدی. این اتفاق در زندگی ما افتاده است.
و من به این موضوع که دنبال پس انداز باشم نیز هستم.

راستش وقتی به قلبم مراجعه می کنم، محبتی از همسرم پیدا نمی کنم.
وقتی به عقلم مراجعه می کنم، می بینم که من و همسرم وجه تشابه فکری نداریم.
اما با این وجود هم از طلاق می ترسم و هم در رویایم آرزوی دگرگون شدن همسرم و روزهای خوب در کنار او را می بینم.
من انتخابش کردم که دوستش داشته باشم و در کنارش خوشبخت باشم، نه اینکه کتک بخورم و تحقیر شوم!!

نقل قول نوشته اصلی توسط rastak
بهترین تصمیم یعنی تصمیمی که کمترین آسیب رو به شخص بزنه و پس از اون شخص احساس رضایت داشته باشه.
قبول کنید که عمل به این جمله بسادگی بیان آن نیست.

باور کنید که نمی دانم جدایی برایمان بهتر است یا جنگیدن برای تغییر دادن دیگری!

اعتراف می کنم که نمی دانم چه کار باید بکنم.
با این حال و با تمام مضیقه مالی وقت مشاوره گرفته ام که البته چند ماه دیگر است.
(تابحال چندین و چندبار نزد مشاور رفته ایم!!)