به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 23

Threaded View

  1. #19
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 09 شهریور 89 [ 08:34]
    تاریخ عضویت
    1389-6-06
    نوشته ها
    2
    امتیاز
    1,816
    سطح
    25
    Points: 1,816, Level: 25
    Level completed: 16%, Points required for next Level: 84
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    7

    تشکرشده 7 در 2 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: مخالفت پدر با انتخاب به دلیل تفاوت اعتقادی ( به راهنمایی نیاز دا

    سلام دوستان
    من سعي ميكنم خيلي خلاصه داستان زندگي خودم كه فكر ميكنم خيلي نزديك به موضوع مورد بحث باشه رو براتون بنويسم، اميدوارم قابل استفاده باشه.
    من الان 32 سال سن دارم، در دوران دانشگاه با يه همكلاسي آشنا شدم، من از يه خانواده كاملا مذهبي(البته به اعتقاد من مذهبي روشنفكر) تمام ازداواج‌هاي قبلي صورت گرفته تو خانواده سنتي و خب تا حدود زيادي موفق، همينجا بگم كه كه اصلاً منظور من از اين نوشته تأييد كردن و يا رد كردن نوع ازدواج(سنتي يا غير سنتي)نيست فقط هرچي كه به ذهنم ميرسه رو دارم مينويسم.
    خلاصه آشنايي من با دوست دوران دانشگاه و مادر دخترم طولاني شد و خب ديگه حالا تبديل شده بوديم به دوتا عاشق دلباخته كه جونشون رو براي هم فدا ميكردند و تنها آرزو و هدفشون رسيدن به همديگه و زندگي كردن زير يك سقف بود . ما مدت سه سال و نيم با هم دوست بوديم، فرصت براي حرف زدن و شناختن همديگه تا دلتون بخواد مهيا بود. از نظر من همه چيز عالي و ايده آل بود. همه‌ي نظرات و ايده‌ها، اهداف و خلاصه تا اونجايي كه به ذهنمون ميرسد تمام جوانب موضوع به دقت مورد بررسي قرار گرفت. تنها چيزي كه بين من و اون فاصله ايجاد ميكرد يه موضوع به ظارهر خيلي كم اهميت به نام نوع پوشش و حجاب بود. نماز، روزه و ... رو بجا مياورد و مياره و خيلي هم با جديت اينكارو ميكنه ولي خب خانوادتاً پوشش مناسبي نداشتن، البته اين از نظر من يه موضوع شخصيه، هركس خودش جوابگوي خير و شر خودشه، ولي خب همين موضوع باعث شكل گرفتن يه اختلاف خيلي جزئي بين اون و خانوادش به خانواده من شد. كه با عقب نشيني همسرم به ظاهر همه چيز حل شد. يه اختلاف كوچيك كه با گذشت كردن يك طرف ماجرا حل و فصل شد و ازدواج ما به خوبي و خوشي سر گرفت. روزها ماهها و سالها گذشت، همسر من ظاهر خودش رو حفظ ميكرد، البته فقط در رويارويي با خانواده من، ولي نميتونم داستان وصل و زير يك سقف رفتن چيه كه رنگ تمام زندگي رو عوض ميكنه و هرچي پيش ميري تفاهم و عشق اوليه جاي خودش رو به خرده گيري و بروز مشكل ميده، اولين مشكل از يه حرف شروع شد، وقتي كه خواهر من تو يه جمع زنانه به همسرم ميگه كه ما باعث شديم تا خير و شر و بشناسي، شانس آوردي كه با برادر من ازدواج كردي و الا معلوم نبود الان چه سرنوشتي در انتظارت بود، حالا بحث از كجا شروع شده بود تا به اينجا رسيده بود بمونه، همين جرقه كوچيك به فاصله 6 ماه زندگي منو به آتيش كشيد. همسرم به كل برگشت سر جاي اولش و ديگه خودش رو ملزم به رعايت ظاهر نميدونست، چرا؟ چون از اول هم اعتقادي به حجاب نداشت و فقط به خاطر من اونو پذيرفته بود. ولي من ديگه اون جايگاه اوليه رو نداشتم، كار و مشغله كمتر فرصت ميده كه به خانواده برسي، فاصله ايجاد ميشه و كوچيكترين بهانه باعث ميشه اين فاصله بيشتر و بيشتر بشه، من زندگيم و همسرم رو دوست داشتم، ازش حمايت كردم، با خانواده روبرو شدم، از خانواده ترد شدم و فكر كردم خب حالا كه ديگه هيچ رابطه‌اي نيست مشكلات به مرور حل ميشه، ولي نشد كه نشد، چون حالا ديگه ما زير يه سقف بوديم(من اينو هي تكرار ميكنم چون اعتقاد دارم اگر 50 سالم با همديگه دوست بوديمو زير يه سقف نميرفتيم همچنان دوستهاي خوبي براي هم بوديم و خيلي راحت از اشتباهات همديگه گذشت ميكرديم.) حالا كه زير يك سقف هستيم از هيچي نميشه گذشت، هر كدوم حق رو فقط به خودش ميداد هم من كم گذشت شده بودم چون ديگه كل زندگيمو به پاش ريخته بودم و حالا ديگه توقع داشتم حداقل به جاي اينهمه باختن من حالا بايد يه كم اون ببازه، يه كم اون از خواسته‌هاش بگذره كه نميگذشت و هم اون كم گذشت شده بود چون فكر ميكرد مني كه ديگه جايي رو ندارم به راحتي از دستش نميدم پس بيشتر روي خواسته‌هاش پافشاري ميكرد. باورتون نميشه اگه بگم در طول 6 ماه و فقط 6 ماه همسرم به قدري عوض شد و اختلافات به قدري شدت گرفت كه اولين دادخواست طلاق به دستم رسيد. از طرف خانواده من هيچكس همفكري و كمكي نكرد و خانواده اون يكطرفه به قاضي ميرفتن و راضي برميگشتن. خلاصه الان من موندم با يه دختر بچه 7ساله كه مادرم از سر ترحم اونو نگهداري ميكنه، جايگاه خانوادگيمو به كل از دست دادم و به شدت گوشه گير، انگيزه براي پيشرفت ندارم و الان كه دارم اينارو مينويسم هيچ آينده روشني رو براي خودم تصور نميكنم. چون همه ي زندگي من شده دخترم و حالا ديگه فقط تلاش ميكنم آينده خوبي براي اون بسازم. به نظر شما ميشه؟ منكه فكر ميكنم دختري كه مادر بالاي سرش نباشه سخته كه آينده خوبي داشته باشه هرچند غيرممكنم نيست.
    ببخشيد زياد حرف زدم، ولي هم از اين دوست خوبم كه تازه اول راهه و هم از بقيه دوستان خواهش ميكنم واقع بين باشند. انتخاب يه دوست خوب با انتخاب همسر و شريك زندگي زمين تا آسمون با هم فرق دارن.

  2. 5 کاربر از پست مفید aa_aa8146 تشکرکرده اند .

    aa_aa8146 (سه شنبه 09 شهریور 89)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تفاوت فرهنگی و اعتقادی خانواده خودم با همسرم
    توسط banoo1985 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: یکشنبه 24 اردیبهشت 91, 15:24
  2. مشکل با خانواده (تفاوت های اعتقادی)
    توسط Abc_12 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 25
    آخرين نوشته: شنبه 10 دی 90, 16:44
  3. تفاوت اعتقادی
    توسط شمیم الزهرا در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: چهارشنبه 23 شهریور 90, 17:35
  4. تفاوت اعتقادی
    توسط شمیم الزهرا در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 22 شهریور 90, 13:15

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 00:15 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.