سلام به شما که داری این مطلبو میخونی.
داستان از اونجا شروع میشه که 4 سال پیش با یه دختر خانمی آشنا شدم که فقط واسه بدست آوردنش 6 ماه دنبالش بودم نه من اهل دنبال کسی بودن بودم نه اون همچین دختری بود.بالاخره با هم آشنا شدیم و کلی بهش علاقه مند شدم به خاطر اخلاقیات خاصی که داشت.بعد به اصرار من 8/8/88 با مادرم و برادرم رفتیم خواستگاری اما از بخت بدم اون شب چون شیفت کاریش بود قبل از اینکه ما برسیم تازه 1 ساعت بود که اومده بود.چهرش کلی خسته بود و چشماش قرمز و بدون اینکه به خودش برسه!خلاصه دیگه از من اصرار از مادر انکار دیگه قسم خورد که باید فراموشش کنی ولی ما موندیم تا شاید بتونیم درستش کنیم.تا الان که من سربازمو اما به خاطر موقعیت شغلی خوبم که پیش افراد صاحب منسب کشوری هستم تونستم که در زمان اداری سر کارمم باشم که اگه دوباره خواستگاری رفتم نگن بیکاری و بهونه دست کسی بدم.مادرم تنها مشکلی که داره اینه که میگه اون 1 سال از تو بزرگتره و تو باید حداقل 5 سال از خودت کوچکتر انتخاب کنی.میدونم که درست میگه اما منم واسه ی خودم معیارهایی دارم و بهشون پایبندم.فقط میدونم که اگه بخوام این 4 سال خاطره های خوبو فراموش کنم بدجوری میشکنم وای به حال اون دختر پاک.توی این مدت که با هم بودیم فقط قصدمون ازدواج بود و هیچ وقت حتی به فکر اینکه بخوایم با هم رابطه ای داشته باشیم به ذهنمونم نمیرسید.هیچ وقت دلم نیمخواد این رابطه پاک و عاشقانمونو به همین راحتی تموم کنم.براش خیلی زحمت کشیدمو صبوری کردم.به هر حال از شما دوستان و مشاوران عزیز تقاضا دارد اگر فکری به نظرتون میرسه دریغ نکنید.در ضمن من 25 سالمه و اون 26 سال.