دوستان خوبم ميخواستم راجع به يه موضوع ديگه ازتون نظر بخوام،اجازه هست ديگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستش شوهرم داره درسش تموم ميکنه و ميخواد کارشناسي ارشدش رو ادامه تحصيل بده اون هم تو دانشگاه آزاد،ولي هر وقت به من که ميرسه ميگه تو بايد سراسري قبول بشي و حتي بهم اجازه نميده اگه سراسري ثبت نام کردم پيام نور برم،به من که ميرسه ميگه پول نداريم ولي با کمال ميل براي خودش راه براي ادامه تحصيل هست،خيلي از دستش ناراحت ميشم،از اينکه مدام بهم ميگه نميذاري پس انداز کني،خيلي از خواسته هامو براحتي پس ميزنه ولي به خودش که رسيد اينجوري ميکنه،ديروز برادرم اومد خونمون و شام نگهش داشتيم ولي کاملا معلوم بود که بين خانواده خودش و خانواده من فرق ميذاره،بعدش هم وقتي صحبت ادامه تحصيل شد اينجوري مطرح کرد،خيلي ناراحت شدم از دستش اگه هدفش هم امتحان من باشه که متاسفانه کم اينکارا رو نکرده بازم خيلي بده خيلي بد،شب موقع خواب باهاش سرسنگين بودم ولي چون نميخواستم دوباره جرو بحثي راه بيفته زياد رو نميکردم سر جام خوابيدم اون هم محلي نذاشت و خوابيد ولي من تو جام اشکام آروم آروم سرازير ميشد و به حالم گريه ميکردم،از اينکه بلد نيستم درست و بجا حرف بزنم و دغدغه هامو بهش بگم،از اينکه تا چيزي ميگم مثل فشفشه برخورد ميکنه،از اينکه چرا من نبايد با همسرم راحت باشم؟از اينکه چرا اينهمه حرف تو دلم مونده باشه و نتونم بهش بگم؟چرا منو درک نميکنه؟همه حرفهايي که دوستان ميزنيد درسته ولي نميدونيد از اتفاقاتي که از ابتداي نامزديمون تا حالا افتاده فقط کم لطفيه که همسرم بهم داشته و اين منو به شدت داغون ميکنه،هر جوري هم بهش ميگم قبول نميکنه بياد بريم مشاور،من چيکار کنم باور ميکنيد الان کهاينها رو مينويسم به قدري حالم بده که اگه همکارم نبود مينشستم زار زار گريه ميکدم،دلم ميخواست ميرفتم جايي که همسرم اونجا نباشه و تو تنهايي خودم اينقدر بلند داد ميزدم که گوشهام از بلندي صداي خودم کر بشه،خسته ام خسته،نميدونم بعد از اون دعوا ديگه دل و دماق شاد بودن رو ندارم،ديگه از دستش خسته ام،همش با هم کنتاکت داريم سر هر چي بهم گير ميده منم از دستش خسته شدم،فکر ميکنم اون هم نسبت به من بي ميل شده،حس ميکنم ديگه دوستم نداره،آخه فرقي نميکنه مثلا وقتي دوستم داشت چه کار خارق العاده اي کرد که فکر کنم دوستم داره،همش از طرف اون کوتاهي بوده و هر چي هم کرده جزو وظايفش بوده.
تو اين مدت يکسال و قبلش نامزدي چه کار مهمي برام کرده؟تو نامزدي که دلش نمي اومد از پولاش برام خرج کنه و دائم باها دعوا ميکرد،تو اين يه سال ازدواج هم که هر چي خريده از پولاي خودم بوده و شايد بيشتر پولام رو برا خودش برداشته،تازه خيلي چيزهايي رو که ميخواستم با اينکه پول داشتيم ازم دريغ ميکنه حتي با پولاي خودم،لعنت به من که همچين شوهري انتخاب کردم،همه روياهام،قصر آرزوهام يکي يکي داره نابود ميشه.
دارم داغون ميشم،خيلي آشفته ام،آخرش از دست همسرم ديونه ميشم يا سکته ميکنم و يا مثل خواهرم منم ام.اس ميگرم،چقدر اينجور مردا غير قابل تحمل هستن،لعنت به من با اين انتخابم،کاش لااقل اخلاقش خوب بود و کمي دست ودل باز.
واي باورم نميشه چه حرفايي دارم ميزنمتو رو خدا دوستان کمکم کنيد،ميدونم خستتون کردم، بازم دارم دنيا رو براي خودم دارم زهر ميکنم،بازم فکر ميکنم کارم تمومه ،بازم افکار مزاحم ،ولي من به کمکتون احتياج دارم،آني عزيز کجايي؟دل عزيز،مهتاب جون،نعمت يعني ماي عزيزم،صبا جان،فرشته مهربون وخيلي از دوستان ديگه که حواسشون به تايپيکهاي من هست احتياج به کمکتون دارم...
فکر ميکنيد دليل اينکه من اينجوري ميشم چيه؟آيا واقعا همسرم اينقدر بد جنسه يا من نسبت بهش حساس شدم؟من توقعاتم زياده يا اون در حقم کم ميذاره؟
اخه چرا پيش ديگران با آغوش باز خيلي چيزها رو قبول ميکنه ولي تو تنهاي دوتامون نميکنه يا نميذاره انجام بدم؟مثلا همين ارشد رو اونقدر با آغوش باز پيش ديگران استقبال کرد من دانشگاه آزاد شرکت کنم که خيلي خوشحال شدم ولي تو تنهاييمون 180 درجه حرفش عوض شد،بدبخت ميخواد خودش رو خوب نشون بده و بعدا همه فکر کنن که اين من خودم بودم که نخواستم.![]()











تو رو خدا دوستان کمکم کنيد،ميدونم خستتون کردم، بازم دارم دنيا رو براي خودم دارم زهر ميکنم،بازم فکر ميکنم کارم تمومه ،بازم افکار مزاحم ،ولي من به کمکتون احتياج دارم،آني عزيز کجايي؟دل عزيز،مهتاب جون،نعمت يعني ماي عزيزم،صبا جان،فرشته مهربون وخيلي از دوستان ديگه که حواسشون به تايپيکهاي من هست احتياج به کمکتون دارم... 


علاقه مندی ها (Bookmarks)