هیچ وقت اون معیارهای ظاهری رو که می خواستم نداشته! یه پسر به قول امروزی ها شیک و باکلاس و تحصیل کرده و البته مغرور! و منی که همیشه به خودم میگفتم من تنها با شخصی با این خصوصیات ازدواج می کنم!
وقتی قرار بود بیان، میگفتم مثل همه ی خواستگارهای دیگه ام خیلی راحت می تونم ردش کنم! روز اول که باهاش صحبت کردم فهمیدم!
یه پسر پر از احساس و مهربونه!
پر از صداقت و پاکی بود!
عاشق پیشرفت و البته اهل کار بود!
نجیب و دل پاک بود!
اهل نماز و روزه بود!
قیافه ی مردونه و درشت و جذابی داشت!
بی غل و غش و رک بود!
از نظر فرهنگی خانواده هامون به هم می خوردیم، اما خب، از لحاظ فرهنگ شخصی (هنوز هم که هنوزه، با هم اختلاف داریم)!
توی همون نگاه اول فهمیدم که عاشقم شده!
اولین جایی بود که برای خواستگاری توی عمرش رفته بود، و من اولین دختری بودم که باهاش در مورد ازدواج صحبت می کرد!
خانواده دوست بود و البته یه کم لوس!
خیلی به موفقیت توی کار اهمیت می داد!
همه ی اینها باعث شد که بهش فکر کنم، تردید داشتم، اما تنها از خداوند و بخصوص از حضرت معصومه (س) خواستم که اگر واقعا پسر خوبیه، جواب بله رو توی قلبم و به زبونم بیار و اگر نه، بگذار راحت بگم "نه"! و امروز بعد از گذشت 3 سال و 11 ماه و 6 روز از اولین دیدارمون، راضیم از انتخابم و راضیم به رضای خدا، گرچه هنوز هم که هنوزه بعضی از اختلافات پابرجاست! اما با همه ی وجودم دوستش دارم و دلم می خواد که روز به روز پیشرفت کنه!![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)