سلام
هر چند نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم اما میگم....همه چیز رو درهم میگم ..اگه بی ربط بود بذارید به حساب پریشانی افکارم..این شبها انقدر خوابهام پریشانه که گاهی صبح ها فکر میکنم کل شب رو در حال فکر کردن بودم واصلا نخوابیدم ...یا انکه انقدر بیدار میشم که سردرد میگیرم.....من در یک خانواده خیلی مذهبی زندگی می کنم ...البته از این موضوع خدا رو شکر رنج نمیبرم....اما نسبت به خیلی از شماها محدودترم ......شاید در جریان مشکل اعتمادبنفس من باشید.. ..وابستگی...ترس......................... .............
حالا مشکلی که بهش اضافه شده ازدواجه ... تا قبل از فارغ التحصیلی انقدر تقاضا بالا نبود!!!! اما حالا تعداد خواستگارهام خیلی بالا رفته ....اما از ترس من چیزی کم نشده....مردم از من یه شخصیت خیلی سنگین میشناسن..اما نمیدونن ریشه ی این سنگینی ترسه ......نمیخوام از خودم تعریف کنم اما خیلی هاگول قیافه ام رو میخورن .....خانوادم خیلی مایلن من ازدواج کنم ...اما من میترسم ....کسی رو ندارم ....با خانوادم سر شغل خواستگارهام اختلاف دارم...اینه که خیلی وقتا خودم هستم که باید تصمیم بگیرم.... و همدلی ای دریافت نمی کنم ... گیجم ...هیچ محرم رازی ندارم.. دو تا آبجی دارم که یکیشون هرچند خیلی باهام خوبه اما در این زمینه هیچ وقت با هم حرف نمیزنیم...یه جورایی حیا !!!!!!!!!...اون یکی هم وقتی بهش میگم انقدر غصه مو میخوره که باهام دعوا میکنه......منم دیگه بهش نمیگم....فعلا همین....بعدا از خانوادم بیشتر میگم








علاقه مندی ها (Bookmarks)