دوست عزيزم "meral" سلام
از اينکه لطف کردي و تاپيکم رو خوندي ممنونم ؛ و از اينکه ميخواي کمکم کني باز هم بايد تشکر کنم چون واقعا بعد از خوندن پستت خیلی دلگرم شدم
ياد خاطرات چند سال پيشت که خيلي مشابه بوده افتادی؟ ميتونم بپرسم آخرش چي شد؟
پستت رو کامل خوندم و کامل هم قبول دارم اما یه روز قبل از اینکه پست بدی یعنی روز یکشنبه من رفتم و با ایشون صحبت کردم و خوشبختانه خوب هم صحبت کردم و چیزهایی رو هم که تو پستت گفتی رعایت کردم / با دوستش بود اما من رفتم و اجازه ی صحبت خواستم که دوستش سریع ما رو تنها گذاشت و رفت ؛ اولش گفتم اگه برای پرسیدن نظرش تعلل کردم دلیلش تعطیلات ، نبود موقعیت و کم رویی خودم بوده و نه بی اهمیت و بی ادب بودن من ؛ ایشون گفت که خیلی فکر کرده اما منظور منو متوجه نشده و منظور منو دوستی و... متوجه شده و جو ِخاله زنکی دانشگاه در این مورد خیلی سنگینه و... / من هم منظورم رو واضح تر گفتم و در مورد جو ِ دانشگاه بهش حق دادم و خیلی صحبت های دیگه / بالاخره نتیجه اینکه یه جورایی متوجه شدم که ایشون هم نسبت به من احساسی دارند یا پیدا کردند و مشکل من نیستم ، بلکه مشکل سن کم و شناخت خیلی کم و جو خیلی بد دانشگاهه / من هم گفتم برای راحتی ایشون مدتی این مسأله رو رهاش کنیم که ایشون هم پذیرفتند.
من آدم عجولی نیستم من تو این صحبت به چیزی که میخواستم رسیدم ، میخواستم از علاقه ی من با خبر بشه و من هم نظر و احساس ایشون رو در این باره بدونم که فهمیدم ؛ من به خودش هم گفتم که عجول نیستم چون قطعا تا نزدیکی های فارغ التحصیلی نمیشه اقدامی کرد.
من از احساسم مطمئنم اما برای تصمیم گیری شناخت لازمه نه احساس نه فقط در مورد من برای هردومون
__________________________________________________ ______________________
دوستان نظرتون چیه؟
اگه لازمه بگین تا توضیحات بیشتری بدم ؛ چون چیزهایی که الآن یادم بود گفتم!
قدم بعدی چیه؟
از این به بعد کار خاصی باید انجام بدم؟
ممنون
منتظرم![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)