آتنای عزیز ،در مورد علاقه باید بگم که علاقه ایجاد شده اما منطق رو در کنارش دارم . درگیری فکری با ایشون باعث شده از نظر ذهنی خسته بشم و نتونم فکر کنم .
این قرار رو من مطابق میل خودم نمی خوام بذارم ، از اول موضوع این بود که به خاطر مسائلی من باید به ایشون شام می دادم اما من نپذیرفتم و خواستم اول خودشون این کارو بکنن و بعد من ! حالا ایشون به قولش عمل کرده و نوبته منه اما با این حرفتون موافقم که وقتی در این مدت موضوع رو اصلا پی گیری نکردم ایشون خودش به دنبال من اومد . می تونم موضوع رو اصلا پی نگیرم تا خودش دوباره مطرح کنه اما در کل الان بیشتر از هر چیز خودم به آرامش نیاز دارم و حتی اگر با ایشون هم صحبت کنم می خوام بگم که تا مدتها اصلا نمی خوام با کسی ارتباط داشته باشم








نمی دونم گاهی فکر می کنم دلایلم برای رد کردنش بیخود بوده . آیا یک جلسه دیدار و 3 بار صحبت کردن کافیه برای اینکه بگیم کسی به دلمون ننشسته ؟ اینو کلی می پرسم چون من خیلی کم کسی به دلم می شینه :( از طرفی بعد از همین چند جلسه کوتاه می فهمیدم اون پسر داره وابسته می شه!!! طوری که ترسیدم اگه بیشتر جلو برم دیگه نشه به هم زد اگر بخوام جواب منفی بدم.
) . ولی واقعا رد کردن این خواستگارم به خاطر نشستن به پای استادم نبود . از قبل اینطور بودم ، نمی دونم چرا هر کسی به دلم نمی شینه. حتی در نظر گرفتم بلکه ایشون بره با کس دیگه ای ازدواج کنه یا شرایطش به من نخوره من که نباید به امید اون بشینم و بی دلیل خواستگارام رو رد کنم. تو رو خدا انقدر در موردم بد فکر نکنین ، من بی منطق نیستم .
علاقه مندی ها (Bookmarks)