به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 26 نخستنخست 123456789101112131424 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 257

موضوع: خیلی تنهام

  1. #31
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 21 آبان 91 [ 17:29]
    تاریخ عضویت
    1386-7-17
    نوشته ها
    1,333
    امتیاز
    16,003
    سطح
    81
    Points: 16,003, Level: 81
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 347
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    484

    تشکرشده 498 در 242 پست

    Rep Power
    152
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن عزیز باور کن من تا حالا همچین چیزی ندیده و نشنیده بودم و دروغ چرا
    به رابطه شما غبطه خوردم و در عین حال دیدم که خدا هیچ بنده ایش رو تنها نمیذاره همونطوری که تو رو تنها نذاشت
    امیدوارم رابطه شما روز به روز بهتر شه عزیزم
    و در کنارش سلامتی شاد عزیز

  2. کاربر روبرو از پست مفید elina تشکرکرده است .

    elina (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)

  3. #32
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    بچه ها ممنونم، امروز به مادرم زنگ زدم که بفهمم قضیه چی بوده، مامان گفت از شنیدن اون خبر هنوز داشته گریه می کرده که بابا اومده خونه، ازش پرسیده چی شده، مامان هم قضیه رو بهش گفته، گفت بابا یک ساعتی توی اتاق تنها بوده بعد اومده بیرون و گفته که بریم ملاقات، بعد که داشتن از ملاقات بر می گشتن، بابا به مامان گفته خیلی وقت بود میخواستم مهسا روببینم اما هیچ بهونه ای پیدا نمی کردم، هیچ چیزی نبود که بتونم به سمت مهسا برم، منتظر بودم که یه بهونه جور بشه!!!

    چرا باید بیماری بهترین دوست من بهونه پدرم برای دیدن من بشه؟؟؟؟

  4. کاربر روبرو از پست مفید روزن تشکرکرده است .

    روزن (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)

  5. #33
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 شهریور 89 [ 17:39]
    تاریخ عضویت
    1387-8-24
    نوشته ها
    1,569
    امتیاز
    8,965
    سطح
    63
    Points: 8,965, Level: 63
    Level completed: 72%, Points required for next Level: 85
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    484

    تشکرشده 502 در 230 پست

    Rep Power
    174
    Array

    RE: خیلی تنهام

    سلام . خيلي خوبه كه شرايط به سمت ديدار خونوادتون داره پيش مي ره. همون طور كه گفتم شما بايد بابت صبرتون احساس افتخار كنيد و نه دردمندي. روزهاي خوبي انتظارتون رو مي كشه. ايشالله شادي عزيز هم بر مي گردن هر چه زودتر.
    (عذر مي خوام به تاپيك مربوط نيست ولي حال ايشون چطوره؟)

  6. کاربر روبرو از پست مفید sorena_arman تشکرکرده است .

    sorena_arman (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)

  7. #34
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 29 اردیبهشت 88 [ 10:18]
    تاریخ عضویت
    1387-8-05
    نوشته ها
    477
    امتیاز
    6,023
    سطح
    50
    Points: 6,023, Level: 50
    Level completed: 37%, Points required for next Level: 127
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    41

    تشکرشده 45 در 28 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن خوبم بعد از گريه هايي كه براي شادي عزيز كردم امروز از اين كه نوشته بودي خانوادت رو ديدي خنده روي لبهام نشست.اميدوارم به زودي شاد عزيز هم برگرده.
    موفق باشي.

  8. کاربر روبرو از پست مفید taravat تشکرکرده است .

    taravat (چهارشنبه 07 اردیبهشت 90)

  9. #35
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 28 خرداد 88 [ 10:21]
    تاریخ عضویت
    1387-9-13
    نوشته ها
    175
    امتیاز
    3,661
    سطح
    38
    Points: 3,661, Level: 38
    Level completed: 8%, Points required for next Level: 139
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    24

    تشکرشده 27 در 23 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن جان
    منم خیلی خوشحالم که خونواده ت رو دیدی. این اتفاق فرخنده ای است. مطمئنم شادی هم خیلی خوشحال است. و به زودی پیش مون برمیگرده ان شاءالله

  10. #36
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    از همه شما که در غمها و شادی های من سهیم هستین ممنونم

    اما نمی دونم چطوری حسم رو بگم، اصلا احساس خوبی ندارم، نمیتونم گذشته ها رو فراموش کنم، احساس می کنم پدرم فقط به فکر خودشه، این که اومد دیدن من هم به خاطر دلتنگی خودش بود، من واقعا خوشحالم این اتفاق افتاد تا بتونم پدرم و همچنین امید رو بشناسم، درسته یه وقتایی از دست امید هم ناراحت شدم اما من هم خالی از اشتباه نبودم، من همیشه امید رو دوست داشتم و اون با تمام وجودش پاسخ علاقه من رو میداد اما پدرم چی؟ اون رو هم واقعا دوست داشتم اما اون چه جوابی بهم داد؟ من نمی تونم از کسی متوقع نباشم، من آدمی هستم که با هر کسی کنار نمیام، قبلا ها که ازدواج نکرده بودم خیلی بدتر بودم، از اونایی بودم که به هر کسی محل نمیذاشتم، دوستان دخترم یه اشخاص خاصی بودن، با هر کسی دوست نداشتم رابطه برقرار کنم و این جمله معروف (از دماغ فیل افتاده) رو زیاد شنیدم، اما بعد از اون تحقیرهایی که شدم، سختی هایی که کشیدم باعث شد که این اخلاقم متعادلتر بشه، اما هنوز هم هست، من توی زندگیم فقط با دو نفر واقعا راحت بودم یکی امید و یکی شادی، این دو تا باعث شدن که وجود بقیه رو ضروری ندونم، اخلاقم اینطوریه، برای همین الان احساس می کنم نمیتونم پدرم رو ببخشم، نمیتونم همه چی رو فراموش کنم، نمیتونم مثل فیلمهای هندی بپرم توی بغلش و گریه کنم، من حتی از مادرم هم فاصله گرفتم، نمیدونم باید چی کار کنم، چه تصمیمی بگیرم!

  11. #37
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 12 تیر 90 [ 15:16]
    تاریخ عضویت
    1387-6-09
    نوشته ها
    320
    امتیاز
    7,275
    سطح
    56
    Points: 7,275, Level: 56
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 75
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    627

    تشکرشده 673 در 178 پست

    Rep Power
    50
    Array

    RE: خیلی تنهام

    امروز مادرم زنگ زد که برای شام ما رو دعوت کنه، گفتم فردا قراره شادی رو ببرن باید اینجا باشم، مادرم گفت پس ما میایم اونجا، بعد از شام اومدن خونه ما، پدر شادی که فهمید اونا اومدن بردشون بالا، اینطوری بهتر شد چون اون جو سنگین از بین رفت، پدرم همش با پدر شادی صحبت می کرد، دلم برای مادرم میسوزه، داره تمام تلاشش رو می کنه که روابط رو خوب کنه، سعی می کردم بیشتر از قبل به امید توجه کنم، احساس کردم امید از این کارم خیلی خوشحال شد، نمیدونم این یخها کی ذوب میشه!

  12. کاربر روبرو از پست مفید روزن تشکرکرده است .

    khaleghezey (چهارشنبه 14 خرداد 93)

  13. #38
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 21 اردیبهشت 92 [ 12:37]
    تاریخ عضویت
    1387-6-17
    نوشته ها
    1,234
    امتیاز
    8,567
    سطح
    62
    Points: 8,567, Level: 62
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 183
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    277

    تشکرشده 281 در 126 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خیلی تنهام

    عزیزم هر چی باشه پدر مادرت هستند. روزن جان به خدا می فهمم چی می گی خانمی وقتی می گی دلت شکسته ولی خیر و صلاحتو می خواستند. با نادانی خودشون فکر کردند اگه این طوری رفتار کنند بهتره.
    عزیزم تو و همسرت هزاری هم که خوشبخت باشید ولی باز هم به محبت خانواده هاتون احتیاج دارین. کینه ها رو دور بریز و همه چی رو بسپار به خدا. با امید بیشتر صحبت کن که یک موقع حس نکنه یا وجود پدر مادرت ممکن آرامش زندگیتون بهم بخوره و یا چیزی تغییر می کنه.
    خدا داره جواب صبرتون رو می ده عزیزم.

  14. کاربر روبرو از پست مفید نازنین غ تشکرکرده است .

    نازنین غ (پنجشنبه 08 اردیبهشت 90)

  15. #39
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 17 اسفند 89 [ 12:53]
    تاریخ عضویت
    1387-8-01
    نوشته ها
    503
    امتیاز
    4,483
    سطح
    42
    Points: 4,483, Level: 42
    Level completed: 67%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    69

    تشکرشده 73 در 47 پست

    Rep Power
    68
    Array

    RE: خیلی تنهام

    روزن عزيز سلام. من از اون موقعي كه زندگي تو رو خوندم به فكر فرو رفتم كه آيا هنوز همچين زندگي هايي هم هست؟ آيا هنوز عشق هست؟ همه ما شوهرامون رو دوست داريم. ولي دوست داشتن شما دو نفر يه جور ديگه است. مثل رمان ها. من كه به رابطه شما دو نفر خيلي غبطه مي خورم و از خدا هم مي خوام كه هميشه اينجوري بماند. از اون روزي كه تايپيك شما رو خوندم بعد از تمام نمازهام براي اينكه رابطه تون با پدر و مادرت خوب بشه خيلي دعا كردم. اين فرصت رو از دست نده. پدر و مادر نعمت بزرگي هستند كه اگه يه روز خداي نكرده از اين دنيا برند آدم داغون مي شه. هر چي باشه اونا پدر ومادرت هستند و خوبي تو رو مي خواستند. حالا غرور پدرت باعث شده كه زندگي هاتون تلخ بشه. ولي تو گذشت داشته باش. سعي كن رابطه تون رو با پدر و مادر خودت و پدر و مادر اميد بيشتر كني. با خانواده اون هم ارتباط برقرار كن تا اميد به علاقه شما شك نكنه. فقط سعي كن پدر و مادراتون از دستتون ناراضي نباشند كه خدا هم اون موقع از دست شما راضي نيست. شما الان داريد پاداش اون همه صبر و شكيبايي تون رو مي گيريد.

  16. کاربر روبرو از پست مفید harfedel تشکرکرده است .

    harfedel (پنجشنبه 08 اردیبهشت 90)

  17. #40
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 13 بهمن 91 [ 23:57]
    تاریخ عضویت
    1387-2-21
    نوشته ها
    582
    امتیاز
    6,583
    سطح
    53
    Points: 6,583, Level: 53
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    564

    تشکرشده 574 در 212 پست

    Rep Power
    77
    Array

    RE: خیلی تنهام

    نقل قول نوشته اصلی توسط sorena_arman
    ؟ آیا آسایش بی معنای صبر ، تلاش، عشق و عاطفه حائز ارزش هست؟ آیا این حلاوتی که ازگذر از سختی ها و رسیدن به حالتی نسبتا بهتر به شما دست می دهد در آن شرایط هم قابل حصول بود؟
    سلام روزن عزیز!
    خیلی خوشحالم که اینطور واضح وبی پرده و صریح مشکلتو و واقعیتو میگی(کاری که من اراده انجامشو ندارم و نمیتونم به سادگی باکسی صحبت کنم)چقدر مشکلاتی که ماداریم به هم شبیه /اصولا همه قصه های عاشقی یه جورائ به هم شبیه /درد غم غصه نداری مالی ویه دنیا عاشقی که هیچکی جز خدا باورش نمیکنه؟
    چقدر جمله جناب سورنا متین بود(بالا)سختیاشو میکشیم تنهائی رو تحمل میکنیم و بعد وقتی که همه چی آروم مگیره و تازه خوشبختی داره یه چشمکی بهمون میزنه یاد بدیای گذشته میفتیم و تلخائی که کشیدیم یادمون میفته!
    ما هم مدتهاست تویه همچین شرایطی قرار گرفتیم و با الطاف پدرموخانواده پدری کارمون داشت به بمبستی میکشید که باخودخواهی مادر و بیتفاوتی خانواده مادری تبدیل شد به یه قصه کهنه قدیمی که دیگه هیچکی نمیاد بگه تو ( موفقترین دختری که تو فامیلای مادری و حتی فامیل پدری به دانشگاه راه پیدا کرد و از نظر متانت و زیبائی هم چیزی یه سرو دست بالتر از بقیه بود که به خاطر نادونی و خودخواهی پدر و مادری که دارم حالا اونقدری از قدر و قیمتم شکته شده که یه جرائی تبدیل شدم به فرش زیر پای بقیه!اونم برای چه کسائی که به راحتی کوچیکم کننو از روم رد شن!)هم هستی!
    ماهم یه همچین شزایطی داشتیم و اونم مثلا برای اینکه از یه همچین شرایط مالی نیفتم و به یه همچین سختی کشیده نشیم پاشو تا حدودی از این بازی بیرون میاره و به خیال بقیه پشتم خالی میکنه تاپدرم حمایت مالیشو مثلا ازم بر نداره که اونم چه حمایتی !شما با 400 هزار تومان پول تو جیبی ومن همین که خرجای ضروریم میداد باید از خدامم میبود/نه این که نداشت ولی مگه یه دختر حق داره چیزی بیشتر از این تقاضا کنه !تازه قضیه 4 سال دانشگاهمو وپیام نوری بودنم که به اون صورت خرجی نبود که بخوان بگن نداریم ولی همون موقعی که باید به فکر من می بود فیلش یاد هندستون میکنه و هوس میکنه ماشین بگیره و من فقط از دانشگاه 4 سال سختی مالی درد و مرگ و رنجی را کشیدم یادم میاد
    بعدشم که وضع مالی مون بهتر میشه وقت متوجه خاطر خواهی ما میشه اولش یه کمی خوشحال میشه ولی بعدش که مشکلاتی که بقیه برام ایجاد کردنو میبینه هیچ دخالتی نمیکنه و میگه مجبور نبودی رابطه برقرارکنی!برای اینکه به صورت فامیلی منو به بردگی خیلی وقت پیش فروخته بودو فقط منتظر بودن من درسم تمام بشه اونم به کی؟پسرعمه ای که پشیزی نمیا رزه!
    (حالا جالبه طرفم همکلاسیم بود وپسرعمه یه دیپلمه زورکی با یه کار موقتی کارگری فنی)باهمدستی اونا هر بلائی دلشون میخواهدسر عشقم میارن تا به نابودی بیفتیم و هر کاری میکنه تا من از این عشق دست بکشم .حتی این اواخر میگفت تو که به حرف ما گوش نمیدی ما هم دلیلی نمیبینیم به نیازهای مالی تو توجهی بکنیم وو...
    بعدا فهمیدم اینا به توصیه عموئی بوده که به نوعی دست راست مشاورین کاهن بزرگ محسوب میشده!مادرم هم همکاری کامل را با اینا مبذول میداشته/همون مادری که من از دست یه همچن فامیلی بیرون کشیدمو بهش بزرگی دادم /وبه نوعی حافظ عقاید و منافع اونا تو یه همچین خونه ای محسوب میشه!
    حالا تو تنهائی یا منی که حتی حق حرف زدن باکسی که همدیگرو دوست داریمو ندارم چون حکم خانوادگی اینطوری صادر شده و اونم که خدا میدونه از ترس یه همچین مشکلاتی یا بدتر از اینا(چون تو خانواده اونا هم تقریبا یه همچین شراطی حاکم بوده) اقدامی خودسرانه نمی خواهد بکنیم تا اینقدر محکم بشیم که به یه همچین وضعی نیفتیم.پدرو مادرم منو همینجا تو همین خونه حذف میکنن وهیچ کاری رو حقم نمیدونن حتی عاشقی رو که خدا نصیبم کرده و من حتی مادری هم ندارم که بهش دل ببندم.
    دوستی مثل شادی گنج عظیمی بود که خدا به پاداش صبری که کردی بهت میده تا دوباره از نو شروع کنی!شادی برای منم دوست خوبی بود و مشاور خوبی!
    کینه های قدیم را دور بریز ولی به فراموشی نسپار و عصاره اونو یعنی یقین به راهی که درست اومدی را واسه خودت نگه دار حالا که انهمه راهو با سختی اومدی امیدتو تحت هر شرایطی از دست نده !
    هم امیدی که به خدا داری هم امیدی که تو شبای تیره به امید صبح و روشنی باهم بودین!این یه دامه راحتی خواهی بعد سختی مواظب باش نتیجه سختی که کشیدی رو از دست ندی!
    موفق باشی!


 
صفحه 4 از 26 نخستنخست 123456789101112131424 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 22:47 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.