به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 70
  1. #41
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 04 مهر 97 [ 04:52]
    تاریخ عضویت
    1397-4-29
    نوشته ها
    13
    امتیاز
    282
    سطح
    5
    Points: 282, Level: 5
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 18
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class31 days registered250 Experience Points
    تشکرها
    7

    تشکرشده 11 در 8 پست

    Rep Power
    0
    Array
    عزیزم مهمترین راهش اینه کاری نکنی... یه مدت بیخیالی طی کن. بعد ببرش روانکاو ببین علت انزوا طلبی اش چیه؟
    مگه کشکه پاشی بری محضر طلاق بگیری بدون حق و حقوقی و با سالهای عمر تلف شده؟
    ازون طرف با یه وکیل هم صحبت کن برای اینکه اهرم مهریه رو هنوز داشته باشی.
    انرژی روزت رو از سایر منابع احساسی تامین کن.
    برو پرورشگاه به اون بچه های معصوم محبت کن. یا اگر مذهبی نیستی یه حیوان خانگی بگیر و بهش برس.

  2. کاربر روبرو از پست مفید Prime تشکرکرده است .

    m.reza91 (یکشنبه 07 مرداد 97)

  3. #42
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 17 بهمن 98 [ 21:46]
    تاریخ عضویت
    1397-4-03
    نوشته ها
    63
    امتیاز
    2,019
    سطح
    27
    Points: 2,019, Level: 27
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    34

    تشکرشده 30 در 21 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام به همه دوستان
    خیلی از m.reza بقیه دوستان ممنونم که صبورانه پیام ها رو میخونید و سعی دارید کمک کنید. واقعا براتون آرزوی سلامتی و خوشبختی میکنم.
    آقا رضا من نظرم تو چند خط عوض نشد، حرف های شیدا جون من رو به فکر انداخت و خوب که فکر میکنم میبینم این آدم خیلی داره من دست کم میگیره در حالی که من خیلی ویژگی های مثبت و شرایط خوبی دارم. آیا درست هست که انقدر اذیتم میکنه. ضمنا اگر هم با این ادامه بدم باز بگه بچه نمیخوام باز منفعل باشه باز مرد زندگی نباشه و با مشاور رفتن هم عوض نشه و تا اخر عمر بگه خودت خواستی به زندگی ادامه بدی چی کار کنم. به نظرتون همچین آدمی به فرض اینکه افسردگیشو درمان کنه می تونه یه زندگی نسبتا نرمال و سالمی رو داشته باشه??
    ممنونم از نظرات prime عزیز ولی واقعا الان خیلی بی تاب هستم و نمیتونم خیلی رو خودم تمرکز کنم بیشتر وقتمو تو اینترنت مقاله های روانشناسی اینا میخونم/

    اول بهتون میخوام بگم که چه اتفاقایی افتاد. هفته گذشته به من گفت پنج شنبه مرخصی بگیر که بریم جدا شیم. من هم پنج شنبه مرخصی گرفتم و صبح نرفتم سر کار، اون بیدار شد و صبحانه خورد و دوش گرفت بعد اومد تو اتاق به من گفت الان میخوای چی کار کنی، گفتم نمیدونم تو می خوای چی کار کنی گفت می خوای بریم طلاق بگیریم و یا می خوای حرف بزنیم گفتم هر چی تو میگی گفت فرقی نداره، گفتم بریم حرف بزنیم. دوباره شروع کردیم به اینکه من گفتم این زندگی رو به نظرم میشه ادامه داد و بهترش کرد، من به سهم خودم اشتباهتمو شناختم و دارم مهارت زندگی کسب میکنم، اون گفت نه تو الان تو شرایط بحرانی اینو میگی، هرچند بهتر شدی ولی تو همین شرایط بحرانی هم باز رفتارهای اشتباه قبلی رو داشتی. و گفت تو اولا تغییر نمیکنی و دوما اگر تغییر کنی من دیگه نمیخوام چون مصنوعی هستی. گفتم من نمی خوام خودمو تغییر بدم، چون یه سری ویژگی های ذاتی دارم که دوستشون دارم من فقط می خوام مهارت زندگی درست کردن یاد بگیرم. گفت من نمیدونم تو چرا انقدر اصرار داری، برو زندگیتو بکن، دوباره گفت تو خیلی خوبی و واقعا آدم خوبی هستی ولی من نمیتونم ادامه بدم با این شرایط گفتم خب چرا طلاق نمیگیری گفت چون به نظرم باید تو هم به این نتیجه برسی و فعلا دارم صبر میکنم که توهم به این نتیجه برسی شاید هم خسته شم خودم شخصا اقدام کنم. گفتم چرا مشاور نرفتی گفت برم بگم آقای مشاور زنم رو راضی کن جدا شه ازم، گفتم نه مشکلات شخصی خودت رو بگو گفت انگار یه کار نیمه تموم دارم و بیقرارم تا اون رو تعیین تکلیف نکنم حس و حال هیچ کاری رو ندارم و انگیزه ای برای سایر مشکلاتم ندارم و بعد از جدایی میشینم برای زندگیم برنامه ریزی می کنم
    بعدش من چیزی نگفتم. بعد گفت بابام مریض شده گفتم میخوای برو حالشونو بپرس و میخوای منم بیام ولی من ساعت 5 وقت مشاور دارم، گفت خب من میرسونمت مشاور بعد خودم میرم. بعد من رو رسوند مشاور، تو راه هم کلا اخلاقش خوب شده و خاطره از محل کارش میگفت گفت کارت تموم شد ز بزن اگه تونستم میام دنبالت اگه نه خودت برو. کارم تموم شد ز زدم گفت میاد برگشتی هم گفتم رفتم فلان کفش کتانی رو دیدم که بخرم خیلی گرونه دلم نمیاد گفت نه حتما بخر کفش خیلی مهمه من الان پول قرض دادم به دوستم میتونم نصف پول کفش رو بدم. رفتیم بام لند ولی نخردیم اونجا هم خوب بود بعد رفتیم برای شام که برق ها رفت ولی کلا خوب و با احترام باهام برخورد میکرد. در صورتی که تو خیلی از شرایط اگه مثلا برق میرفت به زمین و زمان و مملکت فحش میداد. کلی هم تو ترافیک بودیم باز خیلی خوب بود در صورتی که اغلب اگه ترافیک می بود خیلی عصبی می شد و با راننده های دیگه درگیر میشد. شبش هم که برگشتیم رابطه داشتیم باهم.

    از مشاور بگم، کل هفته رو براش تعریف کردم، به من گفت که تو خیلی اونو کنترل کردی تو مشتش نبودی، اون احساس مردانگی نکرده . خودش هم به خاطر مشکلاتی که داشته نتونسته کنار بیاد گفت شاید اگه تو در کنار یه مرد دیگه بودی خیلی زندگی راحت و بی دردسری داشتی. با توجه به چیزایی که گفتم خیلی امیدوار کننده حرف نزد گفت راضیش کن بیاد اینجا، که به همسرم گفتم گفت میره. براش جمعه وقت گذاشت.
    روز جمعه هم بیدار شد باز خیلی خوب بود رفت آرایشگاه و بعد رفت خرید کرد، بستی هم خرید رسید گفت بیا بخوریم. بعد ناهار خوردیم بعد دوباره رابطه داشتیم (حدود ده روز بود رابطه نداشتیم، چون قرار بود بریم طلاق بگیریم و رفت بود هال میخوابید و قهر بود) و بعدش رفت پیش مشاور.
    وقتی پیش مشاور بود مامانش ز زد به من که شب میان خونمون. منم به همسرم اس ام اس دادم گفتم. وقتی برگشت خونه خیلی اخلاقش عوض شده بود، عصبی بود و با خشونت جوابم رو میداد. مامانش اینا هم که بودن اصلا با من حرف نمیزد هر چی می گفتم یا جواب نمی داد یا خیلی سرد ج میداد. نمیدونم چی شده بود مشاور چیزی بهش گفته بود یا از اینکه مامانش اینا اومده بودند عصبی بود (چون به من گفته بود خانواده ات نیان اصلا)
    ولی من خیلی خوب و منطقی و با احترام باهاشون رفتار کردم. بعدش هم که رفتند باز رفتار خوبی با من نداشت گفت ماشین رو کجا پارک کردی زدن به سپهرش، هر چی می گفتم با تمسخر و خیلی تند حرف میزد.
    اینم بگم اون خیلی به کتاب خوندن علاقه داره، به موسیقی سنتی علاقه داره. من به فیلم دیدن، مسافرت رفتن، مهمونی رفتن، خرید کردن علاقه دارم موسیقی هم سنتی دوست دارم هم پاپ، کتاب هم خیلی کم میخونم. اون اطلاعات عمومی خیلی بالایی داره و از اینکه آدم های اطرافش مثلا یه چیزی رو ندوند خیلی حرص میخوره، من اطلاعات عمومیم اندازه اون قوی نیست مثلا اگه پایتخت فلان کشوری ندونم خیلی عصبانی میشه و همشه یکی از معیارهای سنجش افرادش اینه که فلانی اطلاعات عمومیش خیلی خوبه. البته من نسبت به خیلی ها اطلاعات خوبی دارم ولی اون بیشتر از من. خیلی اهل سیاست هست همش در حال انتقاد از سیاست هست. کلا تو خونه با من که هست عصبی و بد اخلاقه، احساس میکنم تحویلش نگیرم خوب میشه تحویلش بگیرم بد میشه. کلا همیشه میگفت راه ما از هم جداست و ما اختلافات بنیادی داریم. همیشه نسبت به زندگی مشترکمون مایوس کننده حرف میزد و من رو سرد میکرد

  4. کاربر روبرو از پست مفید دختر صبور تشکرکرده است .

    m.reza91 (یکشنبه 07 مرداد 97)

  5. #43
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    سلام عزیزم.

    اینجا میتونید عضویت بگیرید؟ فکر کنم از مشاوره تخصصی استفاده کنید بهتر باشه. یا از مشاوره حضوری.

    ضمن اینکه حرفهای آقای m.reza هم خیلی خوبه. عمل کنید و صبور باشید.

  6. 2 کاربر از پست مفید Pooh تشکرکرده اند .

    m.reza91 (یکشنبه 07 مرداد 97), دختر صبور (دوشنبه 08 مرداد 97)

  7. #44
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 مرداد 04 [ 21:20]
    تاریخ عضویت
    1393-1-11
    محل سکونت
    مرز پر گهر
    نوشته ها
    816
    امتیاز
    26,798
    سطح
    97
    Points: 26,798, Level: 97
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 552
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,026

    تشکرشده 3,515 در 811 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    195
    Array
    به نظرتون همچین آدمی به فرض اینکه افسردگیشو درمان کنه می تونه یه زندگی نسبتا نرمال و سالمی رو داشته باشه??
    نکته جالبیو اشاره کردید. اگه افسردگیش درمان بشه دیگه قطعا اون حالتها رو نداره؛ چون افسردگی باعث این بی تحرکیش شده.
    تو الان تو شرایط بحرانی اینو میگی، هرچند بهتر شدی ولی تو همین شرایط بحرانی هم باز رفتارهای اشتباه قبلی رو داشتی. و گفت تو اولا تغییر نمیکنی و دوما اگر تغییر کنی من دیگه نمیخوام چون مصنوعی هستی.
    یکی از دلائلی که تشویقتون میکنم به بردباری؛ همینه. چون تغییر رفتاری که از روی هیجان و وابستگی باشه تاثیری نداره چون وقتی شرایط عوض بشه همه چیز بر میگرده به حالت اول. در عین حال متوجهش بکنید که هر تغییری مستلزم تمیرن و خطا کردنه؛ بنابراین ممکنه یه جاهایی هم اشتباه کنید همزمان میتونید تشویقش کنید که حالا که من دارم تغییر میکنم تو هم نیازه که تغییر کنی و پیگیر شرایط روانیت باشی.
    نگار یه کار نیمه تموم دارم و بیقرارم تا اون رو تعیین تکلیف نکنم حس و حال هیچ کاری رو ندارم و انگیزه ای برای سایر مشکلاتم ندارم و بعد از جدایی میشینم برای زندگیم برنامه ریزی می کنم
    فقط یه آدم افسرده تا حدیم کمالگرا میتونه چنین حرفی بزنه. دقیقا چون حال هیچ کاریو نداره، باید اقدام کنه. چون میگید اهل مطالعه است براش کتاب روانشناسی بخرید. منتها حتما با یه متخصص مشورت کنید چون بعضی ازین کتابها حال فرد رو خرابتر میکنند. با این حال فکر کنم شوهر شما هم بد نباشه کتاب "از حال بد به حال خوب" از "دیوید برنز" رو بخونه. تاپیک خطاهای شناختی که در پست قبل بهتون گفتم از همون کتاب آورده شده.

    یه انعطاف خاصی در رفتار شوهر شما هست که میشه ازش برای کمک به خودش ازش استفاده کرد. یه دندگی، مقاومت های بیمورد و... در رفتارهاش نیست(در مقایسه با سایر مواردی که اینجا دیدم) یا حداقل خیلی کمه.

    شاید اگه تو در کنار یه مرد دیگه بودی خیلی زندگی راحت و بی دردسری داشتی.
    واقعا تعجب آوره یه مشاور چنین حرفیی میزنه دست کم برای من.
    انتخاب های ما همیشه یه سری مزایایی داره یه سری معایب. صرف نظر از اینکهکفه ی ترازو به کدوم سمته اینکه بیایم افسوس گذشته رو بخوریم خودش میتونه در دراز مدت مارو دچار افسردگی کنه و فرصتهای پیش رومونو ازمون بگیره. حداقل در این چندسالی که اینجا بودم یادم نمیاد مدیر همدردی (که متخصص این رشته هستن) چنین جملاتی در مواجهه با یک مراجع گفته باشند. به نظر من از مشاورتون بخواید که حالا که شرایط من اینه الان باید چیکار کنم؟ اینکه گذشته چی بوده و چیکار میتونستم بکنم اهمیتی نداره.

    آقا رضا من نظرم تو چند خط عوض نشد،
    میدونید، ثابت قدم بودن شما مهمه و همین طور هدفتون؛ مثلا از بعداز طلاق می ترسید؟ از تنها موندن؟ یا دوست دارید زندگی با همسرتونو حفظ کنید؟ (البته این حفظ کردنه نه به هر قیمتی، مشروط به بهبود فضای حاکم به رابطتون )
    ویرایش توسط m.reza91 : یکشنبه 07 مرداد 97 در ساعت 23:35

  8. 4 کاربر از پست مفید m.reza91 تشکرکرده اند .

    nazanin_nasimi (یکشنبه 07 مرداد 97), tavalode arezoo (دوشنبه 08 مرداد 97), اقای نجار (سه شنبه 08 تیر 00), دختر صبور (دوشنبه 08 مرداد 97)

  9. #45
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 17 بهمن 98 [ 21:46]
    تاریخ عضویت
    1397-4-03
    نوشته ها
    63
    امتیاز
    2,019
    سطح
    27
    Points: 2,019, Level: 27
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    34

    تشکرشده 30 در 21 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ممنونم آقا رضای عزیز پست ها تون خیلی کمکم میکنه
    واقعا ممنونم که وقت میزارید
    علت اینکه مشاور بهم گفت شاید
    اگه تو در کنار یه مرد دیگه بودی خیلی زندگی راحت و بی دردسری داشتی، این بود که من از رفتارهای همسرم و رابطه اش با پدرش که خیلی بد بود و به من میگفت تو منو یاد بابام میندازی همش بازخواستم میکنی، مشاور گفت پدر مثل هسته یه میوه سفت و تلخ و محکمه و اگه رابطه باهاش خوب نباشه مثل یه میوه بدون هسته است که شل میشه. میگفت علت انفعال بیش از حد همسرت اینه
    همسرم کلا هیچ موقع راجع به آینده مشترکمون حرفی نمی زده حتی از اول ازدواج و همیشه منو میترسوند و همیشه احساس عدم امنیت داشتم. کلا همسرم از مشکلات فرار میکنه و برای اینکه مبادا دچار مشکلی و استرسی بشه صورت مساله رو حذف میکنه.
    من همسرم رو دوست دارم ولی احساسم نسبت بهش کمتر شده. و به شدت از طلاق و تنهایی بعدش و اینکه ممکنه فرصت دوباره ازدواج و بچه داشتن رو نداشته باشم و یا خیلی موقعیت های بدتری داشته باشم میترسم.
    الان از بعد از جمعه همسرم شبها ساعت 10 میاد خونه و صبح ها 5 میره، قبلا هم بهم گفته بود که دوست نداره بیاد خونه و ترجیح میده بیرون باشه. تو طول روز هم هیچ زنگی نه من میزنم و نه اون، دیشب گریه ام گرفت وقتی اومد خونه دید چشمام قرمزه گفت چرا گریه میکنی گفتم هیچی نیست و سریع عادی شدم براش شام اوردم. هیچ حرفی هم نمیزنه من سوال کنم جواب میده.
    الان واقعا اذیت هستم نمیدونم به نظرتون باهاش حرف بزنم؟ چی بگم؟ هر چی بگم میخواد دوباره طلاق طلاق کنه؟ بعد روز طلاق دوباره منفعل شه. داره دیوونم میکنه. نمیدونم واقعا باهاش منم حرف نزنم مثل خودش برخورد کنم یا نه خودمو شاد نشون بدم. پنج شنبه میرم پیش مشاور ببینم هفته پیش چی بهش گفته. نظر شما چیه؟؟

  10. کاربر روبرو از پست مفید دختر صبور تشکرکرده است .

    m.reza91 (دوشنبه 08 مرداد 97)

  11. #46
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 اردیبهشت 01 [ 00:01]
    تاریخ عضویت
    1390-6-17
    نوشته ها
    1,916
    امتیاز
    39,710
    سطح
    100
    Points: 39,710, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    3,893

    تشکرشده 3,096 در 1,314 پست

    Rep Power
    317
    Array
    سلام.
    من به نظرم نمیاد شوهرتون واقعا قصدش طلاق باشه یا آدم بی تعهد و بدذاتی باشه. حتی فکر نمیکنم به شما بی علاقه باشه.

    یکم صبوری بیشتری کنید. نکاتی هم که بهتون آقای m. reza گفتن عمل کنید ولی اینقدر زوم نباشید روی این مشکل. روی کار و تفریحات خودتون هم وقت بذارید و سعی کنید نشاط درونی خودتون رو حفظ کنید.

    یه چیز هم میخوام بگم که نمیدونم چقدر درسته و توصیه صحیحی هست یا نه. ولی به نظرم اینکه مثلا با مادر شوهرتون در مورد رفتارهای شوهرتون حرف میزنید، یا میخواید برید مشاور بپرسید بهش چی گفته، یه جورایی باز هم اعمال کنترل و مثل بچه برخورد کردن با شوهرتونه. اشکالی نداره برید مشاور. ولی نپرسید چی بهش گفته و چی شنیده. برید و بگید طبق حرفهایی که اون جلسه باهاش داشته، مشاور پیشنهاد و راه حل و نظر جدیدی برای شما داره یا نه؟

    ضمن اینکه به نظرم میاد علیرغم تمام ناراحتی هاتون، علاقمند به حفظ این زندگی هستید. اگر واقعا چنین نیتی دارید، به مشاور اعلام کنید که من میخوام این زندگی رو حفظ کنم و براش تلاش کنم و ازش بخواید برای این هدف راهنماییتون کنه.

    به شخصه فکر میکنم در کل شوهرتون مرد خوبی باشه ولی به واسطه افسردگی اش، رفتارهای نادرستی داره که اگر اون افسردگی و انفعالش رفع بشه، میتونه زندگی در کل نرمالی داشته باشید.

    و اینم بد نیست توجه کنید که افسردگی، به خصوص اگر مزمن باشه، چیزی نیست که سریعا رفع و درمان بشه و پروسه زمانبری هست که صبر زیادی رو میطلبه.

    اگر واقعا علاقمندید به حفظ این زندگی، باید صبرتون رو بیشتر کنید.
    اگر هم علاقمند به حفظش نیستید و چنین صبری رو در خودتون نمیبینید، بحثش جداست.

    اما تا اینجا که به نظرم پیشرفتتون خوب بوده و دارید واقعا تلاش می کنید.

  12. کاربر روبرو از پست مفید Pooh تشکرکرده است .

    m.reza91 (دوشنبه 08 مرداد 97)

  13. #47
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 26 مرداد 04 [ 21:20]
    تاریخ عضویت
    1393-1-11
    محل سکونت
    مرز پر گهر
    نوشته ها
    816
    امتیاز
    26,798
    سطح
    97
    Points: 26,798, Level: 97
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 552
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,026

    تشکرشده 3,515 در 811 پست

    حالت من
    Khoshhal
    Rep Power
    195
    Array
    الان واقعا اذیت هستم نمیدونم به نظرتون باهاش حرف بزنم؟ چی بگم؟ هر چی بگم میخواد دوباره طلاق طلاق کنه؟
    من یه پیشنهاد براتون دارم.
    ماهی رو هر چی تو دستتون فشارش بدین بیشتر لیز می خوره و از دستتون میره.
    بیاین یه مدت به ذهنتون استراحت بدین و برای خودتون باشید. برید استخر یا باشگاه ثبت نام کنید، ترجیحا گروهی با دوستاتون برید. یا پارک قرار بذارید و... . یکم خوش بگذرونید.
    البته برای هر کدومشون شوهرتونو در جریان بذارید حتی اگه تو ساعتایی تفریح می کنید که مطمئنید بیرون از خونست. حسن اینکار اینه که اولا توجهتون به خودتون بر میگرده و باعث میشه یادتون بیاد
    که بعضی وقتا راه هایی هست که بتونیم خودمونو خوشحال کنیم. وابستگیتون کمتر میشه چون بخشی از توجهی که احتیاج دارید از دیگران ببینید رو از روشی به غیر از شوهرتون دریافت میکنید و حسن دیگش(
    اینکه برای تفریحاتتون در جریان بذاریدش) اینه که دارید بهش پیام میدید که میخواید کنترل اوضاع رو در اختیار اون بذارید؛
    علت انفعال بیش از حد همسرت اینه
    اینکه علت انفعال چیه اهمیتی نداره، مهم اینه که راه برون رفت چیه ؛ وگرنه حتی من هم که روانشناس نیستم دارم انفعال شوهرتونو میبینم ولی اینکه شما رو ناامید کنیم کمکی به قضیه نمیکنه البته امیدواری کاذب هم بهتون نمیدیم. یک مسیر مشخصی رو پیش رو داریم اگر اینو طی کردیم میتونیم بفهمیم درصد پیشرفت به حدی هست که شما ازین زندگی احساس رضایت بکنید یا نه؛ اگه نبود اونوقت بر حسب شرایط باید تصمیم گرفت، ولی تا طی نکردن این راه هیچ حرفی نمیشه زد و حرف های دلسرد کننده اراده ی شما رو برای این راه سخت تضعیف میکنه.

  14. 3 کاربر از پست مفید m.reza91 تشکرکرده اند .

    Pooh (سه شنبه 09 مرداد 97), میس بیوتی (چهارشنبه 10 مرداد 97), دختر صبور (سه شنبه 09 مرداد 97)

  15. #48
    Banned
    آخرین بازدید
    دوشنبه 21 آبان 97 [ 00:16]
    تاریخ عضویت
    1394-11-24
    نوشته ها
    46
    امتیاز
    2,510
    سطح
    30
    Points: 2,510, Level: 30
    Level completed: 40%, Points required for next Level: 90
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    0

    تشکرشده 35 در 22 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوست عزیز
    من تاپیکتون رو تقریبا خوندم...بنظرم همسرتون قصد طلاق ندارن...اما واقعا افسرده و بی انگیزن...دلش خیلی به حالتون میسوزه اما نمیتونه کاری کنه. بیایید روش های جدیدی رو امتحان کنید...اینقدر نگید من خودمو عوض کردم تو هم بیا عوض شو...نه از عوض شدن خودتون بگید که فکر نکنه آدم متغیری هستید و نمیشه بهتون اعتماد کرد و نه اینکه ازش بخواید تغیر کنه...نه اینکه توقع نداشته باشید...نه...فقط بهش نگید اینو....همینجوریه که فک میکنه هنوز اونو در اختیار دارین و کنترل میکنید...
    همسرتون حس مردانگیشو تو زندگی از دست داده....در طول زمان سرخورده شده و الان به حالت فوران رسیده....شما اگه واقعا زندگبتو دوس داری یه فرصت به همسرت بده یه مرد کامل باشه....منظورم اینه که بش اجازه ی اشتباه کردن تو هر مسئله ای رو بده...چون شما تو تاپیکت گفتی همه ی کارا رو خراب میکنه و اگه خودتون نبودید تا حالا هم بدبخت شده بودید...البته فک کنم منظورتون از لحاظ مسائل مالی بود...اما تا حدودی هم میشه گفت به خاطر اینکه همی رو به دست گرفتین از لحاظ عاطفی الان وضعیت خوبی ندارین....این به اون در....بنظرم به همسرتون فرصت بدید ...اولش سخته ...واقعا هم کارا رو درست انجام نمیده اما شما تشویقش کنید .... من یادمه وقتی اولش اینجا تاپیک زدم دوستان همی توصیه رو بهم کردن. اون موقه بار اولم بود این چیزا رو میشنیدم...بکار بردم و واقعا اثرشو تو زندگیم دیدم....
    ضمنا بنظر من برخلاف توصیه ی همیشگی دوستان جلسات صحبت بین زن و شوهر مشکلات رو فقط موقتی حل میکنه و گاهی دقیقا نتیجه عکس میده...یعنی آدم یجورایی بعد از یه مدت که خسته میشه از تعهدی که تو صحبتاش با همسرش داده یهو تغیر جهت میده و بدتر از قبل میشه تا به خودش (نه به همسرش) ثابت کنه که رها هست .... بنظرم آدم نباید حجم زیادی از اطلاعات رو تو یه جلسه بده ...تو یه جمله حتی وقتی طرف انتظارشو نداره آدم میتونه انتظارشو بگه...حالا به روش خودش...اما نه اینکه مذاکره کنه....مذاکره تو روابط عاطفی جواب نمیده....آخه روابط احساسی تحت کنترل حتی خود آدم نیست و هیچ قراردادی نمیتونه بسته بشه...اینا همش حسه...پس روی قلب و احساس باید اثر گذاشت نه اینکه بشینیم صحبت کنیم....
    همین دو مورد بالا یه دنیا حرف توش هست و میتونه دقیق تر شکافته بشه اما مجالش اینجا نیست....یعنی کلا من این قاعده رو متوجه شدم که اگه بیشتر از این موارد بخوام بگم دیگه شما تمرکزت رو از دست میدی..‌‌.خودت دررابطه به هر کدومشون بشین دقیق فکر کن
    موارد دیگه ایی هم هست که میتونه کمکت کنه اما کم کم بهت میگم

  16. کاربر روبرو از پست مفید توانا تشکرکرده است .

    دختر صبور (سه شنبه 09 مرداد 97)

  17. #49
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 17 بهمن 98 [ 21:46]
    تاریخ عضویت
    1397-4-03
    نوشته ها
    63
    امتیاز
    2,019
    سطح
    27
    Points: 2,019, Level: 27
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    34

    تشکرشده 30 در 21 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    ممنونم از reza و توانای عزیز
    راهنمایی هاتون خیلی کمکم میکنه
    هفته گذشته همسرم هر شب ساعت ده اومد و صبح ساعت پنج رفت سر کار
    و من کلا ازش هیچی نپرسیدم و چیزی نخواستم
    یه روز ز زدم گفتم یکی از دوستامون پیشنهاد داده بریم مسافرت چی کار کنیم گفت شب میام حرف میزنیم شب اومد گفت نه اگه تو میخوای برو باهاشون
    خیلی معمولی بود رفتارم سلام و علیک و اینا
    ولی اگه میرفتم بیرون بهش میگفتم دیروز هم رفتم استخر بهش گفتم
    امروز رفتم پیش مشاور کلی حرف زد برام گفت این آدم خیلی تاخیر داره و منفعل و افسرده نیست
    به من گفت تو سعی کن باهاش ارتباط داشته باشی و اگه خواستی صحبت کنی با سوال های باز ازش سوال کن مثلا بگو چی تو رفتارم اذیتت کرد
    سوال هایی که حرف بزنه و خالی بشه
    گفت که امیدوار کننده بود و توهم امیدوار باش
    گفت بیشتر دخترونه رفتار کن اصلا کارهای کنترلی نکن
    گفت یه مقدار از منفعل بودنش برمیگرده به دوران نوجوانی و رابطه بدش با پدرش و یه مقدار هم به رفتارای نادرست من
    گفت یه زن میتونه شوهرش ضعیفش رو قوی کنه
    دیروز رفته بود ماموریت سه جعبه شیرینی آورد بود ظهر اومدم دیدم دو جعبه رو برداشته و رفته
    قرار بود بره مشاوره و بعد بره کلاس تار
    حدس میزنم میخواد بره خونه مامانش اینا
    البته به نگفته که میره اونجا
    کلا خیلی پنهون کاره و منم واقعا بدم میاد از پنهون کاری

  18. کاربر روبرو از پست مفید دختر صبور تشکرکرده است .

    nazanin_nasimi (پنجشنبه 11 مرداد 97)

  19. #50
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 17 بهمن 98 [ 21:46]
    تاریخ عضویت
    1397-4-03
    نوشته ها
    63
    امتیاز
    2,019
    سطح
    27
    Points: 2,019, Level: 27
    Level completed: 13%, Points required for next Level: 131
    Overall activity: 12.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    34

    تشکرشده 30 در 21 پست

    Rep Power
    0
    Array
    در مورد مسافرت رفتن هم جزییات صحبتمون این بود که من از سرکار زنگ زدم بهش گفتم که دوستم میگه بریم صربستان بار ارز دولتی چی بگم بهش گفت چه قده گفتم اینقدر
    گفت شب حرف میرنیم گفتم اوکی
    شب اومد خیلی هسته بود خوابید هیچی نگفت
    فردا شبش پرسیدم چی بگم بهشون ازم پرسیده چی شد نتیجه گفت برای چه روزی گفتم ۳۱ ام
    گفت چه قد میشه دونفر گفتم حدود بیست تومن
    گفت خیلی زیاده به نظرم
    اگه ارز ندن چی
    گفتم خب میخوای اگه ارز دادن بریم گفت تو چی میخپای بریم؟
    گفتم اره کی از مسافرت بدم نمیاد
    گفت فکر میکنم میگم
    اخر شب گفتم چی شد
    گفت نه به نظرم مناسب نیست بریم تو خواستی باهاشون برو
    گفتم من نمیتونم مزاحم اونا بشم که
    گفت هر جور خودت میدونی
    یکم بعد گفتم بهشون میگم اگه تعارف کرد میرم
    گفت چی شد نظرت سریع عوض شد اول فک کن بعد نظر بده
    خیلی حرصم در اومد

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط alm-snz نمایش پست ها
    در مورد مسافرت رفتن هم جزییات صحبتمون این بود که من از سرکار زنگ زدم بهش گفتم که دوستم میگه بریم صربستان بار ارز دولتی چی بگم بهش گفت چه قده گفتم اینقدر
    گفت شب حرف میرنیم گفتم اوکی
    شب اومد خیلی هسته بود خوابید هیچی نگفت
    فردا شبش پرسیدم چی بگم بهشون ازم پرسیده چی شد نتیجه گفت برای چه روزی گفتم ۳۱ ام
    گفت چه قد میشه دونفر گفتم حدود بیست تومن
    گفت خیلی زیاده به نظرم
    اگه ارز ندن چی
    گفتم خب میخوای اگه ارز دادن بریم گفت تو چی میخپای بریم؟
    گفتم اره کی از مسافرت بدم نمیاد
    گفت فکر میکنم میگم
    اخر شب گفتم چی شد
    گفت نه به نظرم مناسب نیست بریم تو خواستی باهاشون برو
    گفتم من نمیتونم مزاحم اونا بشم که
    گفت هر جور خودت میدونی
    یکم بعد گفتم بهشون میگم اگه تعارف کرد میرم
    گفت چی شد نظرت سریع عوض شد اول فک کن بعد نظر بده
    خیلی حرصم در اومد
    فک کنم اصلا نباید حرف مسافرتو میزدم


 
صفحه 5 از 7 نخستنخست 1234567 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. میل به ازدواج در کنار ترس از آن ، راه حل چیست ؟
    توسط یه آدم در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: چهارشنبه 10 تیر 94, 15:02
  2. همسرم پشت من نیست
    توسط hamdard20 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه 27 مرداد 93, 09:00
  3. چک لیست بهداشت روانی = چک لیست مسلمانی
    توسط مدیرهمدردی در انجمن دین و روانشناسی
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: دوشنبه 26 خرداد 93, 03:00
  4. در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره !
    توسط مو طلایی در انجمن سرگرمی و تفریح
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: یکشنبه 09 مرداد 90, 10:40

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:08 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.