سلام خدا جونم،
میترسم،
از این که یک مادر بی خاصیتی بشم. که همه زورشون بهش برسه. از این که حتی اگر بچه بیارم لذت مادر شدن رو ازم بگیرن.
همیشه میگن خداوند با صابرانه. پس منی که این همه صبر کردم چرا هیج جوابی نداد. ساکت بودنم نشان ضعفم شد. و همه از این ضعفم لذت میبرند.
چیکار کنم خدا؟؟؟؟؟![]()






پاسخ با نقل قول
. خوشگلم که هست
کاری کردی دلم با صدای گنجیشکا دیوونه بشه، محو تماشای شکوفه ها تو فصل بهار بشه، عاشق بارون بشه، عاشق دنیای زیر آب بشه، عاشق هرچی هاپو کوچولوئه بشه، عاشق جوجه اردک بشه،عاشق دوتا کبوتر رو دیوار بشه، عاشق تماشای ستاره ها تو تاریکی شب بشه، البته با عینک! بعله، میدونم قراره بهم پول بدی باهاش لنز بخرم، هزار بار گفتی اینو، در مواقع آتش بس عاشق خانواده ش بشه، عاشق دور دور زیر بارون بشه....راستی اصن چرا دل من همش باید عاشق باشه؟ بیشتر از اینکه خون پمپاژ کنه عاشقی می کنه. خیلی شیطونه، اصن مثه خودته، مثه منم هست....به اینم میگن تفاهم
...الان این دل میگه خدایا غلط کردم، غلط کردم یه مدت فراموشت کردم
،هزار بار غلط کردم. تازه، فراموشی به معنای واقعی هم نبوده، گفتم ته ته تهش همش به یادت بودم. حالا می بخشی منو
هیچم اینطور نیست، کنکورم هزچی بشه بشه، اصن هرکاری دوس داشتی باهاش بکن.اینجوری نگام نکن، هیچم دروغگو نیستم، خب شاید یه درصد به خاطر کنکور باشه اما فدای لوس بازیات بشم من، بقیه ش به خاطر خودته و خودم
(نمی خوام تو رو باکسی شریک شم، حسودی می کنم به بقیه توجه می کنی خب!) نه هیچی نخوندم، یعنی اوایل خوندم الان چیزی یادم نیس.....اینام گریه نیس، هوا سرده سرما خوردم چشام میسوزه......اصن اشکی که نیاد پایین و به زور خودشو اون بالا نگهداره اشک نیس که، رفیقه ریفیق...اون بالا مونده پیش مردمک و مژه ها، بعله اینجوریاس، تازه چشمم این هوا کلی ظرفیتشه، کلی جاداره......


علاقه مندی ها (Bookmarks)