به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 51
  1. #31
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط فردیس نمایش پست ها
    من چه دلی دارم که عروس خانواده ای هستم که عروسهاشونو میرن دست چین میکنند از بهترین خانواده ها و مو قعیتها ،طوری که تفاوت عروسها با خانواده شوهر تو شهر گوش به گوش میشه
    وقتی همه شهر خبر دارند، بهترین خانواده ها و موقعیت ها چرا قبول می کنند این ازدواج را؟

    سهم خودتون در این اشتباه نادیده گرفته می شه چرا؟ شما هم یه دلیلی داشتید که عروس اون خانواده شدید، اجبار که نبوده.

    شما چرا هم کفو بودن را رعایت نکردید و می گید خانواده همسرم رعایت نکردند و از خانواده بالاتر دختر انتخاب کردند؟
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا
    ویرایش توسط شیدا. : پنجشنبه 30 بهمن 93 در ساعت 16:06

  2. 5 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    khaleghezey (پنجشنبه 30 بهمن 93), نادیا-7777 (شنبه 02 اسفند 93), مهرااد (پنجشنبه 30 بهمن 93), آنیتا123 (پنجشنبه 30 بهمن 93), آزرم (چهارشنبه 06 اسفند 93)

  3. #32
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    دوشنبه 07 آبان 03 [ 09:35]
    تاریخ عضویت
    1392-12-19
    نوشته ها
    464
    امتیاز
    15,482
    سطح
    80
    Points: 15,482, Level: 80
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 368
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,324

    تشکرشده 1,336 در 399 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    72
    Array
    سلام سحر جان

    دوستان راهنمایی های خوبی کردند. به نظرم اگر به صحبتهای خانم واحد عمل کنی, نتایج خوبی بگیری.
    عزیزم اگه مایل هستی که رابطه خوبی با خانواده همسرت برقرار کنی, باید برای مدتی علی رغم همه مسائلی که توضیح دادی, سعی کنی با محبت باهاشون رفتار کنی. می دونم خیلی سخته ولی تنها با خوبی کردن می تونی دلشون را بدست بیاری.
    به نظرم سعی کن رابطه ات را با خواهر شوهرهات تقویت کنی. هر جور که خودت می دونی.
    باهم برید بیرون. تشویق شون کن که یک فعالیتی را شروع کنند. درس بخونند و یا یک مهارتی کسب کنند که موجب پیشرفت شون بشه.... اگه انها پیشرفت کنند و روی پای خودشون بایستند دیگه نیازی به کمکهای مالی که برادرشون قبلا میکردند, هم نخواهند داشت و در رابطه شما هم تاثیر زیادی میذاره. و کم کم که رابطه ات را با بقیه اعضای خانواده خوب کنی, رابطه ات با پدرشوهرت هم بهتر میشه.
    ان موقع که پدرشوهرتون گفته بودند که دختر من مثل یک فرد تحصیلکرده هستند ولی مدرک ندارند, می خواستند اینگونه از دخترشون تعریف کنند. همه والدین دوست دارند که از فرزندانشون تعریف کنند. حالا این جمله به ذهن ایشان رسیده. شما خیلی ریز نشو که حالا این صحبت چه قدر منطقی است. به این توجه کن که پدرشوهرت دوست داره که از دخترش تعریف کنه و دخترش را جلوی شما که تحصیلکرده ای, توانمند و با استعداد معرفی کنه. اگه شما هم سعی کنی که با دختر همین پدر صمیمی بشی, مطمئن باش که در رفتار پدر هم تاثیر میذاره.
    ببین گفتی که مادر شوهرت را مثل مادر خودت میدونی. بیا چند ماه علی رغم تمام صحبتها و رفتارها, بقیه اعضای خانواده شوهرت را هم مثل اعضای خانواده خودت بدون. و باهاشون از ته دلت با خوبی و خوشی رفتار کن.و سعی کن به اتفاقاتی که در گذشته افتاده فکر نکنی.
    و اگه بتونی کاری کنی که تغییری در شرایط زندگی شون رخ بده, می تونه در روابط تون هم تاثیر داشته باشه. منظورم اینه که اگه مثلا با کمک شوهرت و البته خواست خانواده همسرتون, مثلا برای برادرشوهر تون یک کاری پیدا کنید و یا خواهر شوهرتون را تشویق کنید که یک کلاسی که دوست دارند ثبت نام کنند.....
    و وقتی هر کاری که از دستت برای تقویت رابطه تون بر میومده انجام بدی, دیگه با خیال راحت می تونی به خودت بگی که من هر کاری که باید و می تونستم انجام دادم و دیگه به رفتارهای انها فکر نکن و موقعی که میاین به منزل خودتون, فقط به زندگی خودت و همسرت برس. و هر وقت که یاد صحبتها و رفتارهایی که ناراحت می کنه افتادی, به خودت بگو که من همه ان کارها را برای همسرم کردم و وقتی که همسرم خوشحال باشه, منم خوشحالم.
    و با استفاده از تکینک توقف فکر و مشغول کردن خودت با کارهات, جلوی فکر کردن به افکاری که ناراحت و کسلت می کنه را بگیر و به زندگی و کارهات برس.

    سلامت و شاد و موفق باشی


    «آرامش» وقتی به سراغت می آید که «تلاش» کرده باشی.

    « من در رقابت با هیچ کس جز خودم نیستم، هدفم مغلوب نمودن اخرین کاری است که انجام داده ام. »

    « مهم انجام وظیفه است، نه نتیجه »

    http://www.hamdardi.net/imgup/5471954c9081a134ec.jpg

    ویرایش توسط salehe92 : پنجشنبه 30 بهمن 93 در ساعت 18:09

  4. کاربر روبرو از پست مفید salehe92 تشکرکرده است .

    sahar67 (شنبه 02 اسفند 93)

  5. #33
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    نودلیت عزیز بازم از همراهیت ممنون

    نودلیت جان چندباری زمانی که میرفتیم خونه همسرمو کم کردیم اما بلافاصله با واکنش پدر مادر ایشون مواجه شدیم که به همسرم گفته بودن شما که نمیاید پیش ماپس کلا نیاید یعنی

    کلا ما تکون میخوریم میگن نیاین منم بخاطر همسرم مجبورم هر چیزیکه باعث بشه اونا این حرفو بزنن انجام ندم جالب اینه که اصلا دوس ندارن مابریم اونجا وقتی میریم همش حرفهای اضافه و اخمه که میبینم ازشون نمیدونم چه اصراری دارن که ما همون اندازه که پیش خونوادم هستیم پیش اونام باشیم زورشون میاد رابطمون باخونوادم خوبه میخواستن خونواده ی منم مثل اونا رفتار کنن


    واینکه گفتی کلا نرم خونشون خودم واقعا دوس دارم اما یه دلایلی دارم که نمیشه مثل ناراحتی همسرم و عذاب وجدانو ترس اینکه اتفاقی واسشون بیفته و همسرم بی خبر باشه ازشون پس نمیتونم به اینا فکرکنم


    اما کلا خیلی کم میریم شهرمون حتی بخاطر اونا کمتر میرم خونه خودمونم بااینکه دلمم تنگ میشه

    در حد ماهی یکبار یا دوماه یکبار

    جمله ی اخرتونم جالب بود چشم سعی میکنم کم کم همین کارو بکنم

    بازم از راهنماییهاتون ممنون

    سلام واحد عزیز

    بله شما درست میگی این مسئله روی زندگیم خیلی اثر گذاشته حتی روی درس خوندنمم خیلی اثر منفی داشت اما اینکه گفتی تکونی به خودم بدم ومدیریت شرایطو به دست بگیرم نمیدونم چکار کنم چون هرکاری کردم نتیجه نگرفتم

    راجع به مشاورم چون همسرم تو شهری که زندگی میکنیم شناخته شدس نمیخوام از مشاورای اینجاکمک بگیرم اما تو فکرش هستم خیلی وقته


    اینکه اونها اونقدرها هم بد نیستن اصلا موافق نیستم واحد جان واقعاهستن
    بعضی وقتا کارایی که انجام میدن واقعا دور از انسانیته من با همه ی مشکلی که باهاشون دارم اما بازم بعضی کارا رودر حقشون نمیتونم انجام بدم اما اونا در حق پسر و برادرشون انجام میدن اونم کسی مثل شوهر من که همه ی زندگیش وقف اونها بوده فقط بخاطر اینکه تو قضیه ازدواج نظرش متفاوت بوده با اونها دارن اینکارا رو میکنن باهاش


    اینکه به راحتی
    تونستن که مریضیه برادر همسرمو از همسرم قایم کنن به نظرم خیلی دور از انسانیت بود و این تنها کاراشونم نبود


    واسه اون دو سالیم که نرفتیم خونشون اونا نمیخواستن بهتر بگم نمیذاشتن من وهمسرم چندبار ازشون خواستیم که اونا به همسرم گفته بودن اگه میای تنها بیا که همسرم زیر بار نرفت پس اونجام خودشون مقصر بودن نه ما


    بقیه حرفاتونو قبول دارم و خیلی به دلم نشست باور کن من هروقت رفتیم اونجا من همیشه با احترامو محبت باهاشون رفتار کردم شاید باور نکنید اواخر زمانیکه اونجاهستیم پدرش یه کم رفتارش عوض میشه از بس من اونجا محترمانه و با محبت رفتار میکنم باهاشون اما دفعه بعد که میریم بازم همونه از بس تو این فاصله بقیه پرش میکنن و ازم بد میگن همین که میرسیم شروع میکنه به متلکو بی احترامی کردن


    راجع به خواهرشوهرامم سعی کردم اینکارو بکنم اما اونا مثل سنگن کوچیکه که کلا وقتی میریم اونجا حتی رنگشم نمیبینیم بزرگم که خونه خودشه از هر ده بار که میریم اونجا یه

    چندساعت میاد من رفتارم کاملا محترمانس باهاشون و خیلیم دوتا بچشودوس دارم وهمیشه کلی باهاشون حرف میزنمو ازشون تعریف میکنمو بهشون محبت میکنم اماشاید باورتون نشه حتی این دوتا بچم تحریک میکنن که زیاد نیان سراغ من
    یعنی تا این حد اینا بدبختن!!!!!!!!!!


    از خواهر شوهر بزرگم متنفرم خیلی ادم بدیه ونصف تمام این اتفاقات زیرسر اونه دیگه تا این حد که بدش میاد من با بچه هاش حرف میزنمو باهم شوخی میکنیمو بازی میکنیم ببینید چقدر عقده ای هست
    اونا اصلا به هیچ وجه سر راه نمیان ازونا کاملا مطمئنم


    واحدجان اونا نمیخواستن همسر من زنی بگیره که بتونن باهاش صمیمی بشن میخواستن کسی رو میگرفت که اونا روش سلطه داشته باشن وبهش زور بگن
    و بتونن به سواستفاده هاشون ادامه بدن وگرنه من از همون اول خواستم با خواهراشون صمیمی شم اما اونا نخواستن وقتی رفتار منو دیدنوفهمیدن من بهانه دستشون نمیدم که بخوان بدرفتاری بکنن فورا رفتن خودشونو قایم کردن که اینطوری بی احترامی بکنن اگرچه من اصلا رفتار خودشون برام مهم نیست از اثری که روی پدر مادرشون میذارن ناراحتم


    واحد جان باورکن من تمام سعیمو کردم که بهشون بفهمونم من خودمو ازشون بالاتر نمیبینمو ودوس دارم باهاشون صمیمی بشم به هر شکلی که فکرشو بکنید اما موفق نشدم الانم بازم چشم به گفته های شما عمل میکنمو بازم سعی میکنم ولی وقتی اونا اصلا نمیان بیرون من چطور اینکارو بکنم؟


    پارسال عید واسه همشون کادو خریدم خداشاهده چیزایی گرفتم که از بهترین مغازه ها وگرون قیمت ترین چیزارو گرفتم اما هیچکدومشون قبولش نکردن بجز مادرش


    که همسرم گفته بود اگه نمیخوانش ببخشش که مادرش گفته بود خواهر کوچیکت خودشو میکشه اگه بفهمه واسش کادو اوردید

    یا مثلا گاهی وقتی میریم اونجا بستنی یا شیرینی میخریم خواهر برادراش نمیخورن خب با این اوضاع به نظرتون من دیگه چکار کنم؟

    واقعا خوشحال میشم واحد عزیز اگه چیزی به ذهنتون میرسه بهم بگیدو کمکم کنید چون واقعا خودم دیگه مغزم نمیکشه

    بازم از همتون ممنونم

    - - - Updated - - -

    صالحه عزیزم ازتون ممنونم که شما هم وقتتونو برام گذاشتید

    اینکه فرمودید کمکشون کنم که یه کاری بکنن ومستقل بشن اصلا امکانش نیست الانم براتون میگم چرا


    وقتی همسرم مجرد بوده یعنی حدود 7سال 8سال پیش از طریق یه اشنایی توی یه بانک واسه برادرش کار پیدا میکنه فقط تنها مشکل این بوده که اوایل باید میرفته یه شهرستانی که حدودا 70 کیلومتر از شهر زندگیشون فاصله داشته حتی اون اشنا قول میده بهش دو یا سه سال نکشیده میفرستتش
    شهرخودشون یعنی فقط فکر کنید چه موقعیت مناسبی بوده به نظرتون برادر همسرم چی میگه؟


    میگه من پاشم برم اونجا؟؟؟؟ من برم بانک کارکنم باید هر روزساعت
    7سرکار باشم نمیخوام
    من خودم همین الان با اینکه اینهمه درس خوندم اگه مجبور باشم روستاهای دور افتادم میرم کمااینکه تو طرحم که دوسالم بود هر روز میرفتم روستایی که حداقل ساعت 1.5 فاصله

    داشت با محل زندگیم اما رفتم کلا تو منطقشون موندم خلاصه همسرم
    هرچقدرم التماسش میکنه که این موقعیتو از دست نده تو کلش نمیره که نمیره

    یه مدت بعدش همسرم از یکی از دوستاشون از طریق یه واسطه میخواد که اگه امکانش باشه برادرش بره پیشش کارهای لابراتوار دندونپزشکی یاد بگیره که اونم باکلی نازقبول

    میکنه که پولی بگیره و بهش یاد بده همسرم به برادرش میگه من خودم پولوبهش میدم خودمم باهات میام فقط برو ازش یاد بگیر سرمایه اولشم من میدم بهت که بازم قبول نمیکنه

    اینبار میدونید چی میگه؟؟؟؟؟میگه من برم لابراتوار بزنم؟ این در شان من نیست

    حالا جالبه بدونید که این شغل درامد میلیونی داره و تقریبا هم باکلاسه

    خلاصه به همسرم میگه پولی که میخوای هزینه کنی رو به من بده من میرم ماشین میخرم میرم اژانس کار میکنم که همسرم قبول میکنه ایشون یه سال میره یه اژانس از بس دیر میرفته و رفتارش بد بوده با مشتری ازونجام بیرون میاد الان روزی یکی دوساعت تو شهر میگرده ماهی دویست سیصد در میاره کلیم راضیه چون به قول خودش اقای خودشه!!!!!!!!!!!

    خواهر کوچکشونم همسرم صدبار بهش میگه برو دانشگاه ازاد ثبت نام کن من شهریه و هزینتو میدم اما ایشونم میگه من دلم میخواست دکتر بشم این رشته های ازا ددر شان من نیست !!!! ایکاش میدونستم اینا چه شانی دارن که همه چی واسشون عاره؟؟گفته برم لیسانس بگیرم بیام باید تو خونه بشینم پس نمیرم


    خلاصه واسه ادمایی که نمیخوان زحمتی بکشن و دنبال پول مفت هستن همیشه یه بهانه هست اونا دوس دارن شب تا صبح تو خونه باشنو فیلم ببینن یکیم باشه جوراونهارو بکشه واسه همینه که از منم متنفرن!!!!!!

    بقیه پیشنهادهاتونو چشم سعی میکنم اجرا کنم
    تو این هفته یه جمع بندی از راهنمایی ها میکنم و اینجا مینویسم
    امیدوارم بازم تنهام نذاریدو راهنماییم کنید

    - - - Updated - - -

    میشه بگید چکارکنم که کارای خونوادش اینقدر ازارم نده اینکه باید بی تفاوت باشم رو همه میگن اما اینکه چطوریشو کسی کمکی نکرده؟

    چطور وقتی کسی به ادم مستقیم بی احترامی میکنه ادممیتونه بی تفاوت باشه
    من خیلی خوب میتونم جوابشونو ندم اما نمیتونم زجر نکشم از کاراشون
    نمیدونم خدا به جای دل به بعضی ادما چی میده که میتونن با عزیزاشون اینکارا رو بکنن!!!!!
    باور کنید نصف زجری که میکشم برا همسرمه
    همسرم اینقدر مادرشو دوس داره که هروقت ازش حرف میزنه اشک تو چشاش جمع میشه اما حتی مادرش که از بقیه بهتره اصلا بهش زنگ نمیزنه حالشو نمیپرسه اصلا واسش مهم نیس که همسرم چطوره واقعا یه پدر مادر چطور میتونن اینطوری باشن
    بخدا پدر مادر من با شصت سال سن اگه حرفی بزنه که همسرم یا دوماد دیگمون یا عروسمون دلگیر بشن فورا زنگ میزنه و از دلشون در میاره بارها شده مادرم وقتی دیده عروسمون از چیزی دلگیر شده حتی ازش معذرت خواهی کرده همیشم میگه نمیخوام خونوادمون مثل بعضی خونواده ها از هم بپاشه و هرکی بره یه سمتی
    بارها شده به ما گوشزد کرده که مبادا حرفی بزنید که عروسمون ناراحت بشه
    رفتارشون با دوماداشون مثل پسرشونه اگر بدونید که همسرم چقدر مادرمو دوس داره و همیشه بخاطر درایتش تحسینش کرده
    اما جالبه خونواده ی همسرم دنبال بهانه هستن که بگن به همسرم نمیخواد دیگه بیاید انگار سنگدلی افتخاره
    من بارها به مادرشوهرم گفتم که پسرتون عاشق شماست ارزوشه که شما بیاید خونش اما بازم قبول نمیکنه که یه روز بیاد خونش
    اینکه میگم من با انسانیتشون مشکل دارم منظورم این چیزاست
    این رفتارها برام غیرقابل هضمه
    نمیتونم بپذیرم پدری خوشبختیه پسرشو نبینه
    بارها همسرم به خونوادش گفته که خوشبخته و از زندگیش راضیه اما جالبه که اونا همچنان رو مدل خودشون پافشاری میکنن
    بخدا موندم باورم نمیشه پدر مادر چطور میتونن اینطوری باشن من از خواهربرادراشون توقع هیچی ندارم
    ویرایش توسط sahar67 : شنبه 02 اسفند 93 در ساعت 10:38

  6. #34
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array
    مرثیه سرایی احساسی عامل نا آرامی شماست. دوستان صحبت های مفیدی داشتند اما همچنان شما اصرار دارید در این سیکل معیوب باقی بمانید.

    لینک زیر می تونه کمک کننده باشه.

    http:// http://www.hamdardi.net/thread-18264.html#post169095

  7. کاربر روبرو از پست مفید بی نهایت تشکرکرده است .

    sahar67 (شنبه 02 اسفند 93)

  8. #35
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    لینکها جالب بود ممنونم همه رو خوندم همراه لینکهای مرتبط
    فکر میکنم تو کنترل احساساتم کمکم کنه باید چندبار دیگم بخونمشون اخه خیلی راهکارهاش کلی بودو فکر میکنم تمرین زیادی بخواد همون طور که تو مقالاتم نوشته بود
    بازم ازتون ممنون مرثیه سرایی عامل نا ارامی شماست خیلی جالب بود چیزایی که نوشته بود خیلی شبیه من بود

  9. #36
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    از راهنمایی دوستان وطی چندبار صحبت با هسرم به چندتا نتیجه مهم رسیدم
    1_اگه همسرمو دوست داشته باشم که دارم باید تحملمو در برابر خونوادش بالا ببرم

    2_سعی کنم کمتر تفاوت ها رو ببینمو مقایسه کنم قبول کنم که تفاوت هاهست اما سعی کنم نبینمش وواسم مهم نباشه

    3_تا اونجایی که میتونم از در محبتو احترام باهاشون در بیام یعنی ادامه کاری که تاحالا کردم

    4_فهمیدم اگرچه رفتار اونا خیلی بد و زشته اما منم زیادی بهشون اهمیت میدمو خودمو داغون میکنم بهتره بیخیالشون بشم

    5_به پیشنهاد همسرم ازین به بعد اگه پدر شوهرم حرف بی ربطی زد محترمانه جوابشو بدم که رو دلم نمونه حرص بخورم اما نمیدونم چی بگم و چطوری رفتارکنم که هم جواب بدمو واز خودم دفاع کنم هم بی احترامی نکنم

    6_نسبت به رفتارهاشون حساسیتمو کم کنم مخصوصا روابط اجتماعی و اداب اجتماعیشون به قول همسرم اینو باید بپذیرم که اونا با من فرق دارن

    7_بپذیرم که رفتار اونا بخاطر شخص من نیست و هرکدومشون یه دلیلی واسه این رفتارهای زشت دارن یکی از حسادت یکی چون نمیتونه دیگه به سواستفاده هاش ادامه بده یکی چون کلا سیستم فکرش اشتباهه یکی چون خودش خوشبخت نبوده و نمیتونه خوشبختیه منو و احترامی که همسرم برام قائله رو ببینه یکی چون ارزوی داشتن جایگاه منو داشتوبهش نرسیده حرص میخوره و خلاصه به قول همسرم ته تمام این رفتارها دلیلش فقط حسادته پس زندگیمو واسه ادمایی که اینقدر خودشونو کوچیک میبینن خراب نکنم

    8_به خودم بقبولونم وباورکنم من هر کاری که واسه اونا میکنم بخاطراونا نیست برای ارامش و خوشحالیه همسرمه

    9_مدام محبت هایی که همسرم به خونوادم مخصوصا پدرمادرم داره رو بیارم جلو چشام وسعی کنم حداقل در جبران اونها منم به خونوادش احترام بذارم خیلی دلم میخواست قلبا دوسشون داشته باشمو تو قلبم واسشون احترام قائل شم همونطوری که خیلی دوستان گفتن وسعی کنم دیدمو بهشون تغییر بدم اما فعلا مقدور نیست البته به خودم قول میدم تلاش بکنم که کم کم اینکارو بکنم اما هرچی فکر میکنم نمیدونم چطوری توقلبم براشون احترام قائل شن وقتی که واقعا محترم نیستن

    10_سعی کنم وقتی از خونه ی اونها اومدم بیرون پروندشونو ببندم بذارم کناردیگه با خودم نیارمش خونه هرچند خیلی سخته اما به قول همسرم باید حرفه ای رفتار کنم ومسائل اونجارو با خونه وکارم قاطی نکنم که این یکی فکر کنم صدسال طول بکشه تا یادش بگیرمو موفق شم چون من متاسفانه وقتی چیزی روحمو ازرده میکنه کلا فلج میشم میدونم که خیلی طول میکشه این قضیه رو واسه خودم حل کنم

    11_هروقت بریم اونجا سعی میکنم تا حدی کمکشون کنم تو کارا اما به قول یکی از دوستان کوزت نمیشم وسعی میکنم در حد معمول اینکارو انجام بدم

    12_تا جایی که بشه بازم رابطمو کم میکنم باهاشون که این یکی رو خیلی همسرم موافق نبود وگفت همین الانم خیلی کمه ماهی یکبار یا دوماه یکبار اما به نظرم تا زمانی که از لحاظ روحی یه کم خودمو قوی نکردم اینکار لازمه قرارشده عید فقط 4روزبریم شهرمون وفقط2روز پیش اونا باشیم

    13_سعی کنم تمام احساسات منفیشونو نسبت به خودم درک کنم و خودموجای اونها بذارم

    14_از خروساشون متنفرم وهنوز راهی واسه این پیدانکردم

    15_ومهمتر از همه سعی کنم اجازه ندم با رفتاراشون منودچار احساس گناهو تقصیر کنن کاری که خیلی تا الان توش موفق بودن به قول همسرم اگه بپذیری رفتاراشون از احساسات خودشون نشات میگیره نه شخص تو احساس گناه هم نخواهی داشت

    از همه ی دوستانیکه بهم راهنمایی دادن ممنونم ومهمتر از همه واحدعزیزکه تونست کمکم کنه احساس گناه و تقصیرکمتری داشته باشم

    خوشحال میشم نظرتونو راجع به این 15 مورد بگید اگه اشتباهه یاناقص هست بهم کمک کنید که کاملش کنم

    میدونم اینهمه عهدوپیمان که با خودم بستم سخته همه رو یکجا انجام بدمواینهمه تغییر کنم اما تصمیم گرفتم واین یعنی میخوام که تغییر کنم میدونم که ممکنه بازم دچار این حالتها بشم اما باید تمرین کنم تمرین بیخیالی چیزی که بعضی وقتها واقعا دلم میخواسته باشم همیشه سعی نکنم همه چی باب میلم باشه
    منتظر نظراتتون هستم

    - - - Updated - - -

    راستی یه چیزی دلم میخواست بگم اما ربطی به مشکلم نداره امیدوارم هستم کسی ناراحت نشه و به چشم یه انتقاد دیده بشه من حدودیکساله یا شایدم بیشتربا این سایت اشنا هستمو تقریبا اکثر مطالبی
    که اینجا نوشته میشه و همه ی نظراتو میخوندم اکثر کاربرها لحن محترمانه و دوستانه ای دارن وهرکس اگه چیزی به ذهنش برسه که فکر کنه راجع به موضوعی کمک کنندس دریغ نمیکنه واگه حس کنه حرفی واسه گفتن نداره هم نظری نمیذاره اینو کامل متوجه شدم که قصد اکثریت کمکه ودیدم خیلی جاها لازم بوده کاربری که موضوعی رو شروع کرده قاطعانه از مشکلی که تورفتارش هست اگاه کرد وبهش فهموند که خودشم بی تقصیر نیست. این بهترین کمکیه که بهنظرم به یه شخص میشه کرد اینکه از اشتباهش اگاهش کرد

    اما رفتار دوتا از کابرا برام خیلی جالبه گاهی ادم فکر میکنه که قصدشون کمک نیست قصدشون راهنمایی دادن نیست انگارمیخوان بگن ما خیلی میفهمیم وهمه ی ادمای دیگه مشکل دارن خودشون رو کامل حق میدونن اینکه یه رفتار اشتباهی روخودمون یا کسی از نزدیکان ما انجام میده دلیل بردرست بودن اون تو همه ی شرایط نیست ولحنشونم یه طور خاصیه جالبه که من هرجا ازشون
    نظری هم دیدم چیزی ازشون یاد نگرفتم معمولا یه قسمت از حرف کسیو میگیرن بهش گیرمیدن در حالیکه به اصل موضوعم خیلی ربط نداشته وجالبتر اینکه حرفاشونم کلی لایک وتشکر میگیره ایکاش اگه نمیتونیم به کسی کمکی کنیم بی تفاوت از کنار اون موضوع ردبشیم و فکر نکنیم تو همه چیز صاحب نظریم من خودمم تو ده درصد موضوعات نظر خودمومینویسم با اینکه همه رو دنبال میکنم چون واقعا حس میکنم کمک خاصی به اون شخص نمیتونم بکنم


    این انتقاد من از این نوع رفتار بود قصدم ناراحت کردن کسی واقعا نیست اگرم کسی از حرفم ناراحت میشه ازش عذرمیخوام دلم خواست این انتقادو تو موضوع خودم بنویسم وخوشبختانه برا خودمم این قضیه خیلی کم پیش اومده
    اما تو موضوعات دیگه خیلی شاهد این قضیه بودم ولی اینجا نوشتمش که خدای نکرده بحث دوستان دیگه رو منحرف نکرده باشم
    ویرایش توسط sahar67 : دوشنبه 04 اسفند 93 در ساعت 10:51

  10. #37
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array
    دوست گرامی به باد داشته باش هر کاری که راجع به این موضوع انجام می دیدین اولویت آرامش و خوشحالی خودتون باشه.. نقص بند ۸
    ممکنه روزی همسرتون کاری کنه که خوشایند شما نباشه اون روز خودتون را شکست خورده خواهید یافت.

    بندهای دیگه هم به همین منوال احتیاج به بازنگری داره.

  11. 2 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    sahar67 (چهارشنبه 06 اسفند 93), شیدا. (دوشنبه 04 اسفند 93)

  12. #38
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 12 مهر 96 [ 14:20]
    تاریخ عضویت
    1393-11-14
    نوشته ها
    113
    امتیاز
    6,278
    سطح
    51
    Points: 6,278, Level: 51
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    1,296

    تشکرشده 173 در 70 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام عزيزم...منم همچين مشكلي و دارم با اين تفاوت كه همسرمم مايل نيست با اونا ارتباطي داشته باشه من كه كلا به خاطر حرفاي پدر شوهرم خوشون نميرم ... ما هنوز سر خونه زندگي خودمون نرفتيم اما بخاطر رفتاراي بدي كه خانواده ي همسرم با من داشتن اون نميره اونجا و خونه ما هستش....ببين عزيزم همين كه شوهرت دوست داره و تو هيچي ازونا كم نداري خيليييييييييي خوبه تورو خدا قدرشو بدون...خانواده ي همسرت از خداشون و شما از هم جدا بشين و همسرت برگرده خونشون اين دقيقاً همون چيزيه خانواده ي همسر من ميخوان اما نميذارم به آرزوشون برسن پس توام نذار و تنها راه حلش اينه كه از همه نظر شوهرتو بي نياز كني تا اصلاض به اين فكر نكنه خانوادش بهترن....ببين عزيزم افسردگي تو فقط باعث ميشه بعد از يه مدت همسرت خسته بشه و بگه تو كه من و خانوادم و ميشناختي ديدي كم آوردي پس بهتره از هم جدا بشيم پس نذار اين حرف و خدايي نكرده اين حرف و بهت بزنه ....قوي و محكم با عشق با همسرت رفتار كن...

  13. کاربر روبرو از پست مفید mohi تشکرکرده است .

    sahar67 (چهارشنبه 06 اسفند 93)

  14. #39
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 08 اردیبهشت 96 [ 21:40]
    تاریخ عضویت
    1393-10-03
    نوشته ها
    345
    امتیاز
    7,833
    سطح
    59
    Points: 7,833, Level: 59
    Level completed: 42%, Points required for next Level: 117
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class5000 Experience Points1 year registered
    تشکرها
    299

    تشکرشده 738 در 270 پست

    Rep Power
    82
    Array
    موهی عزیز سلام ممنون ازینکه بهم سرزدیو برام وقت گذاشتی

    بله میدونم که اونا از خداشونه که ما ازهم جداشیم چون اونا اصلااین تمایلو پنهونش نمیکنن علنا بیانش میکنن و اینکه پدرشوهرم اینقدر افکارش حول محورمهریه میچرخه دلیلش

    همینه دیگه چون فکر میکنه فقط مهریه مانع جداییه ماست اگرمهریه نبود مطمئنم خیلی بیشتر همسرمو تحت فشار میذاشتن اگرچه این تفکر اوناست و من مطمئنم اگه مهریم نبود اگه

    یه پولیم به همسرم دستی بدن اون حاضر نیست یه روزو بی من سر کنه من همسرمو خیلی دوس دارم با همه ی وجودم اونم منو دوس داره اینو میدونم از تمام کارایی که خالصانه واسم انجام میده میتونم بفهمم
    تو زندگیه ما من هیچ معنی نداره من هیچیو واسه خودم نمیخوام اونم خیلی سعی میکنه که اینجوری باشه


    من همه ی سعیمو کردم که راضیش کنم که جای خالیه هیچکسو تو زندگیش حس نکنه من واقعا تلاش کردمو همیشه این قضیه تو ذهنم بوده اولا که تجربه نداشتم خیلی رو اعصابش

    بودم البته منظورم چند ماهه اوله اگرچه هیچوقت نگفت که پشیمونه یا هرچیزدیگه اما میفهمیدم که ازین وضع خستس اما خوشبختانه من چون عاشقش بودم خیلی زود متوجه این قضیه

    شدم ازون به بعد کامل رفتارمو تغییر دادم اخه یه بار بهم گفت پدر مادر من بی سوادن من ازشون نمیتونم توقعی داشته باشم ولی تو خانوم دکتری من از تو انتظارم خیلی بیشتره این

    حرفش یه تلنگر بود واسم چون واقعا منم داشتم میشدم مثل اونا لجبازویکدنده و زبون نفهم چون هیچوقت تو زندگیم تو شرایط اینجوری و با ادمهایی اینچنینی برخورد نداشتم همیشه هر

    جا میرفتم از رفتارو شخصیتم تعریف کرده بودن همیشه اطرافیانم دوس داشتن بهم نزدیک شن وتو ارتباطاتم خیلی کم پیش اومده بود به مشکل بر بخورم یه ذره تحمل اون شرایط واسم سخت بود مخصوصا منم تازه عروس بودمو خیلی حساس و تقریبا کم سن


    اما الان دیگه اونجوری نیستم خیلی کم بخاطر این قضیه میرم رو اعصابش بیشتر تو خودم میریزم که تصمیم گرفتم که خودمم بیخیالشون بشم


    افسرده که خیلی نیستم اما وقتی ازخونشون میایم تا یک هفته هم مغزم هم قلبم و هم کلا همه اعضا و جوارحم فلج میشه از بس که رو اعصابمن که تصمیم گرفتم دیگه اینجوریم نباشم

    من متاسفانه اونارو خیلی واسه خودم مهم کرده بودم فکر میکردم که هرطور که شده باید سعی کنم که این رابطه خوب بشه وقتی تلاش میکردمو میدیدم که اونا هیچ تغییری نمیکنن و

    حتی بدترم میشن اعصابم خورد میشد وخودخوری میکردمو احساس گناه و مقصر بودن عذابم میداد تصمیم گرفتم بیخیالشون بشم خیلی دلشون بخواد با من ارتباط خوبی داشته باشن حالا که نمیخوان واسه منم مهم نیست مگه من مسول احساسات اونام به من چه


    وقتی همسرم خودش میگه که رفتارو طرز فکر خونوادمو قبول ندارم وبه تغییرشون امیدی نداره و تلاشی نمیکنه من مگه کاسه داغتر از اشم؟

    تا کی خودمو زجر بدم که مبادا دوباره از همسرم بخوان که نره خونشون

    اگه اونا پدر مادرن وبتونن اینکارو بکنن من این وسط چه کارم؟گناهشم پای خودشون من که نگفتم ارتباط قطع بشه کاری نمیکنم که این اتفاق بیفته اگرم افتاد بهتر نمیبینمشون راحت میشم


    ای ی ی ی ی ی ی
    چقدر خوشه اینکه ادم خودشو مسوول همه چی ندونه و فکر نکنه همه چیزو باید حل کنه گاهی باید بعضی چیزارو ندید گاهی باید فراموش کرد و گاهیم باید با بیخیالی رفتار کرد اگر بتونم اینو تو وجودم نهادینه کنم قسمت اعظم نا ارامی هایی که دارم از بین میره عید میرم خونشون امیدوارم بتونم هر انچه به خودم قول دادمو اجرا کنم



    بی نهایت عزیز بازم سلام و بازم یه دنیا ممنون بخاطر راهنماییتون


    خب حرف شما کاملا کاملا درسته اما ارامش من تو ندیدن اوناست ونه هیچ چیز دیگه ای اما نمیتونم از نظر وجدانی اینکارو بکنم واسه همین به دنبال یه انگیزه بیرونیه خیلی قوی

    مثل عشق به همسرم هستم که بتونم با اونهمه توهینو تحقیرو بی احترامیو دخالت کناربیام اینکه واسه ارامش خودم بخوام اینکارو بکنم خوب من که با سکوتو محترمانه برخورد کردن با اونا ارامش نخواهم داشت خب چطور میتونم بگم بخاطرارامش خودم باهاشون کنار میام

    نمیدونم واقعا باید چکارکنم پس؟؟!!
    خب من فقط بخاطر همسرمه که میرم اونجا وگرنه اصلا عمرا پامو اونجاوحتی هرجایی که احتمال حضورشون باشه نمیذاشتم
    ویرایش توسط sahar67 : چهارشنبه 06 اسفند 93 در ساعت 10:37

  15. #40
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 12 مهر 96 [ 14:20]
    تاریخ عضویت
    1393-11-14
    نوشته ها
    113
    امتیاز
    6,278
    سطح
    51
    Points: 6,278, Level: 51
    Level completed: 64%, Points required for next Level: 72
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    1,296

    تشکرشده 173 در 70 پست

    Rep Power
    31
    Array
    سلام سحر جونم خوبي؟
    عزيزم از تصميمايي كه گرفتي خيلي خوشحالم فقط انقدر توو ذهنت با خودت تكرارشون كن و خودت و آماده كن كن بتوني كامل و درست انجامشون بدي...ببين عزيزم اوايل خانواده ي همسرم هرجا ميشستن ميگفتن پسر ما قبل ازدواج اخلاقش بهتر بود و اين حرفا من خيلي حرص ميخوردم اما يه روز خيلي محكم و محترمانه بهشون گفتم اگه من باعث بد شودنش شدم خودمم كنارش هستم اونا خيلي فكر ميكنن كه پسرشون با بودن با من تباه شده و خيلي ادا دارن در صورتي كه خيلي جاها بهشون ثابت شده كه خانواده ي من صد پله ار اونا بهتر هستن...من خيلي وقته كه خونشون نرفتم و ازشون خبر ندارم خيلي راحتم واقعاً هر چند كه از ته دلم دوست ندارم ازشون دور باشم اما يه به همسرم گفتم تا الان هر كاري ميكردم كه خانوادت دوستم داشته باشن اما وقتي ميبينم اونا من و نميخوان پس منم ديگه تلاشي واسه جلب اونا نميكنم...فقط رابطه ي خودت با همسرت اهميت داره و فقط واسه اون بايد تلاش كني بقيه آدما سياه لشگر زندگيتن...عزيزم منم اگه عيد برم خونشون چون ميخوام بريم مكه بايد برم ميخوام خيلي آروم باشم و شاد تا فكر نكنن كه به هدفشو ن رسيدن و ميتونن من و زندگيم و شكست بدن به توام پيشنهاد ميكنم همين كارو بكني با آرامش و خنده از حرفشون بگذرو اصلاً خودت و ناراحت نكن فكر كن يه ضبت صوت روشن شده كه داره حرفاي بيخود ميزنه توام نميتوني خاموشش كني...
    منتظر خبراي خوبت هستم...

  16. کاربر روبرو از پست مفید mohi تشکرکرده است .

    sahar67 (چهارشنبه 06 اسفند 93)


 
صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. ببینید شکست عشقی با من چه کرد .... شما حواستون باشه
    توسط برنده 1988 در انجمن ارتباط دختر و پسر(عشق)
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: پنجشنبه 14 اسفند 93, 00:18
  2. ازدواج با یک فرد کلستومی
    توسط alirezaalireza در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: سه شنبه 20 خرداد 93, 00:36
  3. یه کاری کردم کارستون
    توسط هاله نو در انجمن تجربه های فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: یکشنبه 06 آذر 90, 22:57
  4. به ستوه امدم!
    توسط النا61 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: سه شنبه 08 اردیبهشت 88, 23:31

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:14 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.