به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 76
  1. #31
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 21 اسفند 00 [ 13:12]
    تاریخ عضویت
    1393-5-18
    نوشته ها
    670
    امتیاز
    19,001
    سطح
    87
    Points: 19,001, Level: 87
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 349
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,250

    تشکرشده 1,509 در 535 پست

    Rep Power
    145
    Array
    هدفت از زنگ زدن چیه؟تو داری به برگشتن به زندگی با اون فکر میکنی؟با خودت فکر کن ببین واقعا چی میخوای؟قصد برگشت داری یا به جدایی اطمینان داری.
    به هر حال برای اینکه بتونی تصمیم درستی بگیری باید اول حالتو بهتر کنی.باید روحیتو دوباره به دست بیاری.کار راحتی نیست ولی مطمءن باش شدنیه.چرا خودت تنهایی به یه مشاور خوب مراجعه نمیکنی؟هم برای بهتر شدن حالت و هم برای گرفتن یه تصمیم درست.
    موفق باشی عزیزم.عیدتم مبارک

  2. 2 کاربر از پست مفید آنیتا123 تشکرکرده اند .

    SpecialBoy (جمعه 25 مهر 93), رزا (دوشنبه 21 مهر 93)

  3. #32
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 15 دی 96 [ 12:23]
    تاریخ عضویت
    1393-6-30
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    3,791
    سطح
    38
    Points: 3,791, Level: 38
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 243 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط آنیتا123 نمایش پست ها
    هدفت از زنگ زدن چیه؟تو داری به برگشتن به زندگی با اون فکر میکنی؟با خودت فکر کن ببین واقعا چی میخوای؟قصد برگشت داری یا به جدایی اطمینان داری.
    به هر حال برای اینکه بتونی تصمیم درستی بگیری باید اول حالتو بهتر کنی.باید روحیتو دوباره به دست بیاری.کار راحتی نیست ولی مطمءن باش شدنیه.چرا خودت تنهایی به یه مشاور خوب مراجعه نمیکنی؟هم برای بهتر شدن حالت و هم برای گرفتن یه تصمیم درست.
    موفق باشی عزیزم.عیدتم مبارک
    سلام آنیتای عزیز
    نه من قصد برگشتن ندارم چون شوهرم قصد ادامه دادن نداره.من در حال حاضر واسه خودسازی و بهترشدن حالم و روحیم دارم مشاوره میرم اونم تنهایی و فقط واسه خودم.البته من زنگ نزدم چون بابام گفتن نه و خودمم یه جورایی دلم نمیخواست.قصدم از زنگ زدن این بود که مثل خودشون سیاست به خرج بدم دو هفته پیش مادر شو زنگ زدند که چرا نمیای یه سری به ما بزنی؟ومن که واقعا خشکم زده بود از این حرف گفتم که دانشگاه دارمو از این حرفا.بعد ایشون رفته بودن به همه گفته بودن من زنگ زدم که برگرد ولی اون نیومد.این زنگو واسه توجیه خودشون زدند و واسه مظلوم نمایی جلوی بقیه که ببینید من چه مادر شوهر خوبیم و اصلا مقصر نیستم!!!!ای خدااااااا
    در صورتی که ایشون بعد از اینکه من هر هفته بهشون زنگ میزدم حالشونو میپرسیدم زنگ زدند و بعدم اینکه یه سری برم نه بیشترااااا
    واقعا از رفتاراشون ناراحتم همش از سر غرور با آدم رفتار میکنن.زدن زندگیه منو نابود کردن حالا یه زنگ زدن بعدم ناراحت شدن چرا من نرفتم.توروخدا من خلم توهم دارم یا واقعا حق دارم ناراحت بشم؟هفت سال اونجوری بودم که اونا خواستن یعنی منظورم اینه که همه جا به خودم گفتم اونا بزرگترن احترامشون واجبه ولی ببین با من چجوری رفتار میکنن.من میدونم که شوهرم برنمیگرده یعنی اصن نمیشه بین مادرو پسر حتی یه روز دوری باشه واسه همین امیدی ندارم. ولی خودم دارم نابود میشم

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط رزا نمایش پست ها
    تقدیر جان به نظر منم باهاشون تماس نگیر اگر جواب تلفنت رو ندن یا بی محلیت کنن خودت بیشتر عذاب میکشی ...
    رزای عزیز حق با شماست اونجوری دیگه قشنگ محو میشم.وامروزم زنگ نزدم.همش با خودم میگم چرا آدمای اطرافمون باید جوری رفتار کنن که من مجبور بشم اونجوری که باب میلم نیست باهاشن رفتار کنم؟از اینهمه غرور و خودشیفتگیو سرخود معطلی بدم میاد
    رزا جان ممنونم واسه راهنماییتون

  4. کاربر روبرو از پست مفید تقدیر تشکرکرده است .

    رزا (دوشنبه 21 مهر 93)

  5. #33
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 15 دی 96 [ 12:23]
    تاریخ عضویت
    1393-6-30
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    3,791
    سطح
    38
    Points: 3,791, Level: 38
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 243 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array
    خدایا ا ا ا ا ا ابه فریادم برس
    خیلی ناراحتم.خیلی دلم سوخته.مگه من چقدر بد بودم؟مگه چقدر غیر قابل تحمل بودم؟یعنی اصن کارای خوب در حق این آدم نکردم؟یعنی دوست داشتن من اصلا واسش ارزش نداشت؟من که همیشه فکر و ذکرم خوشحال کردن و رضایت اون بور منکه تا تونستم باهاش همراهی کردم .مگه تو بقیه زندگیا اختلاف نظر نیست؟خدایا ا ا ا اآخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    دیشب بابام به دایی شوهر زنگ زدن که تکلیفمونو بدونیم بعد ایشون رفته بودن با خواهرشون و شوهرم صحبت کرده بودن .یه حرفایی زدن اصلا شاخ در آوردم تا تونستن حرفای بیخود بهم بستند.که تنبله بی خیاله بی محلی کرده بی احترامی کرده.به خدا من نه تنها این کارا رو نکردم تازه از اونوری هم بودم یعنی فقط سعی ام این بوده راضی باشن کارایی بکنم که شوهرم دوست داره .تازه داییه با این همه ادعای فضل و منطق برگشته میگه دخترتون از وقتی اومدن چه تلاشی واسه برگردوندن زندگیش کرده؟.آقا من خنگم نمیفهمم یا واقعا اینا یه حرفایه مسخره میزنن؟شوهرم مدام میگفت نمیخوام تمومش کنیم مادر شوهرم با نقشه منو از همون اتاق انداخت بیرون حالا تازه بعد اینکه مشاور کلی رو من کار کرده که انقد تقلا نکن تلاش بی خود نکن فایده نداره برگشتن میگن چه تلاشی کرد!؟آخه این آقا یه لحظه از خودش نمیپرسه این پسر چه تلاشی کرد؟نه تو این مدت تو کل این زندگی.به صرف حرف که نمیشه یکیو قبول و یکیو رد کرد.من وقتی میگم تلاش کردم یعنی کارای عملی انجام دادم آخ خدا چقدر دلم سوخته.
    توروخدا شما یه نظری بدین همش به خودم میگم شاید من دارم اشتباه میکنم شاید اون حق داره.دارم دیوونه میشم

  6. کاربر روبرو از پست مفید تقدیر تشکرکرده است .

    رزا (پنجشنبه 24 مهر 93)

  7. #34
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 30 آبان 04 [ 23:57]
    تاریخ عضویت
    1393-3-04
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    22,558
    سطح
    93
    Points: 22,558, Level: 93
    Level completed: 21%, Points required for next Level: 792
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveTagger First Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    3,895

    تشکرشده 2,704 در 676 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    142
    Array
    تقدیرست سخت که بر سر ما آمده و خواهد گذشت . نمیدونم شاید روزی به این روزا خندیدیم حالا چه با هم چه بی هم . ولی

    این تلخ ترین اتفاق زندگیمون نیست . این آخرین امتحان ایمانمون نیست . درسته قفس قلبمون تا یاد پرنده اش میفته دل

    تنگ میشه بیتابی میکنه با تپش های سنگینش به درچه هاش میکوبه فضای اطرافشو پر از رنگ عاشقی میکنه تا کمی آروم بگیره .
    درسته دریای چشمامون رنگ آسمونو نداره و همیشه طوفانیه و ساحلی برا نشستن نداره . ولی میگن زندگی ادامه داره

    وفرداهای قشنگی در انتظارمونه . ولی خب به شرطیکه برامون قلبی بمونه که به گرمای وجودش بتونیم چشمامونو باز کنیمو تو آسمونه آبی رنگ زندگیمون پرنده واقعی دلمونو پیدا کنیمو .و دوباره آغاز کنیم . پارسا

    بانو تقدیر سلام پیغام تون رسید حتما تو فرصت اول پست شما رو خواهم خوند . آرامشتونو حفظ کنید . میدونم حرفا نگاه ها تنهایها همه درد داره ولی خدا قدرت تحملشم بهت داده .

    برمیگردم .

  8. 3 کاربر از پست مفید parsa1400 تشکرکرده اند .

    SpecialBoy (جمعه 25 مهر 93), رزا (پنجشنبه 24 مهر 93), سوده 82 (چهارشنبه 23 مهر 93)

  9. #35
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 08 خرداد 95 [ 23:23]
    تاریخ عضویت
    1393-4-30
    نوشته ها
    502
    امتیاز
    6,216
    سطح
    51
    Points: 6,216, Level: 51
    Level completed: 33%, Points required for next Level: 134
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocial1 year registered5000 Experience Points
    تشکرها
    2,079

    تشکرشده 1,505 در 452 پست

    Rep Power
    75
    Array
    تقدیر جان ازت خواهش میکنم عزت نفس خودت رو از دست نده...

    این رو بدون که مشکل از تو نیست پس نگو من غیر قابل تحملم ..

    اینکه همسرت زندگی هفت ساله رو ول کرده و رفته نشون دهنده بی کفایتی یا بد بودن شما نیست...

    باور کن این حرفا رو واسه خوشحال کردن دلت نمیزنم

    یک بار من جایی یه جمله قشنگ خوندم که میگفت:گاهی وقت ها به بعضی ها اونقدر بها میدیم که دیگه خودمون هم نمیتونیم بخریمشون!!!

    شاید این زندگی خیلی وقت پیش باید از هم میپاشید ولی کشدار شد تا الان...

    اگر همسرت واقعا به هیچ صراطی مستقیم نمیشه خودت رو بیش از این اذیت نکن...
    همه آبهای دریا هم نمی توانند یک کشتی را غرق کنند

    مگر اینکه در داخل کشتی نفوذ کنند

    بنابراین

    تمام نکات منفی دنیا روی شما تاثیر نخواهد داشت

    مگر اینکه شما اجازه بدهید...





  10. 3 کاربر از پست مفید رزا تشکرکرده اند .

    parsa1400 (پنجشنبه 24 مهر 93), SpecialBoy (جمعه 25 مهر 93), سوده 82 (پنجشنبه 24 مهر 93)

  11. #36
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 21 اسفند 00 [ 13:12]
    تاریخ عضویت
    1393-5-18
    نوشته ها
    670
    امتیاز
    19,001
    سطح
    87
    Points: 19,001, Level: 87
    Level completed: 31%, Points required for next Level: 349
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,250

    تشکرشده 1,509 در 535 پست

    Rep Power
    145
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط تقدیر نمایش پست ها
    خدایا ا ا ا ا ا ابه فریادم برس
    خیلی ناراحتم.خیلی دلم سوخته.مگه من چقدر بد بودم؟مگه چقدر غیر قابل تحمل بودم؟یعنی اصن کارای خوب در حق این آدم نکردم؟یعنی دوست داشتن من اصلا واسش ارزش نداشت؟من که همیشه فکر و ذکرم خوشحال کردن و رضایت اون بور منکه تا تونستم باهاش همراهی کردم .مگه تو بقیه زندگیا اختلاف نظر نیست؟خدایا ا ا ا اآخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    دیشب بابام به دایی شوهر زنگ زدن که تکلیفمونو بدونیم بعد ایشون رفته بودن با خواهرشون و شوهرم صحبت کرده بودن .یه حرفایی زدن اصلا شاخ در آوردم تا تونستن حرفای بیخود بهم بستند.که تنبله بی خیاله بی محلی کرده بی احترامی کرده.به خدا من نه تنها این کارا رو نکردم تازه از اونوری هم بودم یعنی فقط سعی ام این بوده راضی باشن کارایی بکنم که شوهرم دوست داره .تازه داییه با این همه ادعای فضل و منطق برگشته میگه دخترتون از وقتی اومدن چه تلاشی واسه برگردوندن زندگیش کرده؟.آقا من خنگم نمیفهمم یا واقعا اینا یه حرفایه مسخره میزنن؟شوهرم مدام میگفت نمیخوام تمومش کنیم مادر شوهرم با نقشه منو از همون اتاق انداخت بیرون حالا تازه بعد اینکه مشاور کلی رو من کار کرده که انقد تقلا نکن تلاش بی خود نکن فایده نداره برگشتن میگن چه تلاشی کرد!؟آخه این آقا یه لحظه از خودش نمیپرسه این پسر چه تلاشی کرد؟نه تو این مدت تو کل این زندگی.به صرف حرف که نمیشه یکیو قبول و یکیو رد کرد.من وقتی میگم تلاش کردم یعنی کارای عملی انجام دادم آخ خدا چقدر دلم سوخته.
    توروخدا شما یه نظری بدین همش به خودم میگم شاید من دارم اشتباه میکنم شاید اون حق داره.دارم دیوونه میشم
    عزیزم،اگه مشاور به تو گفته همسرت خودشیفته هست که تو نباید خودتو سرزنش کنی.برو خصوصیات آدمهای خودشیفته رو بخون.اگه واقعا تشخیص مشاور درست باشه که تو همین که هفت سال باهاش زندگی کردی شاهکار کردی.من خودم تجربه برخورد با یه آدم خودشیفته رو دارم.(یکی از خواستگارام.البته اون موردش حاد بود)من به یه مشاور مراجعه کردم تا مطمئن بشم میتونم باهاش ازدواج کنم یانه.مشاور بهم گفت به هیچ وجه باهاش ازدواج نکن.گفت حتی با یه خودشیفته معمولی هم زندگی سخته چه برسه به این.بعدم گفت که اینجور آدمها رفتار طرف مقابل رو زیر ذره بین قرار میدن.و تو اگه کار مثبتی هم براشون بکنی این براشون هیچ ارزشی نداره و دلیلی بر خوب بودن تو نیست.البته همه اینا در صورتی درسته که شوهر تو واقعا خودشیفته باشه.در این صورت تو اصلا نباید خودتو سرزنش کنی.من کاملا درک میکنم که تو همه کاری براش کردی و اینا کوچکترین ارزشی برای او وخانوادش نداشته و اینها رو به حساب ضعف تو گذاشتن.
    راستی میگن آدمهای که جذب افراد خودشیفته میشن اعتماد به نفس کمی دارن.پس احتمالا باید روی اعتماد به نفستم کار کنی عزیزم.

  12. کاربر روبرو از پست مفید آنیتا123 تشکرکرده است .

    رزا (پنجشنبه 24 مهر 93)

  13. #37
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 15 دی 96 [ 12:23]
    تاریخ عضویت
    1393-6-30
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    3,791
    سطح
    38
    Points: 3,791, Level: 38
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 243 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array
    رزای عزیز ممنونم واسه توجهاتتون
    حق با شماست این زندگی خیلی وقت پیش فرو میپاشید اما من نمیذاشتم.دلیلش نمیدونم چیه اما من خیلی عاشقانه رو تو این زندگی بودم .یه وقتایی میگم خدایا کاش من اینقدر احساسات نداشتم از خودم بدم میاد میگم بابا دختر یخورده عقلتو به کار بنداز بسه انقد مث فیلم هندیا رفتار میکنی.در طول زندگیم خیلی سعی کردم تو اختلافات عاقلانه رفتار کنم ولی انگار نتیجه نداشت وقتی میرم تو انجمنا و تاپیکارا میخونم با خودم میگم نکنه چون منفعلانه عمل کردم این جوری شد؟نکنه فلان موقعه ناراحتی از مادرشوهرو به شوهرم انتقال دادم نکنه خیلی احساسی عمل کردم نکنه بچگانه رفتار کردم.خب الان تو این سن به خودم میگم من تو سن پایین ازدواج کردم همه چیز بی مشکل و رویایی بود برام هر رفتار همسرمو میذاشتم پا حساب عشق واسه همین هیچ رفتاری اذیتم نمیکرد تازه اگرم چیزی اذیتم میکرد با خودم میگفتم خب تو همه زندگیا از این جیزا هست درست میشه باید صبوری کرد.ولی الان به خودم میگم نکنه دیر به این اطلاعات الانم رسیدم؟به اینکه چطور منفعل نباشم چطور از رفتارای همسرم متوجه بشم چی میگه چی میخواد.ولی بازم این فکر میاد تو ذهنم که اونم تو حال و هوای من بود اونم سنی نداشت میشد که باهم زندگیه خوبی داشته باشیم ولی میدونم که مادرش نذاشت.ایشون به شدت شوهر منو تو مشت خودش نگه داشته بود حتی طرز تفکر هم بهش القا میکردباورتون نمیشه ولی من بازم با مادرشوهرم همراهی کردم واسه داشتن شوهرم ولی نشد که نشد که نشد.خواهرم میگه چون تو از جدایی میترسی هی برمیگردی به عقب هی فکر میکنی میشه یه کاری کرد در صورتی که دیگه نمیشه.به من بگید چیکار کنم؟چجوری بپذیرم؟من همه آیندمو با این آدم تصویر کردم چجوری بپذیرم؟

    راستی میخواستم بپرسم چجوری میتونم از کارشناسای انجمن یا مدیر همدردی بخوام به تاپیکم یه سری بزنن و نظر بدن ؟آخه واقعا دوست دارم نظر اونا رو هم بدونم.
    ویرایش توسط تقدیر : پنجشنبه 24 مهر 93 در ساعت 09:15

  14. کاربر روبرو از پست مفید تقدیر تشکرکرده است .

    رزا (پنجشنبه 24 مهر 93)

  15. #38
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 30 آبان 04 [ 23:57]
    تاریخ عضویت
    1393-3-04
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    712
    امتیاز
    22,558
    سطح
    93
    Points: 22,558, Level: 93
    Level completed: 21%, Points required for next Level: 792
    Overall activity: 22.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveTagger First Class10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    3,895

    تشکرشده 2,704 در 676 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    142
    Array
    بانو تقدیر سلام

    تاپیکتونو کامل خوندم . بانو برا گرفتن مشاوره از مدیر و مشاورین باید از کاربران باشی و یا برا مدتی کوتاه عضویت آزاد پرداخت کنید و در قسمت مشاوره خصوصی دوباره تاپیک بزنید و بیان مشکل کنید تا بهتون پاسخ بدن و مشاوره

    خب گفتی دو ماه منزل مشترکتونو ترک کردی . ؟ چرا ؟ خودت ترک کردی ؟ یا بیرونت کردن ؟ الان راه برگشت به منزل بازه یا بسته ؟ اینا برا حقوق شما و احتمالا دادگاه مهمه .

    بانو نمیدونم چی شده که همسرت چند وقت بعد عروسی با شما سر ناسازگاری گذاشته و یه جورایی سرد شده تا امروز که تصمیم به جدایی گرفته . خب شما بچه ندارین ؟ چرا ؟ تو این هفت سال به فکر بارداری نبودی . یا بچه نمیخواستین ؟

    البته خدا رو شکر که الان پای طفلی وسط نیست ولی بیشتر وقتا بچه پیوند قوی تر میکنه سردی ایجاد شده رو دوباره گرم میکنه .

    نمیدونم با این احوال و گذشت چند ماه شما چطور انقدر کوتاه اومدی . اعتماد به نفستون بالاست یا زندگی پر دردی داشتین که الان راحت کنار اومدین . میدونی چرا چون شک حاصله از این درد ها بیشتر از چند ماه طول میکشه و بعد به آدمو به تصمیم های ناخاسته ترقیب میکنه .

    بانو به عنوان کسیکه دادگاه رفته بهت میگم اگه فکر میکنی ادامه این زندگی جز عذاب بیشتر نیست . فکر اجرای مهر نکن باهاش به تفاهم برس یه حقی بگیر رهاش کن . (نظر شخصی بود ) چون شما دادگاه نرفته کلی کم کردی کلی به خودت آسیب زدی دادگاه بری چی میشی . جز خودت مدرت و پدرت بد تر از شما شکسته خواهند شد و ضربه بیهوده خواهند خورد که با گرفتن 1000 سکه هم قابل جبران نیست.

    بانو شما برا جدایی پا قدم نشو . اگه بیرونت کردن برو شورا و بر نفقه شکایت کن . بانو از لحاظ خودت اگه راهی برا برگشت هست انجام بده . اگر بسته بود رهاش کن . وبر کسیکه لیاقت عشقت نداشته و نداره مرثیه سرایی نکن .

    واقعا تقدیر این بوده پس ولش کن . بذار بره .خودتو نباز . اگه همسرتون خواهان جدایی بزار بره درخواست بده تا بفمه درخواست طلاق یعنی چی ؟ با خودت کنار بیا . تصمیم بگیر .

    برمیگردم مهریه تون چندتاست . تصمم آخرتون چیه ؟ به نظر خودت طلاق عاطفی بین شما اتفاق افتاده یا نه ؟ ادامه یه زندگی زجر آور برای شما چه مفهومی داره ؟ ضعف درون ؟ یا عشق کاذب ؟یا عدم باور واقعیت؟ یا عشق واقعی ؟ کدومش ؟

    بانو چقدر اعتماد به نفس داری . برا آینده ات .

    خیلی چیزا شرطه . هرکی تو این راه مقصر باشه و عرش خدارو بشکنه عهد ازدواج بشکنه . چه دختر چه پسر خیر نخواهد دید شک نکن

    مواظب خود باش.

  16. 3 کاربر از پست مفید parsa1400 تشکرکرده اند .

    SpecialBoy (جمعه 25 مهر 93), سوده 82 (جمعه 25 مهر 93), سرگشته دوست (جمعه 25 مهر 93)

  17. #39
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 15 دی 96 [ 12:23]
    تاریخ عضویت
    1393-6-30
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    3,791
    سطح
    38
    Points: 3,791, Level: 38
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 243 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array
    که اینجور آدمها رفتار طرف مقابل رو زیر ذره بین قرار میدن.و تو اگه کار مثبتی هم براشون بکنی این براشون هیچ ارزشی نداره و دلیلی بر خوب بودن تو نیست.البته همه اینا در صورتی درسته که شوهر تو واقعا خودشیفته باشه.در این صورت تو اصلا نباید خودتو سرزنش کنی.من کاملا درک میکنم که تو همه کاری براش کردی و اینا کوچکترین ارزشی برای او وخانوادش نداشته و اینها رو به حساب ضعف تو گذاشتن.
    راستی میگن آدمهای که جذب افراد خودشیفته میشن اعتماد به نفس کمی دارن.پس احتمالا باید روی اعتماد به نفستم کار کنی عزیزم.[/quote]

    آنیتای عزیز حرفتون کاملا درسته واقعا زندگی کردن با اینجور آدما سخته چون هر کاری میکنی راضی نمیشن و به چشمشون نمیاد من حاضر شدم با خانوادش تو یه خونه زندگی کنم تمام جهیزیه امو جمع کردم تو یه خونه نیمه ساز با خاک یکسان شد اون جهیزیه خراب و شگسته ولی باخودم گفتم وسیله مهم نیست مهم همراهی من تو زندگی با شوهرمه تو یه اتاق فقط با یه تخت و کمد دیگه حتی حمامم مشترک بود ببین چه وضعی بود.ولی مادر شوهرم و شوهرم برگشتن بهم گفتن تو که کار خاصی نکردی که!!!واگه خودشون یه کاری میکردن خیلی ناچیزم که بود من که اولا دوهزار دفه تشکر میکردمو شوهرمو واسه هرکاریش بالا میبردم ولی اونا انقدر از خودشون تعریف میکردن که نگو البته من عکس العمل خاصی انجام نمیدادم رفتارای مادر شوهرمو کاری نداشتم میگفتم بذار هرجور میخواد باشه به من مربوط نیست ولی شوهرم هم از اون نشیت میگرفت وقتی قهر میکرد اصلا محل دیگه نمیذاشت تا برم نازشو بکشم یه وقتی بود بهش گفتم یه جوری رفتار میکنی حس میکنم منت سرم گذاشتی داری باهام حرف میزنی و اونم راحت گفت معلومه.من اوایل بهش میگفتم از سر غرور با من رفتار نکن ولی بعدا فهمیدم این غرور ناشی از همون خود شیفتگیه حتی قبل از اینکه مشاورم بهم بگه فهمیده بودم خود شیفته است ولی چیز ی که هست اینه که اولا با خودم میگم خب هرکی یه نقطه ضعفی داره ولی خب شوهرم یه کارای باب میل منم انجام میداد هرچند کم بعدشم همش الان اون کار خوبا میاد تو ذهنم .نمیدونمز چرا اون اذیتا نمیاد تو ذهنم؟

  18. #40
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 15 دی 96 [ 12:23]
    تاریخ عضویت
    1393-6-30
    نوشته ها
    85
    امتیاز
    3,791
    سطح
    38
    Points: 3,791, Level: 38
    Level completed: 94%, Points required for next Level: 9
    Overall activity: 26.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    0

    تشکرشده 243 در 62 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط parsa1400 نمایش پست ها
    بانو تقدیر سلام

    تاپیکتونو کامل خوندم . بانو برا گرفتن مشاوره از مدیر و مشاورین باید از کاربران باشی و یا برا مدتی کوتاه عضویت آزاد پرداخت کنید و در قسمت مشاوره خصوصی دوباره تاپیک بزنید و بیان مشکل کنید تا بهتون پاسخ بدن و مشاوره

    خب گفتی دو ماه منزل مشترکتونو ترک کردی . ؟ چرا ؟ خودت ترک کردی ؟ یا بیرونت کردن ؟ الان راه برگشت به منزل بازه یا بسته ؟ اینا برا حقوق شما و احتمالا دادگاه مهمه .

    بانو نمیدونم چی شده که همسرت چند وقت بعد عروسی با شما سر ناسازگاری گذاشته و یه جورایی سرد شده تا امروز که تصمیم به جدایی گرفته . خب شما بچه ندارین ؟ چرا ؟ تو این هفت سال به فکر بارداری نبودی . یا بچه نمیخواستین ؟

    البته خدا رو شکر که الان پای طفلی وسط نیست ولی بیشتر وقتا بچه پیوند قوی تر میکنه سردی ایجاد شده رو دوباره گرم میکنه .

    نمیدونم با این احوال و گذشت چند ماه شما چطور انقدر کوتاه اومدی . اعتماد به نفستون بالاست یا زندگی پر دردی داشتین که الان راحت کنار اومدین . میدونی چرا چون شک حاصله از این درد ها بیشتر از چند ماه طول میکشه و بعد به آدمو به تصمیم های ناخاسته ترقیب میکنه .

    بانو به عنوان کسیکه دادگاه رفته بهت میگم اگه فکر میکنی ادامه این زندگی جز عذاب بیشتر نیست . فکر اجرای مهر نکن باهاش به تفاهم برس یه حقی بگیر رهاش کن . (نظر شخصی بود ) چون شما دادگاه نرفته کلی کم کردی کلی به خودت آسیب زدی دادگاه بری چی میشی . جز خودت مدرت و پدرت بد تر از شما شکسته خواهند شد و ضربه بیهوده خواهند خورد که با گرفتن 1000 سکه هم قابل جبران نیست.

    بانو شما برا جدایی پا قدم نشو . اگه بیرونت کردن برو شورا و بر نفقه شکایت کن . بانو از لحاظ خودت اگه راهی برا برگشت هست انجام بده . اگر بسته بود رهاش کن . وبر کسیکه لیاقت عشقت نداشته و نداره مرثیه سرایی نکن .

    واقعا تقدیر این بوده پس ولش کن . بذار بره .خودتو نباز . اگه همسرتون خواهان جدایی بزار بره درخواست بده تا بفمه درخواست طلاق یعنی چی ؟ با خودت کنار بیا . تصمیم بگیر .

    برمیگردم مهریه تون چندتاست . تصمم آخرتون چیه ؟ به نظر خودت طلاق عاطفی بین شما اتفاق افتاده یا نه ؟ ادامه یه زندگی زجر آور برای شما چه مفهومی داره ؟ ضعف درون ؟ یا عشق کاذب ؟یا عدم باور واقعیت؟ یا عشق واقعی ؟ کدومش ؟

    بانو چقدر اعتماد به نفس داری . برا آینده ات .

    خیلی چیزا شرطه . هرکی تو این راه مقصر باشه و عرش خدارو بشکنه عهد ازدواج بشکنه . چه دختر چه پسر خیر نخواهد دید شک نکن

    مواظب خود باش.
    با سلام
    ممنونم آقا پارسا گه تاپیکمو خوندید.ولی یه چیزاییو از توی نوشته هاتون متوجه نشدم اول اینکه خب مگه من الان جزوه کاربرها نییستم؟؟؟؟؟و توی تاپیکای دیگه توی همین انجمن دیدم که دوستان و مشاورین و حتی مدیر همدردی راهنمایی کردند!!!موضضوع بعدی اینه که همونطور که قبلا گفتم من تو خونه مادر شوهرم تو یکی از اتاق خواباشون زندگی میکردم دقیقا مثل یه دختر تو خونه باباش یعنی منظورم اینه که فقط تخت و کمد و دیگه نه هیچ وسیله دیگه ایی.من خودم از خونه بیرون نیومدم چون مشاوره میرفتیم همش میگفتم اگه بیرونم کردند اونوقت میرم و گرنه نه قهر تو قاموسم بود و نه ول کردن خونه زندگیم به مشاورم گفتم من مخالف طلاقم و مگر اینکه منو بیرون بندازن که ایشون هم بهم گفتن یعنی تو اینقدر ضعیف و حقیری؟و واسه خودت ارزش قایل نیستی؟چطور میخوای شوهرت برات ارزش قایل باشه تو باید یکم بی محلی بهش بکنی انقدر نباید پیشش باشی باید جای خالیتو حس کنه انقده ترسو نباش تو از ترست حاضری انقده سطح خودتو پایین بیاری که میگی مگه اینکه بندازنت بیرون!!!خلاصه این از این طرف از طرف دیگه خونه مال مادر شوهره تا فهمید شوهرم میخواد منو طلاق بده و من هی گریه زاری میکنم اومد گفت تاظهر برین یه خونه واسه خودتون بگیرین شوهرمم گفت خب گفته پس باید بریم خلاصه یه چن تا تلفن مالی مبنی بر اینکه پول بگیره زد و منم خوشحال از اینکه می خواد خونه بگیره منو برد دم خونه مامانم اینا گفت تا شب بهت خبر میدم آقا شب زنگ زد که نه همین هفته باید جدابشیم منم واسه اینکه وقت ازش بخرم باهاش حرف زدم که بیا یه مدتی از هم دور باشیم و خودمونو اصلاح کنیم ولی تو این مدت همش به مشاور گفته بود نمیخوام خلاصه من خونه بابام موندگار شدم حالا مشکلی پیش میاد؟منکه خودم نمیخواستم برم ولی الانم دیگه نمیخوام تو اون خونه با مادر شوهرم اینا زندگی کنم.چیکارکنم حالا؟خیلی ترسیدم نکنه واسم بد بشه؟آخه اون یه بارم سراغمو نگرفت.خب هم من هم شوهرم بچه دوست داشتیم من تو فکرم این بود بعد سه سال بچه دار بشم البته الان 5سال و اندی است عروسی کردیم ولی بعد از یکسال و اندی خونه رو که فروختیم و ما اومدیم با مادر شوهرم همش بحث بچه که میشد من دو تا چیز تو ذهنم بود که مانع بچه دار شدن بود اول اینکه واقعا از مردی که از هفته و ماه اول تا یه چیزی میشد هرماه میگفت نمیخوام این زندگیو و خون به جیگر من میکرد میترسیدم به نظرم بچه باید وقتی بیاد یه زن و مرد به یه تعادل و ثبات اخلاقی با هم و یه آرامش نسبیه پایدار رسیده باشن که ما نداشتیم.بعدم اینکه به شوهرم میگفتم تو خونه بگیر باشه من بشه دار میشم ولی یا زیر بار نمیرفت یه خونه واسم بگیره یا اینکه میگفت تو باردار شو من خونه میگیرم و میدونستم همش وعده وعیده خب شما بگو بابا منم یه حق و حقوقی دارم آخه نمیشه که هرچی فقط اون میگه بشه بعدشم که جفتمون دانشگاه قبول شدیم داشتیم درس میخوندیم دیگه اینکه متوجه نشدم منظورتون از کوتاه اومدن چیه؟یعنی بی خیال زندگیم شدم؟یعنی راحت از خیرش گذشتم؟یا اینکه تا الان مراعات شوهرمو کردم و هنوز صبر کردم و اقدامی نکردم؟ کودومش؟
    ببینید من از اول هی میدیدم شوهرم اولین راه حل یه مشکل براش طلاقه خب آدم طی این چند سال به این نتیجه میرسه خب شوهرش نمیخوادش دیگه واسه من که خیلیم احساساتی بودم این معنیو داشت من هر کاریش میکردم راضی نمیشد .بعدم با وجود حدود یک سال و نیم هر هفته مشاوره رفتن دیگه با خودم گفتم نکنه واقعا دیگه فایده نداره؟روزی که از هم جدا میشدیم من واسه از دست دادن اون گریه میکردم و اون واسه حروم شدن زندگیش با من.بعدم مشاوره هی میگفت اصلا تماس نداشته باشین هی من میگفتم سرد میشه هی میگفت نه باید خلائتو احساس کنه باید خودش بیاد سمتت نه زوری ولی منم بهش گفتم که مامانش نمیذاره خلائ منو حس کنه.میدونستم . ولی از حدود چندین ماه قبلم با اینکه باهاش بودم ولی علنا تو چشام نگاه میکرد و میگفت نمیخوام دیگه خب من چقدر آخه مگه صبر دارم؟با هر بار گفتن این جملش میمردم از غصه.
    واسه مهریه هم خودم نظرم همینه که توافقی باشه چون اونم چیزی به نام که نداره همه مال مادرشه که شوهرم باهاش کار میکنه ولی بابام عصبانیه میگه فقط دادگاه و قانون حتی اگه چیزی ازش نگیریم مهم نیست باید پرونده براش تشکیل بشه که انقد راحت یکیو بد بخت نکنه بعد بیاد بگه نمیخوام

    من قبل ازدواجم اعتماد به نفس خوبی داشتم ولی در طول زندگی با اینکه همه میگن اعتماد به نفست خوبه ولی از بس مورد سرزنش قرار گرفتم و همش در مقابلم با غرور رفتار شد و هی شوهرمو مادر شوهرم بهم القا کردن تو چیز خاصیم نیستی از درون خیلی ضعیف و آسیب پذیر شدم خیلی ترسو.
    ببخشید زیاد شد و از حوصلتون خارج حرف زدم


    - - - Updated - - -


    ویرایش توسط تقدیر : جمعه 25 مهر 93 در ساعت 10:26

  19. 2 کاربر از پست مفید تقدیر تشکرکرده اند .

    SpecialBoy (جمعه 25 مهر 93), رزا (جمعه 25 مهر 93)


 
صفحه 4 از 8 نخستنخست 12345678 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:45 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.