من دیروز با شوهرم صحبت کردم ... خیلی ازین ناراحت بود که من با خانوادم مشکلاتمو در میون گذاشتم
می گفت منو با خانوادت در انداختی احترامات رو از بین بردی
وقتی من از خانوادم کمک خواستم شوهرم بجای صحبت کردن منطقی با سر و صدا و دیوونه بازی صورت مسئله رو پاک کرد علاوه بر اینکه مشکلم حل نشد تازه مشکلات دیگه هم اضافه شد... هنوزم نمیدونم باید با این مرد چطور رفتار کنم و مشکلاتم رو حل کنم
ولی بعد از اینکه باهاش حرف زدم کلی آروم شدم ... انگار رو دلم مونده بود
امروز تصمیم گرفتم باز از صفر شروع کنم. من که هیچ رقمه نمیتونم جدا شم ...
میخوام به زندگیم دل بدم و مثل یه همسرم مهربون و عاقل با رفتارم روش تاثیر بذارم
اول خط قرمزهارو براش مشخص می کنم
کم کم با خانوادم آشتیشون میدم
مشکل خواهرمو ولی نمیدونم چی کار کنم :(
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد، شوخی کاغذی ماست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی، به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)