به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 19 از 22 نخستنخست ... 910111213141516171819202122 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 181 تا 190 , از مجموع 216
  1. #181
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    یکشنبه 17 خرداد 05 [ 11:17]
    تاریخ عضویت
    1392-4-02
    محل سکونت
    ایران
    نوشته ها
    2,013
    امتیاز
    37,353
    سطح
    100
    Points: 37,353, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 35.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    4,467

    تشکرشده 6,549 در 1,838 پست

    Rep Power
    0
    Array
    ستادفلسفه برای گرفتن امتحان نهایی صندلی را روی میزگذاشت وازدانشجویان خواست باتوجه به تمام چیزهایی که یادگرفته اند ثابت کنند صندلی وجود ندارد.همه دانشجویان مشغول نوشتن شدند جزیکی که پس از۳۰ثانیه ورقه اش راتحویل دادورفت.روزی که دانشجویان برای دیدن نمرات رفتند باکمال تعجب متوجه شدند همان دانشجو بالاترین نمره راگرفته.او روی ورقه ش نوشته بود"کدوم صندلی؟"

  2. 3 کاربر از پست مفید ammin تشکرکرده اند .

    shapoor (سه شنبه 29 مرداد 92), پونه (دوشنبه 19 اسفند 92), ویدا@ (شنبه 19 مرداد 92)

  3. #182
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    تعیین مقصد نگاه
    دختری در دهکده شیوانا دچار سوختگی شد و بخشی از صورتش به خاطر این سوختگی آسیب دید. دخترک آنقدر از این آسیب آزرده شد که خودش را در خانه زندانی کرد و چندین هفته بیرون نیامد. پدر و مادر دخترک چون نگران سلامتی دخترشان بودند نزد شیوانا آمدند و از او خواستند تا با دخترشان صحبت کند و او را به شکلی آرام سازد.

    شیوانا پذیرفت و عصر همان روز با دست و پایی گل آلود و موهایی که روی آنها آرد ریخته بود نزد دخترک رفت. دخترک بلافاصله شیوانا را شناخت و بی توجه به شکل وقیافه شیوانا شروع به درددل کرد و از زخم زشت صورتش سخن گفت. شیوانا لبخندی زد و گفت:" به نظر تو اگر من الآن با همین وضع در بازار دهکده راه بروم کسی در شیوانا بودن من شک می کند!؟"
    دخترک سری تکان داد و گفت:" گمان نکنم. مردم حتما با خودشان می گویند لابد شیوانا در جایی کار می کرده و آنجا چنین خاک آلود و آشفته شده است!؟"
    شیوانا لبخندی زد و گفت:" بیا با هم به بازار برویم تا به تو نشان دهم که مردم حتی متوجه این گرد وخاک روی لباس ها و سروصورت من نمی شوند!"

    آنگاه شیوانا همراه دختر به بازار دهکده رفت و در آنجا سرگرم صحبت با مردم و خرید بعضی اجناس شد. هیچکدام از مردم دهکده نسبت به بدن خاک آلود و آشفته شیوانا واکنشی نشان نداد و بسیاری اصلا متوجه تفاوت او با گذشته نشدند.
    وقتی دوباره به منزل برگشتند ، شیوانا از دختر پرسید:" نظرت چیست؟"
    دخترک با تعجب سری تکان داد و گفت: " این خیلی عجیب است! هیچ کس متوجه قیافه درهم و خاک آلود شما نشد!؟ چطور چنین چیزی ممکن است!؟"

    شیوانا لبخندی زد و گفت:" چون من جهت نگاه آنها را به سمت خاکهای سروصورت و لباسم نکشاندم. مردم به جایی نگاه می کنند که ما می خواهیم آنها آنجا را ببینند. وگرنه هیچ کس به لباس و سرووضع ما کاری ندارد. تو اگر دائم نگران آن بخش آسیب دیده صورت ات باشی و سعی کنی همواره به شکلی آن را از انظار مردم پنهان سازی ، در واقع به طور
    غیر مستقیم نظرها را به سمت آن بخش از صورت ات جلب می کنی.

    در حالی که اگر خودت نسبت به آسیب صورت ات بی تفاوت باشی ، در اندک مدتی خواهی دید که دیگر هیچ کسی آن آسیب را نمی بیند و بابت آن تو را سرزنش نمی کند. در واقع این خود ما هستیم که به مردم می گوئیم به کدام بخش از اندام ما خیره شوند و چگونه با ما برخورد کنند!!

    به جای زندانی کردن خودت بابت آسیب نه چندان مهم صورت ات سعی کن اصلا به زخم صورت ات فکر نکنی و کاملا عادی و معمولی زندگی کنی!"

    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif
    ویرایش توسط ویدا@ : چهارشنبه 23 مرداد 92 در ساعت 11:25

  4. 2 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    shapoor (سه شنبه 29 مرداد 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93)

  5. #183
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.

    نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
    برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن ...



    آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»
    سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

    نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
    برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
    نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.»
    هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

    کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
    در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
    وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

    نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»


    تا به حال برای چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزامون حصار کشیدیم؟!!!؟
    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif

  6. 3 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), shapoor (سه شنبه 29 مرداد 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93)

  7. #184
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد،آن را پشت اسب گذاشت
    و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت:
    " این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم دهکده، فقط در صف بایستید و هرکس یک گردو بردارد

    به اندازه همه گردو در این سبد است و به همه می‌رسد "

    مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و یکی‌یکی از داخل سبد گردو برداشتند.

    پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با خود گفت:
    "نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم.در نتیجه به این پسر چیزی نمی‌رسد."

    او چنین کرد و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند
    پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت:
    "من از همان اول گردو نمی‌خواستم این سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد."

    خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است

    و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند.

    خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دایم با آنها کلنجار می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که
    این سبدی که این افراد را گرد هم و به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد خانواده دارد.

    بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده است.

    بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچ‌کس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید.

    بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای داخل آن.
    بنابراین حواسمان جمع باشد که بی‌جهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصل کاررا ازدست ندهی


    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif
    ویرایش توسط ویدا@ : چهارشنبه 10 مهر 92 در ساعت 11:09

  8. 2 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93)

  9. #185
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    لقمان و رهگذر

    روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید : چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟

    لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است.

    دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید؟

    لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد.

    زمانی که چند قدمی راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : ای مرد ، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید .

    مرد گفت : چرا اول نگفتی؟

    لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند.

    حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید.



    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif

  10. 2 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    ammin (پنجشنبه 11 مهر 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93)

  11. #186
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    لقمان حکیم به فرزند خود فرمود:ای جان فرزند،هزار حکمت آموختم که از آن چهار صد انتخاب کردم و از چهارصد،هشت کلمه برگزیدم که جامع جمیع کلمات حکمت است.

    فرزندم دو چیز را هیچ وقت فراموش مکن.
    خدا را.

    مرگ را.

    دو چیز را همیشه فراموش کن:
    خوبی که به هر کس کردی.
    بدی که هر کس با تو کرد.

    دو چیز را نگهدار:
    در مجلسی که وارد شدی زبان را.
    بر سر سفره ای که حاضر شدی شکم را.
    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif
    ویرایش توسط ویدا@ : چهارشنبه 17 مهر 92 در ساعت 08:41

  12. 2 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    Elena1994 (پنجشنبه 02 آبان 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93)

  13. #187
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array
    سه پله بالاتر


    ابن جوزی یکی از خطبای معروف بود. روزی بالای منبر که ۳ پله داشت برای مردم صحبت می کرد زنی از پایین منبر بلند شد و مسئله ای پرسید.
    ابن جوزی گفت: نمی دانم.
    زن گفت: تو که نمی دانی پس چرا ۳ پله از دیگران بالاتر نشسته ای؟

    او جواب داد: این سه پله را که من بالاتر نشسته ام به آن اندازه ای است که من می دانم و شما نمی دانید و به اندازه
    معلوماتم بالا رفته ام.
    اگر به اندازه مجهولاتم می خواستم بالا روم، لازم بود منبری درست می شد که تا فلک الافلاک بالا می رفت.


    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif

  14. کاربر روبرو از پست مفید ویدا@ تشکرکرده است .

    پونه (دوشنبه 19 اسفند 92)

  15. #188
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 16 اردیبهشت 94 [ 09:58]
    تاریخ عضویت
    1389-9-28
    محل سکونت
    ایران_شیراز
    نوشته ها
    3,167
    امتیاز
    21,370
    سطح
    92
    Points: 21,370, Level: 92
    Level completed: 2%, Points required for next Level: 980
    Overall activity: 9.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdrive1000 Experience Points10000 Experience Points
    تشکرها
    14,388

    تشکرشده 15,109 در 3,401 پست

    حالت من
    Shad
    Rep Power
    341
    Array



    قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
    کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

    قصاب که تعجب کرده بود
    سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
    سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

    قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
    سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
    قصاب به دنبالش راه افتاد.
    سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
    قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

    اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.
    قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
    اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

    سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
    مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد.
    قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدم.

    مرد نگاهی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه.


    پائولو کوئلیو

    نتیجه اخلاقی:
    اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما آنرا بی ارزش می دانید، بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
    O.o°•♥خـــٌـدایــا راز دل با تــو چـہ گویَـم ڪِہ تــو خــود راز دِلــــی ♥•°o.O


    http://gifportal.ru/data/smiles/cveta-674.gif

  16. 2 کاربر از پست مفید ویدا@ تشکرکرده اند .

    Elena1994 (پنجشنبه 02 آبان 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93)

  17. #189
    ((( مشاور خانواده ))) آغازکننده

    آخرین بازدید
    امروز [ 03:27]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,627
    امتیاز
    325,133
    سطح
    100
    Points: 325,133, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 99.4%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,885

    تشکرشده 37,361 در 7,159 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    مرد هر صبح به همسرش غر میزد که:
    دیشب تا صبح از صدای خروپف تو خوابم نبرد
    ولی زن زیر بار نمیرفت که شبها خر و پف میکند....
    تا این که مرد تصمیم میگیرد برای اثبات ادعایش
    صدای خروپف همسرش را ضبط کند...
    یک شب تصمیم خود را عملی کرد ولی صبح آن شب همسرش از خواب برنخاست....

    از آن روز به بعد، صدای ضبط شده خروپف بهترین لالایی خواب هر شب مرد شد.....


    قدر آن چیزهایی که داریم را قبل از دست دادن بدانیم، حتی اگر دارای نقاط ضعفی باشند یا به آن انتقاد داشته باشیم.

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبـــود
    زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

    http://www.hamdardi.com
    دسترسی سریع به همدردی و مدیر همدردی با عضویت در کانال همدردی در ایتا

  18. 8 کاربر از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده اند .

    asemaneabi222 (دوشنبه 19 اسفند 92), khaleghezey (دوشنبه 19 اسفند 92), shabnam z (دوشنبه 19 اسفند 92), terme00 (دوشنبه 19 اسفند 92), فرشته مهربان (دوشنبه 19 اسفند 92), پونه (دوشنبه 19 اسفند 92), ویدا@ (سه شنبه 20 اسفند 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93)

  19. #190
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 19 آبان 99 [ 21:53]
    تاریخ عضویت
    1391-3-16
    محل سکونت
    گلستان
    نوشته ها
    3,933
    امتیاز
    52,145
    سطح
    100
    Points: 52,145, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 23.0%
    دستاوردها:
    OverdriveTagger First ClassSocialVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    15,723

    تشکرشده 11,395 در 3,444 پست

    Rep Power
    0
    Array
    تدبیر درست
    در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد
    شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است.
    بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی ، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید .
    مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند:.... پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس
    بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید.
    سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.
    نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :
    تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!



    1.نتیجه میگیریم مشتری مداری توی کشور ژاپن خیلی مهمه
    2.خلاقیت فکر و کمبودها باعث شکوفا شدن استعداد میشه و نتیجش میشه خرج کمتر سوددهی بیشتر
    دوتعریف جدید و جالب ﮐﻪ خوب است به عمقش فکر کنیم:
    ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﮐﯿﻨﻪ؛ ﯾﻌﻨﯽ، ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺯﻫﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ!
    ﻫﯿﭻ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺳﻌﺎﺩﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ،
    ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﻭ ﺑﺎﺭ ﺯﺍﺩﻩ ﺷﻮﺩ:
    ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ خویش
    ﻭ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ
    ﺍﺯ خویشتن ﺧﻮﯾش ،ﺗﺎ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺩﺭﻭﻧﺶ ،
    در زﺍﯾﺶ ﺩﻭﻡ، ﻫﻮﯾﺪﺍ ﺷﻮﺩ
    ﻭ ﺣﯿﺎﺕ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺍﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﮔﺮﺩﺩ !

  20. 3 کاربر از پست مفید khaleghezey تشکرکرده اند .

    پونه (دوشنبه 19 اسفند 92), ویدا@ (سه شنبه 20 اسفند 92), واحد (دوشنبه 17 آذر 93)


 
صفحه 19 از 22 نخستنخست ... 910111213141516171819202122 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. فقط گلچین داستانهای کوتاه و آموزنده
    توسط مدیرهمدردی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 412
    آخرين نوشته: دوشنبه 12 خرداد 99, 06:16
  2. راه بهشت (داستان کوتاه)
    توسط هوشیار در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: سه شنبه 12 شهریور 87, 07:52
  3. داستانهای کوتاه از نویسندگان ایرانی
    توسط rose در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 5
    آخرين نوشته: جمعه 10 خرداد 87, 18:50
  4. داستان کوتاه
    توسط محمدابراهیمی در انجمن داستان و حکایت آموزنده
    پاسخ ها: 4
    آخرين نوشته: یکشنبه 01 اردیبهشت 87, 21:27

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:10 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.