سکوت عزیز ممنون که پیگیری میکنی مشکلم رو
وقتی بهم میگه غرنزن من میگم اینا غر نیست دارم باهات حرف میزنم و درد دلم رو میگم. بهش میگم اگه به تو نگم به کی بگم!! اونم میگه تو زن گرفتی که سرش غر بزنی فقط.
در مورد هندزفری هم بش گفتم البته تکرار نکرده ولی مشکل اساسی تر من اینه که رفتاراش رو به منظور میگیرم. مثلا وقتی شال مشکی میپوشه بهم برمیخوره چون فک میکنم از افسردگی و ناراحتیه و بعد وصلش میکنم به خودم که نکنه از من خوشش نمیاد پس که این کارو میکنه و همه این افکار منفی هم برمیگرده به گذشته رابطمون خاطره خوبی ندارم / همیشه یهو حالش بد میشد و بعد یه هفته بهانه میگرفت و بعدم میگفت دیگه نمیتونم ادامه بدم. البته الان اصلا اصلا حرف جدایی نمیزنه و میگه باهات زندگی میخوام بکنم ولی من همینم که هستم
الان امشب سومین شبیه که اصلا باهاش ارتباط ندارم اون الان با مادرش خونه پدربزرگشن و دو سه روزی هستن چون دختر عمش از مکه اومده مشهد نیستن.
ببینین توی دعواهای گذشته ای که داشتیم همه دخیل شدن از برادراش و دامادای ما و عروس اونا و پدربزرگش و ... همه فهمیدن و کلی بند و بساط داشتیم تا جایی که به زور میخواستن حق طلاق رو ازم بگیرن که من با هر سختی بود اصلا ندادم این حقو و حتی تا پای جدایی هم رفتیم ولی من کوتاه نیومدم و خود مادرش مجبور شد کوتاه بیاد.
در واقع الان من با دو نفر روبرو هستم یکی خودش و یکی مادرش و اصلا هم صاف و صادق نیستن و خیلی با سیاست عمل میکنن.
توی عید که اشتی کردیم و قرار شد دیگه حرف جدایی نزنیم خودش قرآن رو آورد و دست گذاشت روی قران که با علاقه زندگیش رو ادامه بده و قسم خورد که دوسم داره ولی پس فرداش گفت من قسم نخوردم که دوستت دارم فقط گفتم با علاقه زندگی میکنم باهات ( یکی بهم بگه این دو جمله چه فرقی باهم دارن) و گفت امیدی به درست شدن زندگیمون ندارم ولی ادامه میدم.
اینو هم بگم که مادرش به هیچ عنوان بهش اجازه نمیداد جدا بشه ازم چون اولا از طلاق میترسن و دوما مادرخانمم با همه سیاست هاش منو خیلی خیلی دوست داره و واقعا مث پسر خودش بلکه بهتر باهام رفتار میکنه. ولی متاسفانه یه مدت با ایشون میانم خراب شد که باعث شد اون محبت اولیه رو بهش نداشته باشم.
شاید باورتون نشه وقتایی که باهم خوبیم که کم هم نیست همیشه بهم میگه کنارت آرامش دارم و به معنای واقعی دوستت دارم ولی نمیدونم چرا به دل من نمیشینه ابراز علاقه هاش و به قول معروف تو کتم نمیره که دوسم داره.
همیشه اون منو بغل میکنه اون منو میبوسه و اون بهم پیام میده ولی یه بحث کوچیک باعث میشه طعنه و کنایه و نیش هاش شروع بشه و به حد جنون عصبیم کنه. من خیلی عصبی شدم یه بار نزدیک بود توی خیابون توی گوشش بزنم اصلا کنترل درستی روی اعصابم ندارم. از اینکه اینطوری بی احساسه گاهی کفرم میگیره.
در مورد هدیه هم بگم که بهش نگفتم و اونم مثلا روز مرد برام کادو گرفته بود و روش هم نوشته بود روزت مبارک ولی مادرش روشو نوشته بود و خیلی این موضوع ناراحتم کرد و حتی خودش نرفت کادومو بیاره و مادرش رفت اورد داد دستش که بده بهم. بخدا هر زن دیگه ای بود برام کادومو میاورد و حداقل بهم میگفت روزت مبارک ولی حتی یه اس ام اس نداد بهم. جالبه که خودش خیلی توقع داره و اگه همین کارو من بکنم میگه دوسم نداری ولی ....
دختر دنیای احساسه موندم چطوری این خانم من فقط بلده توی اتاق خواب ابراز احساسات کنه و حاضر نیست به بقیه حتی مادرش بفهمونه که شوهرش رو میخواد. چند بار ازش خواستم که وقتی میام خونتون دوست دارم تو بیای دم در نه مادرت ولی اصلا توجه نمیکنه و فقط گاهی میاد. اگه یه بحث معمولی کنیم اون روزو نمیاد دم در و مث مهمون میشینه و حتی از جاش بلند نمیشه جلوم.
در مورد احوال پرسی از خانوادمم من همیشه میپرسیدم ازش ولی الان فقط احوال مامانش رو میپرسم. اون از خانوادم خوشش نمیاد چون چادرین و مومن ولی اونا چادری نیستن (البته مادرش مذهبیه و اهل دعا و قران و ... ) ولی خودش حجاب نداره زیاد و از باحجابا هم خیلی خوشش نمیاد فک کنم.
بهر حال اگه سوال دیگه بود جواب میدم
[size=medium]تنها دو روز در سال هست که نمیتونی هیچ کاری بکنی!
یکی دیروز و یکی فردا . [/size]
علاقه مندی ها (Bookmarks)