دیشب مجبور شدم برم خوشون چون مامان اینا شک میکنن اگه اینجا باشه و ما از هم دور بمونیم
میدونین چیه دیگه دوس ندارم تنهاش بذارم دلم نمیخاد بیکار باشه یا تنها که یه وقت به اون فک کنه
البته ظاهرا خیلی پشیمونه و تنها چیزی که فک نمیکنه طلاقه میدونم دوسم داره اما نمیتونم کارش رو فراموش کنم
دیشب خوابدنی اصلا نمیتونستیم بخابیم نه اون نه من هر دوتامون چشممون رو دوخته بودیم به سقف
دلم میخاست دستشو بگیرم و همش خدا خدا میکردم که بیاد طرفم و بگیردتم از رفتارش میدونستم اونم دلش میخاد
نمیدونم چطوری میخام فراموش کنم تا مثل همیشه باهاش رفتار کنم
فقط میخام بگم خدا تموم زنا و دخترایی که چشم به زندگی بقیه میدوزن نابود کنه من نفرینم تا آخر عمرم پشت اون زنه هست و از خدا میخام به بدترین شکل ممکن مرگش رو برسونه و هیچوقت روی خوش نبینه تو زندگیش.







علاقه مندی ها (Bookmarks)