اقلیما جان
اون موقع که همسرت و شما به مشکل برخورده بودید و اونا فهمیده بودن خودت نوشتی که مادرش دلسوزانه باهات صحبت کرده و راهنماییت کرده اگر بی فرهنگ بود به جای این کار می نشست و از معایب احتمالی شما به شوهرت میگفت و دیدش رو خراب و خرابتر میکرد توی همین سایت ببین چند درصد از مادر شوهر ها این کارو کردن و پسرشون رو به سمت خودشون کشیدن و روابط رو خراب کردن...
اینکه بیشتر مادر شوهر ها با عروسشون اون جور که با بچه شان رفتار میکنن، رفتار نمیکنن به نظر من از بی سیایتیشون هست.به هرحال هر کسی بچه اش رو از عروس دامادش بیشتر دوست داره ولی اگه با سیاست باشه این رو نشون نمیده اینجوری عروس و داماد رو به خودش جذب میکنه و تا همیشه میتونه از حضور بچه اش و عروس یا دامادش لذت ببره نه اینکه عروس و داماد به ضرب و زور با اکراه چند ساعت برن دیدنش...
به نظر من یه مدت سعی کن حساسیت زدایی کنی کاری کن همسرت دیگه فکر نکنه به خانوادش حساس هستی (هر چند هم که در دلت اینطور باشه)
حرف دیشبت به شوهرت زیاد خوب نبوده. من یک بار دیگه هم بهت گفتم یه مدت باهاش به کوهستان نرو ولی هیچ گله ای هم نکن الان شما نرفتی ولی غیر مستقیم گله کردی
اگه نری گله هم نکنی زیاد طول نمیکشه که همسرت به دنبال راهی برای ایجاد تعادل میگرده میدونی چرا.چون به جای اینکه به خاطر حساسیت شما روی خانوادش نسبت به شما بخواد لجبازی بکنه احساس دلتنگی میکنه.دلش برای همسر معصوم و مهربانش تنگ میشه بهش خوش نمیگذره که همه تعطیلات به اونجا بره و همسرش رو نبینه.اگه نری و گله هم بکنی اونقدر وجودش از احساس لجبازی پر میشه که دیگه جایی برای دلتنگی نمیمونه.ازش با روی باز استقبال کن (موقع برگشت) و کلا بحثی راجع به اونجا نکن و غیر مستقیم هم گله نکن...
این احساسی که الان شما داری من هم در یک پریود زمانی تجربه کردم و درکت میکنم ولی با ایجاد حساسیت فقط و فقط همسرت رو از خودت دور میکنی.
جدا از بحث تعطیلات و کوهستان کلا نذار از احساس حساسیت شما (که حالا بعضی آدما بهش میگن حسادت و من قبول ندارم) همسرت آگاه بشه بذار فکرکنه به خانوادش علاقمندی و برات خیلی مهم هستن.مثلا گاهی بی موقع خودت ازش بخواه که به خونه پدر مادرش برید یا مثلا از اتفاقاتی که اونجا می افته به عنوان یک سری اتفاقات جالب یادآوری کن تا احساس کنه این ارتباط برای شما جذاب هست و شما هم دوستشون داری.
باور کن به جایی میرسه که حتی در مورد مشکلات موجود در خانوادش باهات مشورت میکنه و نظر میخواد.
اگر حتی شرایط فعلی رو هم در نظر بگیری کل تابستان مگه چند تا جمعه داره به خاطر 12 روز از 90 روز داری کل روزهات رو با غم و اندوه و جر و بحث سپری میکنی
شما راهی نداری جز اینکه با سیاست رفتار کنی.به تدریج تعادل برقرار میشه.











چون نبایدخانوادش فکرمیکردن میخوام بدون کمک به پختن غذااونجاغذابخوریم
وتاآخرشب هم بایداونجامی موندیم ومن بایدباهمه میگفتم میخندیدم زخم زبوناشونونشنیده میگرفتم هروقت مادرشوهرم آشپزخونه میرفت منم بلافاصله پشت سرش میرفتم (اگه تاخیرمیکردم شوهرم فورابلند میگفت پاشوبروآشپزخونه به مامانم کمک کن)
هویجاوسبزیهای چندکیلویی(برافریزر) که باآگاهی ازرفتن من(کلفت اجدادیش)به اونجاخریده بود خردمیکردم
دخالتهاشون توزندگیمونوباجان ودل گوش میکردم و....بعدازبرگشتن ازاونجاهیچگونه گله وشکایتی به همسرم نمیکردم ومیگفتم به به عجب بهم خوش گذشت تاخدای ناکرده شوهرم ناراحت نشه
الان هم بعدازجریانهایی این مسایلوکمی جلوشوگرفتم ولی بازنسبتاادامه داره

علاقه مندی ها (Bookmarks)