به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 14 از 57 نخستنخست ... 456789101112131415161718192021222324344454 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 561
  1. #131
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 14 دی 91 [ 17:20]
    تاریخ عضویت
    1391-5-08
    نوشته ها
    18
    امتیاز
    525
    سطح
    10
    Points: 525, Level: 10
    Level completed: 50%, Points required for next Level: 25
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    16

    تشکرشده 17 در 8 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام من یه عضو جدید سایتم
    عزیزم خوشبحالتون امیدوارم همیشه روابطتون قشنگ و عاشقانه و بمونه و دوست داشتنتون بیشتر و بیشتر و بیشتر بشه هیچی شیرین تر از عشق نیست
    کاش خدا یه کم محبت تو دل همسر منم بذاره
    واسم دعا کنین

  2. 9 کاربر از پست مفید رسپینا تشکرکرده اند .

    رسپینا (یکشنبه 19 آذر 91)

  3. #132
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 تیر 93 [ 14:46]
    تاریخ عضویت
    1390-4-05
    نوشته ها
    144
    امتیاز
    2,677
    سطح
    31
    Points: 2,677, Level: 31
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 73
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    680

    تشکرشده 721 در 128 پست

    Rep Power
    30
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    سلام سلااااااااااااااااااااااا ااام
    نمیدونید چه هیجانی واسه گفتن کلی خاطره خوب دارم اگه منو یادتون نرفته باشه
    اول بهم تبریک بگید ما عروسیمونو گرفتیم ومن با یه دنیا امید اومدم مشهد بدون خانواده فقط بخاطر زندگیم که فقط با وجود مجیدم معنا داره
    اولین خاطره : (قبل مجلس)یه روز که رفته بودم دانشگاه شوهری زنگ زد و گفت یه آهنگ پیدا کردم که حرفه دلمه و اون آهنگ محششششششششششششر شهرام شکوهی بنام میمیرم
    چشمای من خواب چشماتو دیده
    غم از دلم با دیدنت پریده

    ناز نگات ای همه هستی من
    دوست دارم ای از خدا رسیده

    عاشقمو به عشق تو اسیرم
    بیا که بی تو از زندگی سیرم

    بگو بگو، تو هم اسیرِ عشقی
    تا که واست جون بدم و بمیرم

    میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
    میمیرم واسه ناز نگات

    میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
    میمیرم تا بشم فدات

    میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم

    باز سر راهتو من میگیرم
    جسارتی کردم و سر به زیرم

    لحن نگاهت میگه دوستم داری
    خدایا حاضرم براش ….. بمیرم

    میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
    میمیرم واسه ناز نگات

    میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
    میمیرم تا بشم فدات

    میمیرم میمیرم میمیرم

    میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
    میمیرم واسه ناز نگات

    میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
    میمیرم تا بشم فدات

    میمیرم میمیرم میمیرم

    میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
    میمیرم واسه ناز نگات

    میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
    میمیرم تا بشم فدات

    میمیرم میمیرم میمیرم

    میمیرم میمیرم میمیرم
    ومن این آهنگو شاید 20 بار گوش دادم و مدام ته دلم ازشادی زیاد غش میرفت

    دومین خاطره برمیگرده به دو شب قبل مجلسمون 27 ماهگردمون بود کاملا میدونستم شرایط مالیش اصلا خوب نیست ولی وقتی یه جعبه رو بهم داد اصلا فکر نمیکردم که اون تو یه دوربین نیمه حرفه ای که یه عمر آرزوشو داشتم باشه ولی هیچی نگفتم من عاشق عکاسی بودم و شوهری میدونست
    تو تک تک لحظه های پر استرس قبل عروسی مثه یه سنگ صبور بود انقد حواسش به من بود که یادش رفته بود اون هم استرس داره
    عاااااشقتم نفسم

    و روز مجلس :
    منو برد آرایشگاه وخودش رفت دنبال کاراش یه ساعت بعد واسم آب پرتقال گرفته بود برام اورد بعدش هم اس داد [size=large]خوشگلترین عروس دنیا کاری داشتن اشاره کنند شوهر عاشقشون در خدمته

    اماده که شدم اومد دنبالم شنلمو داد کنار و گفت محشر شدی (البته تعریف نباشه واقعا شده بودم)
    رفتیم آتلیه منو نشون رو صندلی خودش پایین پام نشست و شنلمو یه جوری باز کرد که فقط خوش منو میتونست ببینه غرق تماشام بود و حالمو میپرسید و دلگرمم میکرد در حین عکاسی هم مدام غرق نگام بود رفتیم تالار
    من اومدم برقصم و شوهری چون یاد نداره اومد پایین که دست بزنه با اینکه اصلا خبره نیستم ولی شروع کردم با همون آهنگ میمیرم رقصیدن و مجیدم شروع کرد به خوندن آهنگ جوری که فقط من صدا شو میشنیدم انقققققققد غرق هم بودیم که همه منقلب شدن دورم میچرخید و برام دست میزد و میخوند دستشو برد تو جیبش که شاباش بده که دیدم یه جعبه کوچیک جواهر در آورد یه انگشتر خیلی قشنگ دستم کردو جلوی همه دستمو بوسید انقد بهت زده بودم که نگو
    شوهرم رفت پیش آقایون ولی میگفت انقد دوست داشته پیشم باشه که زود اومده بالا و دوستاش بهش گفتند رات نمیدند ضایع میشی و اون طفلک شاید 5-6 دقیقه تو راهرو بوده مگه کسی بهش بگه بیا ولی وقتی دیده خبری نیست برگشت بود و دوستاش از خنده غش کردن
    وقت شام قاشق چگالمو برداشت و گذاشت اونور گفت من باید تمام غذاتو بهت بدم و داد
    شب خیلی قشنگی بود خدایاااااااااا ممنونتیم[/size]

  4. 25 کاربر از پست مفید single تشکرکرده اند .

    single (یکشنبه 19 آذر 91), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)

  5. #133
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 22 دی 92 [ 01:58]
    تاریخ عضویت
    1390-12-10
    نوشته ها
    251
    امتیاز
    2,517
    سطح
    30
    Points: 2,517, Level: 30
    Level completed: 45%, Points required for next Level: 83
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience PointsTagger Second Class
    تشکرها
    1,315

    تشکرشده 1,426 در 250 پست

    Rep Power
    40
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    عزیز دلم از صمیم قلبم بهت تبریک میگم خنده مهمون لباتون باشه و خوشبختی هدیه خدا منم مراسمم نزدیکه خیلی نگرانم و استرس دارم منتظر این روزای خوبم واسم دعا کن

  6. 8 کاربر از پست مفید فائزه_م تشکرکرده اند .

    فائزه_م (یکشنبه 19 آذر 91)

  7. #134
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 08 دی 91 [ 23:03]
    تاریخ عضویت
    1390-10-10
    نوشته ها
    115
    امتیاز
    1,252
    سطح
    19
    Points: 1,252, Level: 19
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 48
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    457

    تشکرشده 463 در 95 پست

    Rep Power
    26
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    چند وقته يادگيري زبان آلماني رو شروع كردم . اين ترم كلاسهام دقيقا سر ظهر بود (همزمان با ماه رمضون و سر كار رفتن )
    ديروز همسرم بابت كلاس رفتن ازم تشكر كرد و گفت " مرسي كه انقدر براي زندگيمون تلاش ميكني و زحمت ميكشي "
    راستش يه كم برام عجيب بود . گفتم من كلاس ميرم ، اونوقت بهش ميگي تلاش براي زندگي و بابتش تشكر ميكني ؟
    گفت " بهار هر چقدر كه پيشرفت كني ، خير و بركتش تو زندگي جفتمون مياد . "
    ديدش برام خيلي قشنگ بود .

  8. 23 کاربر از پست مفید بهار رهنورد تشکرکرده اند .

    مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), بهار رهنورد (یکشنبه 19 آذر 91), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)

  9. #135
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 07 شهریور 99 [ 23:27]
    تاریخ عضویت
    1389-5-21
    نوشته ها
    679
    امتیاز
    18,628
    سطح
    86
    Points: 18,628, Level: 86
    Level completed: 56%, Points required for next Level: 222
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocial10000 Experience PointsTagger First Class
    تشکرها
    3,951

    تشکرشده 4,314 در 675 پست

    Rep Power
    118
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    دومین سالگرد ازدواجمون بود و از مدت ها قبل، تصمیم گرفته بودم یک کلیپ از عکس ها و خاطرات عاشقانه مون درست کنم و بهش هدیه بدم.
    عکسای دو نفریمون... یادگاری ها ... دست نوشته های روز های نامزدی و خلاصه چیز هایی که برای هر دومون پر از خاطره هست ...
    درست کردنش یک ماهی طول کشید. اول اینکه جمع کردن این مجموعه خیلی وقت گیر بود. کار کردن با نرم افزار رو هم که باید یاد می گرفتم. آخر سر هم تنظیم ضرباهنگ موسیقی مورد نظرم با عکس ها و ویرایش افکت هاشون، نفس گیر بود برای منی که اولین تجربه ام بود. اما ارزشش رو داشت...
    اون شب ...
    وقتی داشت حدس می زد چیه این هدیه مرموز و هر حدسی که می زد می گفتم:" اینم توش هست"! ...
    وقتی بهش گفتم" حالا بذار اول یه چیزی نشونت بدم بعد بریم سراغ هدیه" و لپ تاپ رو وصل کردم به تلویزیون و دویدم، کنارش نشستم ...
    وقتی دومین تصویر که پخش شد و برق تعجب رو تو چشاش دیدم ...
    وقتی با سومین تصویر هیجان زده و عاشقانه برگشت نگام کرد و گفت" تو کی اینو درست کردی؟!! "....
    جاهایی که خنده می نشست رولبش و محکم تر بغلم می کرد ...
    وقتی گفت چقدر خوشش اومده و به دلش نشسته ...

    خدا می دونه چقدر شادی دویده بود توی قلبم ...

    اون شب، سرمو که گذاشته بودم روی سینه اش و برای بار دوم کلیپ رو می دیدیم، داشتم به این فکر می کردم که حقیقتا زیباترین موسیقی دنیا، صدای تپش قلب همسرمه ... آخ که چقدر دوست دارم این صدا رو ...



  10. 22 کاربر از پست مفید آویژه تشکرکرده اند .

    مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), آویژه (یکشنبه 19 آذر 91)

  11. #136
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 27 اردیبهشت 04 [ 12:05]
    تاریخ عضویت
    1390-2-14
    نوشته ها
    1,634
    امتیاز
    43,486
    سطح
    100
    Points: 43,486, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    SocialOverdriveVeteranTagger First Class25000 Experience Points
    تشکرها
    5,992

    تشکرشده 8,211 در 1,575 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    369
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    چند شب پیش تماس گرفتم با همسرم و داشتیم حرف می زدیم که سر یه موضوعی اون جبهه گرفت و یه دفعه عصبی شد .

    من سکوت کردم .

    در حال عصبانیت گفت دیگه هم نه اس ام اس بده به من نه تماس بگیر. چیزی نگفتم. گفت کاری نداری خدافظ.

    تق.گوشی رو قطع کرد .

    من هم در کمال آرامش چون می دونستم یکمی بگذره آروم میشه تنها کاری که کردم نه اس ام اس دادم نه زنگ زدم.

    بعد از یک ساعت خودش دوباره زنگ زد. من هم نه انگار که اون با عصبانیت گوشی را قطع کرده بود با روی باز جوابش رو دادم اون هم حسابی ابراز دلتنگی کرد.


  12. 20 کاربر از پست مفید بی نهایت تشکرکرده اند .

    مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), بی نهایت (یکشنبه 19 آذر 91)

  13. #137
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 تیر 93 [ 14:46]
    تاریخ عضویت
    1390-4-05
    نوشته ها
    144
    امتیاز
    2,677
    سطح
    31
    Points: 2,677, Level: 31
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 73
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    680

    تشکرشده 721 در 128 پست

    Rep Power
    30
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    خيلي دوست داشتم خاطراتمو بر اساس تاريخ بنويسم ولي طاقتم نيومد خاطره ديشب ننويسم
    ديشب با چندتا از دوستان رفتيم بيرون و من كفشاي پاشنه بلندمو به هواي اينكه تو ماشينم پوشيدم دوستان نامردي نكردن وسط راه رفتن بازار ماهم بخاطر كفشام قالشون گذاشتيم رفتيم يه جاي دنج وسط درختا شروع صحبت و خوش وبش كرديم
    وقتي رسيديم خونه شوهري خيلي خسته بود حتي تو ماشين خوابش برد ولي با اين وجود منو بغل كرد و 37 پله بالا اورد

    همسايه ها نميدونستن ساعت 12 شب تو راه پله هل چه خبره؟:



  14. 14 کاربر از پست مفید single تشکرکرده اند .

    single (یکشنبه 19 آذر 91), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92)

  15. #138
    Banned
    آخرین بازدید
    شنبه 19 دی 94 [ 18:27]
    تاریخ عضویت
    1390-10-12
    نوشته ها
    633
    امتیاز
    6,328
    سطح
    51
    Points: 6,328, Level: 51
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 22
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    2,084

    تشکرشده 1,278 در 497 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    چند روز پیش مریض شده بودم .سرما خوردگی بدی بود . طوری که دور از جونتون انگار تو این دنیا نبودم .تب و لرز شدید تو این هوای گرم .
    همسری قربونش برم خیلی بهم لطف داشت .

    برام مرتب آب پرتغال میگرفت .قرص هام رو سر وقت با آب میاورد بهم میداد .خیلی مراقبم بود .

    حتی نمیذاشت از سر جام بلند شم .همش میگفت تو فقط استراحت کن .غذا هم از بیرون میگرفت که من نخوام فکر آشپزی کنم .
    شب که میخواستیم بخوابیم من خیلی سرفه میزدم میخواستم از اتاق برم بیرون تا همسری از صدای سرفه های من بیدار نشه .ولی اون نذاشت .به من گفت تو بخواب من میرم تو سالن میخوابم .

    خلاصه که عزیزم تا صبح توی سالن روی زمین خوابیده بود تا من راحت باشم .نصف شب هم چند بار از خواب بیدار شد اومد بهم سر زد .
    عزیزم ممنونم به خاطر همه لطفت .

  16. 12 کاربر از پست مفید tamanaye man تشکرکرده اند .

    tamanaye man (یکشنبه 19 آذر 91), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92)

  17. #139
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    جمعه 20 آذر 94 [ 23:47]
    تاریخ عضویت
    1391-3-22
    نوشته ها
    73
    امتیاز
    3,144
    سطح
    34
    Points: 3,144, Level: 34
    Level completed: 63%, Points required for next Level: 56
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    257

    تشکرشده 299 در 42 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    من در هفته دو روز کلاس نقاشی میرم دو روز هم استخر و یوگا تا ساعت 4 هم سر کارم حالا به نظرتون وقت اشپزی دارم؟
    دیروز ساعت 3 از سر کار رفتم دکتر ساعت 5 کارم تموم شد از مطب زدم بیرون که عشقم زنگ زد تازه از سر کار رسیده بود خونه.گفت بمونم تو مطب تا خودش بیاد دنبالم چون ساعت 6 هم کلاس نقاشی داشتم وسیله هامو میاورد تا برسونم کلاس.بیچاره برس هتی رنگم رو شست و وسیله هامو اورد برد رسوندم تو راه گفتم خیلی گشنه مه جون روزه نبودم بیچاره ایستاد بیسکوییت و اب میوه گرفت نشست تو ماشین تا من خوردم بعد رفت.بعد از کلاس تا من رسیدم خونه اذان رو گفته بودن وقتی رسیدم خونه دیدم حتی افطاری هم اماده ست و سفره رو با هم پهن کردیم.خدایا شکرت که سجاد رو به من دادی چرا که در کنار اون همه چیز اسونه...

  18. 11 کاربر از پست مفید فرشته من تشکرکرده اند .

    فرشته من (یکشنبه 19 آذر 91), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)

  19. #140
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 تیر 93 [ 14:46]
    تاریخ عضویت
    1390-4-05
    نوشته ها
    144
    امتیاز
    2,677
    سطح
    31
    Points: 2,677, Level: 31
    Level completed: 52%, Points required for next Level: 73
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    680

    تشکرشده 721 در 128 پست

    Rep Power
    30
    Array

    RE: خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم (2)

    برا ماه عسلمون ما مجبور شدم با قطار بریم :( توی کوپه ی ما یه خانم مدیر مدرسه دخترونه با یه پسر جوون بود اول مسیر اون خانمه (میدونید که مدیرای مدرسه یه ابهت خاصی دارند ) برگشت به من که پیش شوهرم نشسته بودم گفت بیا بشنین روبروی من تا مثلا نامحرما فیس تو فیس نباشن خیلی تو برجکمون خورد آخه ما همیشه یه جای یک نفره رو اشغال میکنیم (انقد بهم نردیک میشینیم ) من جابجا شدم ولی بس با چشم واسه هم پیام میفرستادیم که خانمه بیخیال شد گفت بیا پیش شوهرت بشین باطعنه گفت خدا مهربونترتون کنه از اونجایی که خانمه فضول بود در مورد زندگی و نحوه آشنایی و موقعیتمون پرسید ازمون پرسید چرا انقد زود ازدواج کردید ؟ با خودم گفتم حتما شوهری میپیچونه قضیه آخه دوست نداره پیش غریبه ها چیزی لو بده ولی با تعجب دیدم خیلی با افتخار و مقتدر در حالی که با محبت همیشگیش تو چشام داشت نگاه میکرد گفت : اگه سوژه ایشون نبودن عمرا تن به ازدواج نمیدادم ترسیدم از دستشون بدم!!!
    توی کوپه واسه لحظه ای سکوت برپا شد
    تا شب هم بخاطر این پسره مانتونستیم باهم عشقولانه باشیم ولی وقتی رفتیم بالا که بخوابیم شوهری مدام رو گوشیش چیزی تایپ میکرد واز دور بهم نشون میداد اون کلمات همه ابراز محبت بود بعد که مطمِن شدیم پسر خوابیده متکاشو انداخت رو تخت من و خودشم اومد تا نیمه های شب فیلم نگاه کردیم و صحبت کردیم اون هم مخفیانه و سایلنت

  20. 12 کاربر از پست مفید single تشکرکرده اند .

    footer (پنجشنبه 20 شهریور 93), single (یکشنبه 19 آذر 91), مارتا63 (یکشنبه 12 آبان 92), بارن (یکشنبه 23 اسفند 94)


 
صفحه 14 از 57 نخستنخست ... 456789101112131415161718192021222324344454 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:11 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.