خدای خوب و مهربان من شکرت...
نه به خاطر این همه نعمت که دور و برم را پر کرده است و چشم کم سوی من توان دیدنشان را ندارد...
نه به خاطر این همه مهربانی و عشق که از همه سو به سمتم سرازیر شده و قلب پیر و فرسوده ام توان پذیرششان را ندارد....
نه به خاطر کارهایی که کردم ...
نه به خاطر آرزوهایی که به دستشان آوردم و به طرفه العینی فراموش کردم که زمانی آرزوی محالم بودند...
نه به خاطر آنچه که شدم....
نه به خاطر.........
بلکه به خاطر تمام مشکلات و مصائبی که در راهم قرار دادی تا فراموش نکنم که هستم و به کدامین سو روی دارم شکرت....





پاسخ با نقل قول
حدود هفت هشت ماه پیش هم یکی از همکارا که یک کم دیر جوش هست و خیلی حرف نمی زنه روز جمعه بعد از ظهر اومده بود من را ببینه، از تعجب شاخ درآورده بودم. چقدر لذت بخشه که بفهمی یک نفر تو را جزء دوستای صمیمیش حساب می کنه ولی تو خبر نداشتی .گفتم این حس خوبی که دارم را تعریف کنم و با بقیه شریک شم.
)


علاقه مندی ها (Bookmarks)