خدا خیرتون بده، حرف دلم رو زدید.نوشته اصلی توسط شب نم
دوست مهربونم می دونی مشکل من چیه؟
1- خانواده ایشون رو از ریشه می شناسیم و تا حالا هرجا رفتیم کسی اینقدر برامون شناخته شده نبوده
2- ایشون دختر بسیار مهربونیه همینقدر بگم که همه در اینجا بهم می گن بهش نگی باید بری چکاب شی چون بهش بر می خوره ولی من صریحا به ایشون گفتم و ایشون به راحتی بدون چک و چونه پذیرفت.
3- هر وقت من باهاش تندی کردم فقط سکوت کرده و فقط و فقط بهم گوش داده و چیزی نگفته و میشه گفت که خیلی دختر صبور و مهربونیه که این خیلی برام ارزشمنده
4- شاید خیلی ایشون با معیارهام مچ نباشه ولی مهربونی خودش و خونوادش قابل تقدیره
و مشکل آخری اینه که بر فرض من شب اول بهش گفته باشم سلامتی برام مهمه. ایشون که این میگرنشو بیماری نمی دونه و براش خیلی عجیبه که من ناراحت می شم. و میگه من باهاش دست و پنجه نرم کردم و عادت کردم تو چرا اینهمه نگرانی!!!!
میدونید می خوام چی بگم؟
میخوام بگم اگه شب اولم بگی سلامتی برام مهمه ممکنه یه چیزی از نظر شما بیماری باشه ولی از طرف مقابلتون بیماری نباشه...
این حرف منو یاد خاطره یکی از بچه ها انداخت...
میگفت رفتم خواستگاری دختره عینک داشت ، بهش گفتم نمره چشاتون چنده گفت 5 گفتم خب اشکالی نداره هر کسی یه عیب داره. دختره گفته بود واااااااااااا مگه این عیبه!!!!!
آخه میدونید ایشون 20 سال بیشتر نداره و به نظرم داره خیلی احساسی به مسئله نگاه می کنه.نوشته اصلی توسط عندلیب
ایشون تا حالا خواستگارهای زیادی داشته ولی اولین نفر من رو قبول کردن که برم خواستگاریش اینهم بخاطر این بوده که بابای من و اون همدیگر رو از ریشه می شناسن
دقیقا منم همین فکر رو دارم ولی ایشون به نظرم این رو متوجه نیست و فکر می کنه کسی که اومد خواستگاریش دیگه همونیه که باید باهاش ازدواج کنه!!!نوشته اصلی توسط عندلیب
البته اینجا اگه دختر خانمهایی باشند که با میگرن دست و پنجه نرم کرده باشند فکر کنم بتونند بیشتر منو راهنمایی کنند...










علاقه مندی ها (Bookmarks)