
نوشته اصلی توسط
نگینا
دوستان عزیزم خواهش میکنم این وسواس فکری من و دلسوزیم برای همسرم رو تشدید نکنید
من خیلی بیش از حد تلاشم رو کردم روزی که به خونه پدرم میومدم گریه میکردم و اونا به زور من رو میاوردن
از هر راهی استفاده کردم که شوهرم رو برگردونم حتی مادر شوهرم !! بهم گفت بسه دیگه برو به زندگیت برس شاید بدون اون خوشبخت شدی !
بعد از متارکه ام هر مردی من رو میدید میگفت کاش زن ما هم مثل تو بود حتی خود همسرم هم اعتراف میکنه که من هر کاری کردم اما درست شدنی نیست هر بار هم بد تر از دوره های قبلیش میشه
و پدر مادرم هم گفتن اگر این بار بری دیگه نباید برگردی
خواهش میکنم به همه جوانب توجه کنین
من میخوام فقط این وسواس فکری و ناراحتی بی جا م رو درمان کنم ، انگار معتاد شدم به دلسوزی برای شوهرم یک روانشناس بهم میگفت شخصیت مادرانه دارم و بیش از حد دارم خودم رو هلاک اون میکنم
من يه مثال برات بزنم؟ببين مادر يكي از دوستانم با پدرش دلداده هم بودن اما پدر همين اختلال رو داشت. اونا چند فرزند از جمله دوست جوان من داشتند.سالهاي فراواني هم باهم زندگي كردن. هر سه فرزند فوق العاده باهوش و دوست داشتني بودن اما هر سه به خاطر زندگي در محيطي آسيب زا دچار اختلال شده بودن( يعني تركيبي از ژنتيك و محيط ناجور همون اختلال پدرشونو به طور خفيف تر اما با همون عوارض خطرناك ايجاد كرد . خوشبختانه اون فرزندان زودتر به پزشك مراجعه كردن اما آسيب هاي اون زندگي..)
مسئله مهم تر مادر دوستم بود. اون يه خانم جوان و عادي و زيبا بود اما در طول زندگي با چنين موردي دچار افسردگي شد .عواقب اينجور زندگي ها به تدريج معلوم ميشه.
يه عارضه زندگي با كسي كه اختلال شخصيتي در حد افراطي داره خرد شدن و فرسايش تدريجيه. لازمه شما در گير مسئوليت هاي جديد بشين و توجه و مراقبت خودتونو بين خودتون و ديگران به طور متعادل تقسيم كنيد عزيزمن( منم خودمم ماتمان همه تشريف دارم! كلي طول كشيد تاتعادل رو رعايت كنم.)

علاقه مندی ها (Bookmarks)