lملاحت جان باشه چشم من منتظر میمونم تا از خودش خبر بشه!
واقعا سخت همش منتظر یه خبرم ازش
بهار جان کاش میگفتی چرا نشد؟!میدونی عزیزم شما وضعت خوب بود چون خانوادت میدونستن خانواده من نمیدونن!من از دیروز ناهار هیچ چی نخوردم...بش که فکر میکنم همه بدنم داغ میشهخانواده من نگرانن همش میگن چرا چیزی نمی خوری؟چرا خوابیدی؟!






مهم نيست كه داستان عشق و عاشقي ما چطور بوده و شبيه شما بوده يا نه!!! ولي پروسه جدايي تقريبا يكسانه و ما بهت ميگيم كه اگه تحمل كني خوب ميشي!!! اينكه هي پيشش برگردي و هي جدا شي پروسه جدايي رو طولاني تر ميكنه

) اگه برگشت و گفت ادامه بدیم، شما هم بگو خانواده من همه چیزو فهمیدن و من اگرم بخوام دیگه نمیتونم باهات مخفیانه ارتباط داشته باشم بگو راستشو بخوای منم دیگه از این بیرون رفتنای دزدکی و این رفتن و اومدنات خسته شدم (شما که بیشتر از اون اذیت شدی پس اگه این وسط کسی خسته شده باشه شمایی نه اون)، از طرفی خانوادم میگن اگه تصمیمش ازدواجه بیاد جلو وگرنه تموم. 
يعني خودمم واضح ميدونستم طرفم چقدر بدي داره ولي از بس بهش وابسته بودم كه ميترسيدم خودم منطقا اصلا ديگه نخوامش و ديگه ديوونه ميشدم وقتي كه به جدايي فكر ميكردم !!! واسه همين به بديهاش خيلي فكر نميكردم تا راهي براي بازگشت بمونه !!!! يعني كاملا متوجه بودم كه كنترلم دست احساسمه !!! تا اين حد واضح 


علاقه مندی ها (Bookmarks)