دوستای خوبم همه ی حرفاتونو قبول دارم.دیگه به دنبال توجیه کارای اون نامرد نیستم.چون من خودم همیشه باصداقت توورابطمون رفتم جلوفقط برای اثبات عشقم به اون نامردهوسباز،برای همین حتی با گذشت1/5سال باز بدنبال یه جواب قانع کننده میگردم که به چراها و سوالهای منطق خودم بدم چون احساس لعنتی من برمنطق من غلبه کرد.فکرمیکردم احساس اون هم نسبت به من پاک و نابه.
هردفعه از تاثیر آمیزش برای گرم کردن رابطمون حرف میزدو هرموضوعیکه بینمون پیش میومد میگفت باهم باشیم تارابطمون گرم بشه و از اهمیت اینجور مسایل تو زندگی زناشویی.من روهم که همسرم همسرم خطاب میکرد!البته اولای آشناییمون بعدا دیگه نمیگفت.کم کم بهم میگفت که توبداخلا ق شدی اولا بهتربودی.
ایندفه آخرم که همودیدیم گفت تو لحن صحبت کردنت بده و هربارکه اس دادی همش دعوا داشتی یا فحش میدادیومنوهمیشه عصبانی میکنی واسه همین من سکوت میکنم باهات حرف نمیزنم.
باورکنید من اینجوری نبودم.اگه شما جای من میبودید که میدیدیدباخیال راحت داره به زندگیش میرسه و بخاطرش به اینخواسته ها تن دادیدچکار میکردید؟؟؟باتوجه به اینکه خانواده ی مذهبی ای هم داشت پس نباید کمی عذاب وجدان میگرفت؟منم چون میدیدم سنش بالاست براهمین شکی در به تعویق انداختن ازدواجش نمی دیدم تااینکه دانشگاه تویه شهر دیگه قبول شدوگفت خانوادم میگن بعد اینکه ارشدتوگرفتی برات زن میگیریم واینهمه اذیت کردن من وداشتن خواسته های بیجا در این مدت که حتی حاضربودم براش صبرکنم و واقعا صبر هم کردم الان 3,4 ماه بیشترنمونده تا اون زمانیکه گفت صبرکنم ولی نتونست عشقشوبهم ثابت کنه توو اینمدت.






علاقه مندی ها (Bookmarks)