RE: مشکلم خیلی خیلی جدی شده.....
سلام و خیلی خیلی سپاسگزارم
انگار دیگه حرفهای من اینقدر باهاش حرف زدم تاثیری روش نداره الان 4 هفته است که خانواده همسرم کوچکترین سراغی از من نگرفتند و اصلا به تلفن خونه زنگ نمی زنند و فقط با پسرشون در ارتباط هستند و هر روز به اون زنگ می زنند و حالش رو می پرسند
همسرم هم با اصرار رو پای خودش ایستاده و میگه دیگه باهم اونجا نمی ریم یا تنها میرم یا نمی رم
در واقع دارم به نوعی حذف میشوم مثل دامادشون که سالها حذف شده و من اصلا نمی خوان مثل دامادشون حذف بشم و همسرم تنها با اونها رفت و آمد کنه تنها بره و تنها بیاد مثل خواهرش که بدون همسر رفت و آمد میکنه
به همسرم گفتم یا با هم میریم یا نمی ریم.......
چند شبی فقط گاهی احوالشون رو از همسرم می پرسم دیگه حرفی نمی زنم احوال پرسی رو هم فقط به خاطر دل همسرم از همسرم می پرسم چون نمی خوام بیشتر از این غصه بخوره
همسرم بهم میگه بدون اینکه تو بفهمی تنهایی می رم تا تو نیای
نمی دونم چی بینشون گذشته که اینطوری سمج سر حرفش ایستاده
سعی می کنم تو خونه با روحیه باشم
چون همسرم تحت فشار از یه طرف من و از یه طرف خانواده فوق العاده پر توقع و زود رنج
و من هم به نوبه ی اون ناراحت میشم می بینم....
من به خاطر کم تجربگیم اوایل زندگیم خیلی بهانه های بیخود سر خانواده اش گرفتم و همین اونو خیلی رو خانواده اش حساس کردم.....
اگه راهنمایی هست ممنون میشم ..........
[align=center]خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد .[/align]
علاقه مندی ها (Bookmarks)