baby عزيز . ممنون
واقعاً نميدونم چه جوري بهش بگم .
ميگم داداشم چقدر به زنش ميرسه .
ميگه من اصلاً خوشم نمياد خانوادم هم دوست ندارن.
ميگم پسر خالت با زنش رفت مسافرت
ميگه همه پشت سرشون حرف ميزنن.
اصلاً هم دوست ندارم پيشنهاد بيرون رفتن از طرف من باشه چون وقتي پيشنهاد ميكنم، ميريم بيرون ولي با سردي يه كم كه ميگذره همش ميگه بريم ؟ بريم ؟
من فكر ميكنم دوست نداره با من باشه . دوستاشو به من ترجيح ميده .
يك بار گفتم بريم پارك گفت پارك نه ، شايد يه آشنا ما رو ببينه .
از همون روزاي اول عقد كه مي اومد خونه ما چند ساعتي رو تو اتاق من تنها بوديم . ولي هيچ وقت ياد نگرفت اين كارو تو خونه خودشون انجام بده .
فعلاً من هم تصميم گرفتم مثل خودش باشم وقتي مياد خونه ما مثل مهمون شام بخوره و بره و اصلاً با من تنها نباشه . الان 3 باري ميشه كه وقتي اومده خونمون اين كارو كردم . حداقلش اينه كه دلم خنك ميشه .
بعضي وقتا به سرم ميزنه تنهايي برم مسافرت و بگم از طرف كارم رفتم ماموريت . شايد از اين حال و هوا در بيام
علاقه مندی ها (Bookmarks)