سلام دوست خوبم.
من ناراحت نشدم. نگران شدم.
ميدونم شرايط خيلي سختي داشتين. اما خب خيلي ها اون چيزي كه دلشون ميخواد نميشن. يكي با ژنتيك، يكي با تقدير، يكي با اشتباه و .... مثلا خيلي از معلولين در حسرت يك لحظه، فقط يك لحظه راه رفتن هستند. يا اونهايي كه تالاسمي اند. يا مثلا افرادي كه مشكل شمارو ندارن اما مثل شما زندگي ميكنند، مثل مادر من. به ياد ندارم پدرم يك بار با مهرباني باهاش صحبت كرده باشه. و اون بايد تمام روز رو مثل مرد كار ميكرد و زحمت ميكشيد. هم كار خونه و هم كار بيرون. وقتي نگاش ميكنم ميبينم 20 سالي از سنش شكسته تر شده. وقتي چند مدت پيش ازش خواستم طلاق بگيره، با خوشحالي گفت: "يعني تو ناراحت نميشي؟!...." چي كشيده كه اين حرف رو ميزنه. مگر مادر من به ميل خودش بدبخت شده بود؟ نه... اصلا.
ميدونم ديگه خيلي ديره واسه خوشحال بودنش. اما ميخوام يه بار هم كه شده احساس قدرت كنه. من هميشه دلخوشي مادرم بودم. هر وقت كم مياورد ميگفت: مهم نيست. من تو رو دارم. من بي غيرت بهانه اي بودم براي احساس خوشبختيش. تو هم دنبال يه بهانه باش. يه بهانه براي احساس خوشبختي. مثل اون تالاسمي كه خوشحاله از اينكه زرنگ ترين فرد كلاسه. يا اون فلج كه تو ورزش معلولين مدال پارا المپيك مياره. چون براش مهم نيست تو اين جهان يه چيز كم داره. اما خوشحاله كه تو اون دنيا يه چيز بيشتر از افراد سالم داره.









علاقه مندی ها (Bookmarks)