یه نقاشی برام کشیده، تازه مداد گرفتن رو یاد گرفته بود، اولین و آخرین نقاشی زندگیش، چقدر خوشحال شده بود از اینکه معجزه مداد رو می دید، با چه ذوقی خطها رو می کشید و بهشون نگاه می کرد، چقدر اون روز بوسش کردم و توی بغلم فشارش دادم، چقدر دلم براش تنگ شده، کاش یه خواب بود کاش از این خواب بیدار می شدم و می رفتم اون از توی تختش در می آوردم و بوش می کردم کاش سر کار نمی رتفم و پیشش می موندم کاش بیشتر باهاش بودم کاش بیشتر از بودنش لذت می بردم اصلا چرا اومد که بره وقتی راه رفتن رو یاد گرفت چقدر قه قهه می زد و از ته دل می خندید جرا این حرفها رو می زنم چرا باید بهش فکر کنم؟ کاش از یادم بره نمی خوام دیگه به خاطراتش فکر کنم کاش فراموشی بگیرم و دیگه چیزی یادم نیاد.. چقدر این حافظه مضخرفه
،







علاقه مندی ها (Bookmarks)