به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 40

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 02 تیر 88 [ 04:53]
    تاریخ عضویت
    1388-1-26
    نوشته ها
    51
    امتیاز
    3,351
    سطح
    36
    Points: 3,351, Level: 36
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    14

    تشکرشده 15 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array

    بدترین شب زندگی ام- تو رو خدا کمک کنید

    سلام دوستان خوبم
    من قبلا پستی ایجاد کرده بودم که حدودا یک ماه پیش دعوایی بین من و شوهرم پیش اومد که مقصر من بود و مساله ای بود مربوط به خانواده همسرم
    بعد از اون دعوا شوهرم خیلی نسبت به من سرد شده بود و هیچ دعوایی نبود و همش تو فکر بود
    تا اینکه دیشب به من گفت که ما باید از هم جدا شیم یا همین الان یابعد از دادن یه فرصت به من برای اینکه بتونم از نظر مالی مستقل بشم
    دلیل شم این مساله عنوان کرد که ما 8 سال که زندگی کردیم با هم اختلاف داشتیم
    تو رو خدا کمکم کنید واقعا مستاصل ام

    دوستان گلم خواهش می کنم کمکم کنید دارم بال بال می زنم
    من به شوهرم گفتم اگه مشکلی از طرف من هست من سعی می کنم اون رو رفع کنم به خاطر دخترمون ولی اون می گه نمی شه
    البته اینو بگم خواهر شوهرم هم یکی دو ماه میشه که جدا شده و شوهرم از این موضوع هم ناراحته ولی بدا به روی خودش نمی اره دقیقا از بعد از ماجرای اون شوهرم اخلاقش عوض شده بود
    ولی بعد از اون دعوا لعنتی که مساله ای بود مربوط به خانواده شوهرم ششوهر من خیلی خیلی عوض شد
    البته توی این مدت با هم بیرون می رفتیم - رابطه جنسی هم داشتیم ولی من حس می کردم که شوهرم عوض شده و دیگه از ته قلبش به من محبت نمی کنه

  2. #2
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: بدترین شب زندگی ام- تو رو خدا کمک کنید

    عزیزم در درجه اول و اولین گام نگران نباش و آرامش خودت را حفظ کن .

    عزیزم این کاملا عادی است که همسر شما در پی راه چاره ای برای خاتمه دعوا ها و ستیز ها باشد و اینگونه که پیداست شمادو نفر علت دعواهایتان منشا ش مسائل اقتصادی بوده .

    در شرایط فعلی که همسرت زیر بار فشار زیادی است . کاملا کوتاه بیا و به وی امید بده که همه چیز درست می شود و از توانایی هایش بگو و همان حرفهایی که در تاپیک قبلی هم به شما گفتم . راه دیگری نداری . بهانه جویی و ایراد گیری و نقل قولهای بی پایه و اساس را همه و همه را دور بریز .

    شوهرت خسته است باید و تاکید می کنم باید اگر باری از روی دوشش بر نمی داری حداقل لطفی که در حقش می توانی انجام دهی این است که نمک بر زخم اش هم نریزی و فشار را اضافه نکنی .

    مردان در جامعه فعلی و با توجه به فشار های اقتصادی بیش از زنان اعصابشان در فشار است و متاسفانه ما خانم ها که هزار الله و اکبر .... (مردان این نان آوران بی منت )

  3. 4 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (دوشنبه 18 بهمن 89)

  4. #3
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 02 تیر 88 [ 04:53]
    تاریخ عضویت
    1388-1-26
    نوشته ها
    51
    امتیاز
    3,351
    سطح
    36
    Points: 3,351, Level: 36
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    14

    تشکرشده 15 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بدترین شب زندگی ام- تو رو خدا کمک کنید

    ما توی این یه سالی که گذشت مشکل اقتصادی داشتیم و به من خیلی فشار می اومد و بهت که شوهرم هم عنوان می کردم که خیلی سخته
    ولی شوهرم هیچ وقت به من نگفت که خسته است
    البته اینو بگم من بی نهایت زن زحمت کش - مقتصد ی هستم تحصیل کرده و دارای موقعیت اجتماعی بالایی هستم شوهرم من هم به من می گه تو خیلی محاسن داری فط اخلاقت بده که اون هم قابل تغییر نیست
    چی کار بکنم می ترسم یهو کاری بکنه به نظرتون چی کار باید بکنم

  5. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 25 فروردین 92 [ 22:02]
    تاریخ عضویت
    1387-9-07
    نوشته ها
    294
    امتیاز
    4,142
    سطح
    40
    Points: 4,142, Level: 40
    Level completed: 96%, Points required for next Level: 8
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    284

    تشکرشده 289 در 103 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بدترین شب زندگی ام- تو رو خدا کمک کنید

    بازم با ایشون در ارامش صحبت کنید اول بگذارید یه چند روزی بگذره ...و چیزی نگید ....بعد از چند روز باهاش برید بیرون یه کافی شاپی ..جایی که تنها باشید و در ارامش با هم حرف بزنید و شما هم سعی کن آرومتر باشی ...ببین چی میگه حرف حسابش چیه ...

  6. #5
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 02 تیر 88 [ 04:53]
    تاریخ عضویت
    1388-1-26
    نوشته ها
    51
    امتیاز
    3,351
    سطح
    36
    Points: 3,351, Level: 36
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    14

    تشکرشده 15 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بدترین شب زندگی ام- تو رو خدا کمک کنید

    من به خاطر وضعیت تحصیلی همسرم کار و خانواده ام را کنار گذاشتم و با شوهرم عازم شهر دیگری شدم
    حالا شوهرم می گه دیگه نمی خواد درس بخونه ( البته به من اینجوری می گه شاید تو فکر انتقالی باشه) به شهرمون برگردیم
    من هم اگه این اتفاق بیفته هم کارم رو از دست دادم هم سرافکنده دوست و دشمن می شم

  7. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 03 اردیبهشت 88 [ 11:52]
    تاریخ عضویت
    1387-12-02
    نوشته ها
    30
    امتیاز
    3,822
    سطح
    39
    Points: 3,822, Level: 39
    Level completed: 15%, Points required for next Level: 128
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    3

    تشکرشده 3 در 3 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بدترین شب زندگی ام- تو رو خدا کمک کنید

    دوست عزيز شايد فشار هاي زندگي باعث شده ايشون قادر به ادامه نباشه اما به نظر من يه تند باديه كه توي خيلي زندگي ها اتفاق مي افته (اكثر از طرف آقايون) اما شما بايد با درايت و صبر به راحتي از اين تند باد عبور كني به نظر من اگه همسرتون موافقت كردن با هم به يك مشاور مراجعه كنيد ... داستان چكامه عزيز در قسمت متاركه و طلاق را حتما بخون يادت نره..
    توكل به خدا.

  8. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 02 تیر 88 [ 04:53]
    تاریخ عضویت
    1388-1-26
    نوشته ها
    51
    امتیاز
    3,351
    سطح
    36
    Points: 3,351, Level: 36
    Level completed: 1%, Points required for next Level: 149
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    14

    تشکرشده 15 در 14 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بدترین شب زندگی ام- تو رو خدا کمک کنید

    شوهر من به من میگه چرا از طلاق می ترسی خیلی ها جدا شدن ما هم یکی از اونها
    زندگی ما درست نمی شه عین منحنی می مونه چند مدت خوبه چند مدت بد
    راستی اینو بگم بعد از اینکه به من گفت باید از هم جدا بشیم هر چی من التماس کردم که نه این کارو نکن فایده نداشت و اصلا هم به من محل نمی ذاشت حتی من بهش گفتم من الان خیلی نیاز دارم که تو من رو نوازش کنی گفت این کارو نمی کنم که امیدوار نشی
    من چند ساعتی رو رفتم بیرون از خونه و تلفنم را جواب نمی دادم شوهرم خیلی نگران شده بود وقتی اومدم خونه بهم گفت ما تا وقتی که با هم زندگی میکنیم اعصاب هم رو خرد نکنیم و من رو یه بوس کوچک کرد
    نمی دونم تو سرش چی می گذره می ترسم وقتی بفهمم که خیلی دیر شده

    راستی ما توی این شهر غریب هستیم و هیچ کس رو نداریم و نمی تونیم از کسی کمک بخوایم حتی یه مشاور

    دوستان به نظر شما وقتی می گه جدایی من چی بگم

  9. #8
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 10 اسفند 89 [ 00:35]
    تاریخ عضویت
    1387-7-09
    نوشته ها
    166
    امتیاز
    5,531
    سطح
    47
    Points: 5,531, Level: 47
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 19
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    50

    تشکرشده 74 در 28 پست

    Rep Power
    34
    Array

    RE: بدترین شب زندگی ام- تو رو خدا کمک کنید

    نقل قول نوشته اصلی توسط some14me
    شوهر من به من میگه چرا از طلاق می ترسی خیلی ها جدا شدن ما هم یکی از اونها
    زندگی ما درست نمی شه عین منحنی می مونه چند مدت خوبه چند مدت بد
    بعد از اینکه به من گفت باید از هم جدا بشیم هر چی من التماس کردم که نه این کارو نکن فایده نداشت و اصلا هم به من محل نمی ذاشت حتی من بهش گفتم من الان خیلی نیاز دارم که تو من رو نوازش کنی گفت این کارو نمی کنم که امیدوار نشی
    من چند ساعتی رو رفتم بیرون از خونه و تلفنم را جواب نمی دادم شوهرم خیلی نگران شده بود وقتی اومدم خونه بهم گفت ما تا وقتی که با هم زندگی میکنیم اعصاب هم رو خرد نکنیم و من رو یه بوس کوچک کرد
    نمی دونم تو سرش چی می گذره می ترسم وقتی بفهمم که خیلی دیر شده

  10. #9
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    سه شنبه 10 اسفند 89 [ 00:35]
    تاریخ عضویت
    1387-7-09
    نوشته ها
    166
    امتیاز
    5,531
    سطح
    47
    Points: 5,531, Level: 47
    Level completed: 91%, Points required for next Level: 19
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    50

    تشکرشده 74 در 28 پست

    Rep Power
    34
    Array

    RE: بدترین شب زندگی ام- تو رو خدا کمک کنید

    نقل قول نوشته اصلی توسط some14me
    شوهر من به من میگه چرا از طلاق می ترسی خیلی ها جدا شدن ما هم یکی از اونها
    زندگی ما درست نمی شه عین منحنی می مونه چند مدت خوبه چند مدت بد
    بعد از اینکه به من گفت باید از هم جدا بشیم هر چی من التماس کردم که نه این کارو نکن فایده نداشت و اصلا هم به من محل نمی ذاشت حتی من بهش گفتم من الان خیلی نیاز دارم که تو من رو نوازش کنی گفت این کارو نمی کنم که امیدوار نشی
    من چند ساعتی رو رفتم بیرون از خونه و تلفنم را جواب نمی دادم شوهرم خیلی نگران شده بود وقتی اومدم خونه بهم گفت ما تا وقتی که با هم زندگی میکنیم اعصاب هم رو خرد نکنیم و من رو یه بوس کوچک کرد
    نمی دونم تو سرش چی می گذره می ترسم وقتی بفهمم که خیلی دیر شده
    چقدر این جمله ها برام آشنا بود.چقدر تنم رو لرزوند.عزیزم درکت کردم.کاملا.منم تمام این لحظاتی که تو داری رو پارسال همین موقعها داشتم.همسر من هم همینهارو میگفت.میگفت ما نمیتونیم باهم زندگی کنیم.زندگی ما مثل دوتا خط موازیه که هیچوقت به هم نمیرسه.ولی بعد از جدایی میتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم.
    دوست عزیزم جملاتت واقعا تنم رو لرزوند.شاید به نظر بقیه دوستان مسخره بیاد ولی من که تمام این لحظات رو داشتم کاملا میفهمم چی میگی.نمیدونم توی این رابطه چند درصد مقصر بودی و اگه مقصر بودی به اشتباهاتت پی بردی و واقعا سعی در برطرف کردنشون داری یا در ظاهر میخوای مطابق خواسته همسرت عمل کنی.
    عزیزم تاپیک منو حتما در قسمت متارکه و طلاق بخون.کمکت میکنه.
    ببین، من زندگیمو دوست داشتم.و به هیچ قیمتی نمیخواستم از دستش بدم.به چند دلیل:
    1)توی این رابطه به دلیل ناآگاهی که داشتم ناخواسته اشتباهاتی داشتم و به اشتباهاتم پی بردمو حاضر بودم تحت هر شرایطی جبرانشون کنم.
    2)همسرم اونقدر خوبی داشت که بدیهاش یه جورایی به چشمم نمیومد.و عملا بخاطر ناآگاهیهای خودم بود که زندگیم به اینجا رسیده بود.
    3)توی اون چند ماهی که در خونه پدرم بودم و از همسرم دور بودم احساس کردم که بعد از جدایی تحت هیچ شرایطی نمیتونم دوباره به خونه پدرم برگردم.وقتی چند سال مستقل زندگی میکنی بعدش خیلی سخته که دوباره بخوای به خونه پدرت برگردی.حداقل برای من که اینطور بود.بعد از اون جو خراب و ناامن جامعه رو لمس کردم.خیلی بد بود.حس خیلی بدیه.و مهمتر از همه این بود که من هیچ پشتوانه مالی نداشتم.هیچی.
    البته همسرم میگفت من بعد از طلاق ساپورتت میکنم و میدونستم که اینکار رو هم میکنه.ولی من یه جورایی عذاب وجدان هم داشتم.بخاطر اینکه زندگیمو سر یه سری مسائل بیخود و از روی ناآگاهی خراب کرده بودم و حالا با تمام وجودم سعی در جبرانش داشتم.من هنوز همسرمو دوست داشتم. پس نمیتونستم از اون زندگی دل بکنم.واقعا دوسش داشتم.
    عزیزم نمیدونم شرایطت چه جوریه.ولی برای من که خیلی بد بود.ولی جواب صبرامو گرفتم.همه بهم میگفتن ما اگه جای تو بودیم نمیتونستیم اینقدر تحمل کنیم.تو دیوونه ای.1000تا سکه مهریته.برو راحت زندگیتو بکن.ولی من همسرمو دوست داشتم.و صبر کردم.خیلی صبر کردم.خیلی هم سختی کشیدم.خیلی زیاد.باور کن قابل گفتن نیست.ولی اینو هم بگم که در حین صبر روی خودم هم کار کردم.واقعا کار کردم.و اینو همسرم فهمید.و مهم هم همین بود.من در عمل بهش ثابت کردم.عزیزم حرف با عمل خیلی فرق داره.دیگه حرفی بهش نزن.فقط عمل کن.و یه چیز دیگه.میدونی چیه اون روزایی که این اتفاق برای من افتاد همش میگفتم چرا من.چرا باید زندگیم اینجوری بشه.ولی حالا که از لحاظ روحی آرومتر شدم روزی هزاربار خدارو شکر میکنم که این اتفاقات افتاد.میدونی چرا؟چون من یه دختر فوق العاده وابسته و متکی به همسرم بودم.تمام این اتفاقات باید میفتاد تا من به خودم بیاد و اون شخصیت وابستمو از بین ببرم.در حقیقت همسرم توی این مدت به من کمک بزرگی کرد.معلم خوبی برام بود.و البته تاوان بد و سختی هم پس دادم.ولی ارزششو داشت.باور کن هیچ کار خدا بیمصلحت نیست.حتی اگه در نظر ما ناخوشایند باشه.
    الان که دارم اینارو برات مینوسم خدارو شکر روزبه روز شرایط زندگیم داره متعادلتر میشه.
    دوست خوبم هرکاری از دستم بر بیاد درخدمتم.
    باز هم میگم شروع کن روی خودت کار کن.تو اگه تغییر کنی شرایط اطرافت هم تغییر میکنه.

  11. 8 کاربر از پست مفید چکامه تشکرکرده اند .

    چکامه (دوشنبه 18 بهمن 89)

  12. #10
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 21 مرداد 88 [ 16:11]
    تاریخ عضویت
    1387-1-22
    نوشته ها
    192
    امتیاز
    4,425
    سطح
    42
    Points: 4,425, Level: 42
    Level completed: 38%, Points required for next Level: 125
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    188

    تشکرشده 191 در 101 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بدترین شب زندگی ام- تو رو خدا کمک کنید

    سلام دوست عزیز

    به تالار خوش اومدی

    به نظر من در چنین مواردی شما باید خودتون دست به کار بشید و تغییری اساسی از همین امروز در خودتون بدید و اصلا کار نداشته باشید اون چگونه رفتاری داره و ازش اصلا توقع نداشته باشین.وقتی اون به فکر تغییر خودش نیست شما خودتون تغییر کنید تا اون ببینه وبفهمه که شما واقعا زن زندگی هستین و تجدید نظری در افکار و رفتارش بده. رفتارتون رو خوب و بسیار محبت امیز کنید و هر چیزی که اونو خوشحال میکنه براش تهیه کنید و خلاصه محیط زندگی رو براش پر نشاط کنید. مطمئننا اون وقتی ببینه رفتار شما اینقدر خوب وعالی شده کم کم فکر جدایی از ذهنش می پره. این مورد رو که براتون گفتم تجربه ی خاله م بوده و نتیجه ش هم خیلی عالی بوده بطوریکه در حال حاضر شوهر خاله م حتی یه لحظه هم نمیتونه بدون اون نفس بکشه. موردش خیلی مشابه شما بود و الانم خدارو شکر زندگی خوبی دارن.
    موفق باشید
    شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
    تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
    تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...

  13. 3 کاربر از پست مفید rose تشکرکرده اند .

    rose (شنبه 29 فروردین 88)


 
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تو ارتباط با دخترها تو اجتماع مشکلی ندارم، اما وقتی دختری رو دوست دارم برعکسه
    توسط amir800 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: چهارشنبه 05 آبان 95, 22:01
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه 19 مهر 94, 23:08
  3. من خیلی نقص دارم هم تو رفتارم هم تو ظاهرم نمیتونم خودمو دوست داشته باشم
    توسط پونیو در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 43
    آخرين نوشته: پنجشنبه 30 مرداد 93, 00:20
  4. تو انتخاب کمکم کنید تو تصمیم درست مرددم روحیم داغونه
    توسط mona_joon در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 17
    آخرين نوشته: چهارشنبه 15 دی 89, 14:23
  5. لطف آن چه تو اندیشی، حکم آن چه تو فرمایی
    توسط مدیرهمدردی در انجمن موسیقی و آرامش، دانلود موسیقی و...
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه 02 فروردین 87, 04:37

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:01 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.