ممنونم مصباح الهدی جون ، حرفات رو هم کاملا قبول دارم ، و هم کاملا میفهمم
میدونید چیه ، من منتظر جواب برای یک کار دولتی بودم ، اما دیشب فهمیدیم که اون کار جور نشده متاسفانه ،
قبلش هم من با عموم صحبت کرده بودم و بهم گفته بود حتما درست رو ادامه بده ، بالاخره دکترا بگیری برات بهتره و اینا .... من هم بعد حرفای عموم رو به همسرم گفتم ، البته من قبلا که شرایط درس خوندن رو داشتم نخونده بودم ، و بعد کلا دیگه قیدش رو زدم ، یعنی الان دیگه درس خوندن فایده نداره چون دیگه دکترا هم استخدام نمیکنن .
خلاصه بعد از اینکه خبر جور نشدن کار دولتی رو به همسرم گفتم همسرم گفت اشکال نداره ،اما من خیلی ناراحت بودم ، خیلی منتظر بودم . همسرم گفت اصلا برای چی میخوای بری سر کار ، من خودم ماهی 500 تومان بهت میدم ، من هم گفتم برام پولش مهم نیست ، مهم اینه که توی اجتماع باشم ، من این همه چند سال درس خوندم نمیخوام خونه نشین باشم ، میخوام نتیجه زحمتام رو ببینم ، از درسی که خوندم استفاده کنم ، اون گفت خوب کار دولتی گیر نمیاد ، من هم گفتم خوب کار آزاد میکنم ، این و که گفتم یک دفعه قاطی کرد
گفت تو خیلی گوشی هستی ، دوباره یکی اومده به تو یک چیزی گفته تو دوباره شروع کردی .... عموت غلط میکنه تو زندگی ما دخالت میکنه .... منم گفتم اون به کار کردن من کاری نداشته ، فقط گفته اگر بتونی درس بخونی خوبه ...
خلاصه که شروع کرد به بد و بیراه گفتن ، منم گوشام رو گرفتم حرفاش رو نشنوم ، میدونستم که اگر بشنوم مجبور میشم جوابش بدم ، و دعوامون بالا میگیره
حرفاش عذابم میده ، بهم میگه تو کارای خونه که انجام میدی میگی خسته شدم ، حالا می خوای بری بیرون کار کنی ؟ ؟؟؟ نمیتونی
من گفتم کارای خونه چون خیلی تکراری شده برام خسته کننده شدن ، من آدمی نبودم که بشینم خونه و خونه داری کنم فقط ، بعد بهم میگه برو به کارای خونت برس لازم نکرده بری بیرون کار کنی ، کار آزاد کار آزاد ، میخوای بری دست فروشی کنی ، آره برو دست فروشی کن ، من آدمی نیستم که اجازه بدم زنم کار آزاد انجام بده
وااااااااااااااااااااای

ناراحتم از اینکه در مورد من این جوری فکر میکنه ، من آدم زرنگی توی درس بودم ، به درسم علاقه داشتم ، الان طرز فکرش در مورد من فقط اینه که یا باید کارای خونه رو انجام بدم یا برم دست فروشی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ناراحتم که انقدر من و دست کم میگیره ....اعتماد به نفس من و خرد کرده ، از من آدمی ساخته که با مادرش هیچ فرقی نمیکنم ، کلا در مورد زن بیشتر از این نمیتونه فکر کنه ، یک آدم ضعیف
امروز صبح که بیدار شدم ، خودم رو خیلی عادی نشون دادم انگار دیشب اتفاقی نیافتاده صورتم رو بردم جلو که بویسم کنه و اونم اول اخم کرد و گفت دیشب تا صبح نخوابیدم ، اعصابم رو خرد کردی
منم صورتم رو بردم جلو تا بوسم کنه ، گفتم منم خیلی ناراحتم
خلاصه رفت سر کار
منم غذایی که دوست داره رو پختم ، ظهر که اومد یکم ساکت تر از روزای دیگه بودیم ، یکم سر سنگین تر ، خودم رو آماده کرده بودم که حرفام رو بهش بزنم اما اصلا نتونستم
میخوام باهاش حرف بزنم ، اما از ترس اینکه سریع میخواد جبهه بگیره و صداشو بالا ببره میترسم
علاقه مندی ها (Bookmarks)