به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 اسفند 95 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1392-6-04
    نوشته ها
    84
    امتیاز
    3,335
    سطح
    35
    Points: 3,335, Level: 35
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1

    تشکرشده 162 در 54 پست

    Rep Power
    0
    Array

    همسرم بی خیال بعد از خیانتش داره زندگیش رو می کنه و هیچ اقدامی نه جهت اصلاح و نه جهت انجام می ده

    سلام
    گفتند باید عنوان تاپیک رو عوض کنم و الا حذف می شود. به روی چشم! امیدوارم این عنوان خوب باشه.

    مشکل اصلی من اینه : همسرم بعد از اینکه من متوجه خیانتش شدم کلا منو کنار گذاشته و هیچ اقدامی نه جهت اصلاح و نه جهت جدایی انجام نمی ده توی دادگاه می گه من مشکلی برای ادامه زندگی ندارم ولی عملا هیچ اقدامی انجام نمی ده. حتی مذاکره رو قبول نداره فقط فکر و ذکرش اینه که زودتر و ارزونتر از من جدا بشه.

    اما

    این ظاهر قضیه است و برداشتی که همه از موضوع دارند و منو به جدا شدن تشویق می کنند ولی چند تا واقعیت بدون تعارف:
    من دوست ندارم مطلقه بشم فقط به خاطر اینکه حس می کنم یه امیدی هست حس می کنم یه راهی وجود داره..
    و دلیل بعدی بعضی از حرکات همسرم مثلا یه بار که همدیگه رو دیدیم گفت من از روی عصبانیت یه بار گفتم نمی خوام تو باید بری دادگاه البته این طورم نبود ایشون هشت ماه جواب تلفن من رو هم نمی داد و عملا به فرستاده خانواده من گفته بود نمی خوام ...
    حالا من موندم سر یه تصمیم بزرگ اگه جدا شدن رو خط بزنیم راهی دیگری وجود دارد...

  2. #2
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    خانم امیدوار میشه برامون توضیح بدید که شما چند سال ازدواج کردید؟ چند سالتونه؟ وضعیت زندگیتون به چه شکلی هست؟
    چه جوری متوجه خیانت همسرتون شدید؟ الان وضعیت شما چگونه است. یعنی کجا زندگی میکنید؟
    وضعیت و مراحلی که طی کردید برای طلاق تا کجا بوده؟
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  3. 3 کاربر از پست مفید del تشکرکرده اند .

    heaven65 (سه شنبه 30 مهر 92), khoshkhabar (سه شنبه 30 مهر 92), سرافراز (سه شنبه 30 مهر 92)

  4. #3
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 اسفند 95 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1392-6-04
    نوشته ها
    84
    امتیاز
    3,335
    سطح
    35
    Points: 3,335, Level: 35
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1

    تشکرشده 162 در 54 پست

    Rep Power
    0
    Array
    بله چرا نمی شه. دو سال و چهار ماه ازدواج کردیم . سی و پنج سالمه با شوهرم همسنیم. با شماره هایی که روی گوشیش بود. الان با خانواده خودم زندگی می کنم برای اینکه خیلی مزاحمشون نباشم کار هم می کنم.

  5. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 01 اسفند 95 [ 19:50]
    تاریخ عضویت
    1389-3-16
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    792
    امتیاز
    10,009
    سطح
    66
    Points: 10,009, Level: 66
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 41
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger Second Class10000 Experience Points
    تشکرها
    4,528

    تشکرشده 4,871 در 817 پست

    Rep Power
    97
    Array
    خانمی توضیحاتت کامل نیست. منکه درست سر در نیاوردم. جواب سوالهای del رو کامل بده.
    الان با خانوادتون زندگی می کنید یعنی چی؟ قهر کردید؟ چه مدت زیر یه سقف بودید؟ مشکل چیه؟ اخلاقهای ایشون توی خونه چطور بوده؟ تحصیلاتتون چیه؟ شغل همسرتون چجوریه؟ چطور با هم آشنا شدید؟

  6. #5
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 اسفند 95 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1392-6-04
    نوشته ها
    84
    امتیاز
    3,335
    سطح
    35
    Points: 3,335, Level: 35
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1

    تشکرشده 162 در 54 پست

    Rep Power
    0
    Array
    بعد از گذشت هشت ماه خونواده من یه نفر از اقوام رو فرستادن ریش سفیدی. گفته بود نمی خوام اونها هم که خودشون و من رو سرشکسته می دیدن و گردن کلفتی براشون گرون تموم شد وکیل گرفتن منم ناراضی نبودم گفتم حداقل این طوری مسئولیت حالیش می شه وکیله می گفت هم شکایت نامشروع هم شکایت نفقه دومیش رو انتخاب کردم . حکم زندان برای شکایت ترک انفاق اومد با وکیلم تماس گرفته بود این چه کاریه من آبرو دارم شغلم در خطره . وکیلم گفته خانمت حاضره بیاد سر زندگی و سر این مسئله باهات توافق کنه . سرش رو انداخت پایین رفت زندون. البته این توضیح رو بدم از این نود روز شاید پانزده روز هم اون تو نبود یه روز مرخصی عید فطر یه روز مرخصی تشویقی خلاصه همه اش سر کارشه. با این قانونهاشون. اینم که دیده بود تحملش خیلی براش سخت نیست و لازم نیست تمام سه ماه رو مرخصی بگیره پانزده روز اول رو می ره می خوره به عفو عید فطر بعد هم راحت می آد سراغ کار و زندگیش. اینم از قانون. در ضمن برای من پیغام داده در صورتی طلاقت می دم که توافقی باشه و مهریه نخواهی و الا باید بمونی خونه بابات تا گیست مثل دندونات سفید بشه. راستش نمی خوام تعریف کنم ولی از وکیل و کارشناس و امام جماعت مسجد و هر کس حکایت ما رو شنید یه سر به خونو اده اقا زد ولی هر کس رفت عصبانی برگشت می گفت مادرش خیلی راحت می آد می شینه می گه دوباره اومدید خواستگاری پسرم این خانوم رو نمی خواد ما هم نمی خواهمش . کارشناس دادگاه می گفت رفتم گفتم من بی طرفم تو این قضیه ولی این خانم از نظر کمالات و خونواده هیچی کم نداره حیفه با لجبازی زندگیت رو خراب کردی پس می گفت جوابی نداده باباش گفته نمی خوادش زور که نیست. کارشناسه هم گفت قانون فولاد رو خم می کنه .
    خلاصه اقا پنج بار هم از من شکایت کرده سرکار نرود تمکین نمی کنه.روانیه . ولی همه اش رد شده. اما نمی دونم این چه حسیه که نمی گذاره من تصمیم بگیرم ای خدا یه راه حلی بگذار من می دونم حتما این صبری که به من دادی یه حکمتی داره

  7. #6
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    سلام
    عزیزم شما دعواتون سر چی بوده ؟
    بهتره اگه موقع عصبانیت حرف بدی زدی معذرت خواهی کنی از همسرت از دلش دربیاد
    چرا اصلا کار به شکایت رسید ؟ کاش خودت مشکل رو با صبر و زبون خوش و محبت حل میکردی
    خانوادش با ازدواجتون مخالف بودن ؟ یا بی احترامی از شما دیدن ؟

    - - - Updated - - -

    تو پله های دادگاه و تو زندان و ... خوشبختی پخشنمیکنن
    خودت زندگیتو نجات بده
    با صبر زبون خوش و احترام

  8. #7
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 اسفند 95 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1392-6-04
    نوشته ها
    84
    امتیاز
    3,335
    سطح
    35
    Points: 3,335, Level: 35
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1

    تشکرشده 162 در 54 پست

    Rep Power
    0
    Array
    تاپیک تو زندگی موندن مال من بود.
    دعوامون سر خیانت بود باور کنید اگه یکی به من بگه ده سال صبر کنی همسرت می شه مثل روز اول بر می گرده من صبر می کنم اصلا دادگاه برای چی برم
    الان با این اتفاق هایی که افتاده چه جوری زندگیمو نجات بدم من دنبال همین راه نجاتم همسر من اصلا نمی خواد بفهمه که اشتباه کرده من بارها به خاطر اشتباه نکرده هم عذر خواستم خانواده اش چشم دین من رو ندارن فقط به این دلیل که من از روز اول یک کلمه گفتم نمی خوام تو خونه مشترک با مادر شوهر زندگی کنم آخه همسرم از خودش خونه داشت دلیلی نداشتیم که برم زیر زمین مادر شوهرم زندگی کنم. فقط یک کلام می گه منی نمی خوام برو هر کاری دلت می خواد بکن...

  9. #8
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 اسفند 95 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1392-6-04
    نوشته ها
    84
    امتیاز
    3,335
    سطح
    35
    Points: 3,335, Level: 35
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1

    تشکرشده 162 در 54 پست

    Rep Power
    0
    Array
    با خودم فکر کردم چطوره چند ماه روزه سکوت بگیرم و اصلا حرفی نزنم ببینم اوضاع چی می شه به نظرتون وقت تلف کردنه یا نتیجه می ده؟؟؟

  10. #9
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    جمعه 28 آذر 99 [ 01:10]
    تاریخ عضویت
    1387-2-31
    نوشته ها
    1,208
    امتیاز
    22,636
    سطح
    93
    Points: 22,636, Level: 93
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 714
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteranSocial10000 Experience Points
    تشکرها
    6,336

    تشکرشده 3,618 در 912 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    144
    Array
    از فرشته ی مهربون میخوام که سر به تاپیکتون بزنن؛ امیدوارم که مثل اسمتون هیچ وقت امید از دلتون بیرون نره و بتونن کمکتون کنن.
    راستی میشه بهمون بگی، وقتی موضوع خیانتش رو فهمیدی چه اقداماتی انجام دادی؟
    و اینکه خیانت ایشون در چه حدی بود؟
    قبل از این موضوعات زندگیتون چه جوری بود؟
    یه تعریف اگر بخواهید از شخصیت همسرت داشته باشی، چی میگی؟
    آیا احساس میکنی خودت هم در اشتباهات همسرت نقش داشتی که اینقدر مایل هستی بعد از همه ی این اتفاقات باز هم به زندگیت برگردی؟ یا به چه دیگه ای فکر میکنی؟
    آرزوهایم مشخص است و دست یافتنی و
    من
    برای رسیدن به آنها نهایت تلاش خود را خواهم داشت!
    و امروز
    من شاکرم! شاکرم که خداوندی دارم که
    آرزوهایم رو به من هدیه دادند و
    منه انسان
    چیزی رو نخواهم ساخت، حتی دیگر لیستی نخواهم نوشت، من!!
    من سر طاعت در برابر لیستی که به من هدیه میدهد برمیآورم.


  11. کاربر روبرو از پست مفید del تشکرکرده است .

    zendegiye movafagh (چهارشنبه 01 آبان 92)

  12. #10
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    سه شنبه 03 اسفند 95 [ 16:48]
    تاریخ عضویت
    1392-6-04
    نوشته ها
    84
    امتیاز
    3,335
    سطح
    35
    Points: 3,335, Level: 35
    Level completed: 90%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1

    تشکرشده 162 در 54 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    امروز عید هم داره تموم می شه و به قول دوستمون زندگی من بهار نشد باشه خدا جون عجله ای ندارم من که هر روز چشمم به دره.
    delعزیز تعریف از همسرم: مهربان ، ساکت از اون مردهایی که حرف هیچ کس جز آرامش تو براش مهم نیست. اونقدر تو اون سه ماه ازش خوبی دیدم که هرگز نمی تونم این شرایط رو باور کنم روزی نبود که وقتی می رسه سر کار بهم زنگ نزنه. چه جوری بگم یه زندگی معمولی که من دوستش داشتم و همه ازش تعریف می کردند. یهو یه روز سیصد و شصت درجه تغییر جهت داد تو رفتارهاش البته پایه این تغییر رو مادرش گذاشت اون فکر می کرد من بچه اش رو ازش گرفتم بدگویی ها از من تو خونشون شروع شد با وجودی که خونه شخصی داشتیم ولی مادرش بی تعارف روز عید فطر سال 90 از ما خواست بریم خونه اونها زندگی کنیم!! و من هم در عین سادگی فکر کردم این یه شوخیه آخه ما که مستأجر نبودیم...
    خونه داشتیم. شوهرم روز به روز اخلاقش تغییر کرد و من در کمال آرامش مواظبش بودم تا اینکه متوجه شدم شماره ای غریبه بهش زنگ می زنه و اون سریع از خونه می ره بیرون کمی تحقیق کردم فقط اندازه یک ساعت متوجه شدم زندگیم سیاهه خودم خبر ندارم اقا حتی قبل از عروسی هم با اون خانم رابطه داشته هر وقت با پدرش یا مادرش حرفش می شده می رفته پیش اون خانم. اینو جدی می گم خیلی ظاهرا با خونواده اش مشکل داشته . اولش سعی کردم خودم رو کنترل کنم یک ماهی گذشت باهاش حرف زدم از اینکه من فهمید خیلی ناراحت شدم اون شب به قدری اشک ریخت و یه جوری وانمود کرد که به خاطر ترس از آبروش با زنه رابطه داشته می گفت یه بار رفته بقیه اش رو مجبور بوده ( چه دروغی) قرار شد همه چیز رو کنار بگذاره و زندگی من بشه بهار . چند وقت بعد روز از نو روزی از نو.. تصمیم گرفتم موضوع رو با پدر و مادرش در میون بگذارم و بیشتر از گذشته بدونم شاید کمکی به زندگیم بشه انصاف رو کنار نگذاریم پدرش از اینکه من موضوع رو با کس دیگری در میون نگذاشتم خوشحال شد و ازم فرصت خواست در ضمن پدر و مادرش بسیار از این موضوع شوکه شدند به طوری که من مجبور شدم تا درب خونه خانومه ببرمشون. چند هفته ای گذشت دیدم باباش هیچ اقدامی نمی کنه دوباره بهشون رو انداختم که کمکم کنید... مادرش خیلی راحت گفت شرمنده ما دخالت نمی کنیم پسرمون عاقله حتما یه چیزی کسرش گذاشتی که دوباره رفته... یادمه اون روز جمعه بود و وقت نماز مغرب گفتم خدایا من تو این شهر غریبم این زن دل منو اینجوری شکست تو که می دونی من تمام سعیم رو کردم به مادرش گفتم کاش اون روزی که اومدید خواستگاری یک کلام پسرتون گفته بود یک بار در عمرش این کار رو کرده حالا من اینجا نبودم . آهی کشیدم و رفتم خونه . طاقتم طاق شده بود برادرم واسطه این ازدواج بود برای همین رفتم سراغش ازش کمک خواستم یادمه اون روز برادرم امتحان مهمی داشت می گفت وقتی موضوع رو برام گفتی سر امتحان انگار آب سرد روی من ریخته بودند کی باور می کرد عاقبت این عروسی این بشه... برادرم هم بنده خدا از من خواست یه مدت برم خونه اش تا جر و بحثی پیش نیاد بعد از شش روز خودم زنگ زدم به همسرم و ازش خواستم با هم حرف بزنیم اتفاقا با برادر و پدرش اومد جلسه گذاشتند من و برادرم و پدرم و برادر و پدر ایشون گفتند موضوع مال گذشته هست لطفا فراموش کنید من هم قبول کردم سعی کردم زندگی رو شیرین کنم و موضوع رو فراموش کنم ولی دقیقا دو ماه بعد پیامکی از اون خانوم روی گوشی همسرم اومد که اتفاقا منو خیلی مسخره کرده بود... وقتی بهش اعتراض کردم گفت تو رو نمی خوام هیچ علاقه ای بهت ندارم .. منم به حالت قهر رفتم خونه پدرم بعد از دو هفته پیغام داده بود حاضرم توافقی طلاقش بدم منم بدون اینکه حق و حقوقی بخواد منم ه آتیش گرفته بودم رفتم خونه پدرش با آه و ناله اتفاق عموش اونجا بود خودم با گوشهای خودم شنیدم مادرش به مهموناشون می گفت ما دیگه نمی خواهمیش بدرد ما نمی خوره چه معنی داره یه سره به شوهرت ایراد می گیری این همه مرد نیستند دو دو تا دارن فلانی نبود فلانی نبود... اصلا این وصله تن ما نیست به پسرم گفتم فقط طلاقش بده... ما که کاره ای نیستم تقصیر نداریم پسرم از اول نمی خواستش.
    صبر کردم مهموناشون برم خیلی حالم بد بود همون لحظه پدر شوهرم به برادرم زنگ زد و گفت ما برای طلاق آماده ایم خواهرت هم اینجاست برادر من هم عصبانی به من زنگ زد زود بیا بیرون اومدم دونبالت برای چی این قدر خودت رو تحقیر می کنی که به من می گن نمی خواهمیش گیج شده بودم خدایا این بالای آسمونی کجا بود در ضمن خودش هم اصلا جواب تلفن من رو نمی داد برادرم که اومد مادرش پا برهنه دوید تو کوچه شروع کرد به بد و بیراه گفتن به خونواده من ما زود اومدیم برادرم خیلی از دعوایی بودنشون ترسیده بود می گفت اینها به این بی آبرویی که چرا گفتیم پسرتون در قابل دختر ما مسئولیت داره خلاصه بعد از این موضوع هشت ماه صبر کردم تو این مدت هم سعی کردم خودم رو به همسرم نزدیک کنم آخه من کاری نکرده بودم هر زن دیگری جای من بود از این خیلی بدتر می کرد دلم نمی خواست خونه ای که با هزار عشق ساخته بودم به این زودی ویران بشه خونواده من خیلی صلح طلبن وقتی دیدن من زندگیم رو دوست دارم گفتند هر جور خودت مایلی . ولی وقتی نفر فرستادن که بیایین تکلیف دختر ما روشن کنید و اونها گفتند فقط طلاق توافقی . عصبانی شدن من ودار به شکایت شدم. الانم همسرم فقط دنبال یه راهی هست که به من حق و حقوقی نده ولی نمی دانم خودم واقعا دلیلش رو نمی دانم همین الان که این مطالب رو می نویسم دوست دارم همسرم برگرده مثل همون سه ماه برم سر خونه زندگیم. خدایا خودت کمکم کن از این وضعیت خسته شدم ....
    ویرایش توسط امیدوار92 : پنجشنبه 02 آبان 92 در ساعت 17:33


 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:53 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.