به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 6 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 87

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 21 شهریور 92 [ 16:08]
    تاریخ عضویت
    1388-8-29
    نوشته ها
    120
    امتیاز
    4,088
    سطح
    40
    Points: 4,088, Level: 40
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 62
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    220

    تشکرشده 223 در 68 پست

    Rep Power
    0
    Array

    بهترین تصمیم و رفتار در این شرایط ؟(شوهرم بی دلیل میگه دوستم ندار)

    سلام دوستان
    6 شهريور 89 آخرين پست من بود و من رفتم جز به نتيجه رسيده ها ..
    خوشحالي من فقط دو هفته بود ، با همسرم آشتي كرده بوديم و از من قول گرفت كه ديگه رفتار بچه گانه نداشته باشم و.... خيلي عاشقانه و مثل سابق خداحافظي كرد و به محل كارش (جنوب) رفت.. از روزي كه رفت فقط سه روز با من صميمي بود و كم كم ارتباط ما يكطرفه شد (من تماس ميگرفتم) يك ماه نشده بود كه ديگه جواب تماس هام رو هم نداد... تا 4 ماه بعد از اون جريان با من ارتباط برقرار نميكرد ولي مثل قبل جواب خانوادم رو ميداد و هربار براي نيومدنش بهانه اي مياورد... گذشت گذشت هفت ماه از اين جريان گذشت و من حتي صداي شوهرم رو نميشنيدم... شب عيد با خانوادش در ميون گذاشتم و روزهاي اول عيد شوهرم اومد و منزلمون هم نيامد و بيرون با پدرم قرار گذاشت البته منم حضور داشتم به بابا گفت من يه سوتي هايي توي زندگيم دادم كه زنم بهم بدبين شد ولي من به هيچ وجه دوست نداشتم درباره گذشتم چيزي بدونه ولي خودش انقدر كنجكاوي كرد تا ابروي من رو برد و الانم ديگه اميدي به اين زندگي ندارم و فقط اومدم بگم و برم ميتونين بريد از دستم شكايت كنيد و مهرش رو به اجرا بذارين ومنو بندازين زندون ولي من ديگه باهاش زندگي نميكنم .. چند ساعت بعد با حضور خانوادش جلسه ي خانوادگي تشكيل شد و بزرگترا تصميم گرفتن بريم مشاوره .. توي تعطيلات نوروز ديگه با هم تماسي نداشتيم بعد از تعطيلات رفتيم مشاوره در حضور مشاور گفت ما مشكلي با هم نداريم فقط نميدونم چرا فراري شدم و طوري مطرح كرد كه ديگه نميتونه من رو تحمل كنه و مشاور هم بهش گفت اگه نميتوني تحملش كني هرچه سريعتر براي جدايي اقدام كن.. البته قبل از اينكه بريم مشاوره من بهش گفتم اگه مايل نيستي ميتونيم نريم مشاوره و براي طلاق توافقي اقدام كنيم اولش گفت طلاق توافقي خوبه ولي بايد مهريت رو بگيري و يكم ديگه فكر كرد و گفت نه ميترسم طلاقت بدم پشيمون بشم...
    از اونجا كه اومديم بيرون گفت يك هفته زمان لازم دارم تا تصميمم رو بگيرم توي اون چند روز خيلي اخلاقش خوب بود بهم محبت ميكرد مثل گذشته ها شده بود ..و از من هم خواست توي اون يك هفته به هر دو طرف يعني جدايي و يا ادامه زندگي فكر كنم ... من هم بهش گفتم من به طلاق توافقي راضي نيستم ولي اگه نخواست با من زندگي كنه اقدام كنه و من ازش مهريه نميخوام و اصلا اذيتش نميكنم ... (اون هيچوقت نگفته مهريت رو ببخش)
    بعد از يك هفته چند شب قبل تماس گرفت و گفت زندگي كردن باهات برام سخته و از طرفي جدايي هم خيلي سخته .. اگه اتفاقي افتاد فكر نكن فقط من مقصر بودم و از اينطور حرفا .. بعدش هم گفت ما با هم رابطه ي خوبي داشتيم همديگه رو ميفهميديم اتفاقاي پارسال بينمون فاصله افتاد و اصلا نفهميدم چي شد اينطور ي فراري شدم و نهايتا گفت بيست روزه ديگه براي طلاق اقدام ميكنم..
    منم گفتم خدا به همرات و بعدش هم خداحافظي كرديم...
    در حال حاضر يه عالمه علامت سوال توي ذهنم هست ... اگه منو نميخواست چرا هشت ماهه قبل آشتي كرد؟ چرا همون موقع اقدام نكرد؟ البته من ديگه به هيچ عنوان بهش براي ادامه ي زندگي اصرار نميكنم و خيلي آرومم
    فقط خودم رو نميتونم ببخشم چون من باعث بهم خوردن زندگيم شدم ( از نظر شوهرم من زيادي بهش گير ميدادم و اون فقط به فكر زندگي بوده )ميگه من هيچوقت به جدايي فكر نميكردم و هيچوقت دلم نميخواست حرفم رو عملي كنم و....

    درسته من بچگي ميكردم ولي هميشه ميترسيدم از اينكه شوهرم با كسي در اتباط باشه و عامل بدبيني من گذشته از رفتاري خودش خانوادش بودن كه هميشه منو به شك مينداختن هميشه اول احوالپريسشون از من ميپرسيدن ديگه با كسي ارتباط نداره؟ يا مثلا خواهر شوهرم از عكساي دوست دختر شوهرم ميگفت از چهره ش تعريف ميكرد و ميگفت توي لپ تاپش ديده و در واقع محرك اصلي من براي تجسس خانوادش بودن
    الان چون خيلي براي حفظ زنديگم تلاش كردم بيشتر دلم ميسوزه و ديگه نميدونم بايد چكار كنم... هنوز نميدونم واقعا اقدام ميكنه يا ميخواد منو بسنجه.. آيا هنوز هم مثل قبل فقط ميخواد تهديدم كنه...
    قبلا هر بار تهديدم ميكرد به جدايي من كلي غصه ميخوردم و خودم رو از بين ميبردم ولي توي اين هفت ماه فقط به زندگي خودم رسيدم غصه هام رو خرج ايمان كردم كلي توي تخصص و كارم پيشرفت كردم از نظر ظاهري هم انقدر روبراه شدم كه خودش وقتي منو ديد با اينكه خيلي خودخواهه گفت ماشاالله خيلي خوشگل شدي...
    نميدونم چرا هنوز هم براي جدايي اصرار داره؟


    پاورقی
    ======

    لینک تاپیک قبلی برای علاقمندان به اطلاعات بیشتر :

    http://hamdardi.net/thread-9481.html

    .
    حاصل سبزترین باور من برگ زردیست که از لای ورق های دلم می ریزد... مانده ام سخت غریب! دیگر از سبزترین حادثه ها می ترسم...!!!

  2. 2 کاربر از پست مفید sah@r تشکرکرده اند .

    sah@r (جمعه 30 اردیبهشت 90)

  3. #2
    کارشناس افتخاری

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1390-1-25
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,231
    امتیاز
    15,345
    سطح
    79
    Points: 15,345, Level: 79
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 5
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    4,934

    تشکرشده 5,973 در 1,154 پست

    Rep Power
    148
    Array

    RE: شوهرم بی دلیل میگه دوستم نداره، دوران عقدیم

    نقل قول نوشته اصلی توسط sahar_1987
    سلام دوستان
    6 شهريور 89 آخرين پست من بود و من رفتم جز به نتيجه رسيده ها ..
    خوشحالي من فقط دو هفته بود ، با همسرم آشتي كرده بوديم و از من قول گرفت كه ديگه رفتار بچه گانه نداشته باشم و.... خيلي عاشقانه و مثل سابق خداحافظي كرد و به محل كارش (جنوب) رفت.. از روزي كه رفت فقط سه روز با من صميمي بود و كم كم ارتباط ما يكطرفه شد (من تماس ميگرفتم) يك ماه نشده بود كه ديگه جواب تماس هام رو هم نداد... تا 4 ماه بعد از اون جريان با من ارتباط برقرار نميكرد ولي مثل قبل جواب خانوادم رو ميداد و هربار براي نيومدنش بهانه اي مياورد... گذشت گذشت هفت ماه از اين جريان گذشت و من حتي صداي شوهرم رو نميشنيدم... شب عيد بها خانوادش در ميون گذاشتم و روزهاي اول عيد شوهرم اومد و منزلمون هم نيامد و بيرون با پدرم قرار گذاشت البته منم حضور داشتم به بابا گفت من يه سوتي هايي توي زندگيم دادم كه زنم بهم بدبين شد ولي من به هيچ وجه دوست نداشتم درباره گذشتم چيزي بدونه ولي خودش انقدر كنجكاوي كرد تا ابروي من رو برد و الانم ديگه اميدي به اين زندگي ندارم و فقط اومدم بگم و برم ميتونين بريد از دستم شكايت كنيد و مهرش رو به اجرا بذارين ومنو بندازين زندون ولي من ديگه باهاش زندگي نميكنم .. چند ساعت بعد با حضور خانوادش جلسه ي خانوادگي تشكيل شد و بزرگترا تصميم گرفتن بريم مشاوره .. توي تعطيلات نوروز ديگه با هم تماسي نداشتيم بعد از تعطيلات رفتيم مشاوره در حضور مشاور گفت ما مشكلي با هم نداريم فقط نميدونم چرا فراري شدم و طوري مطرح كرد كه ديگه نميتونه من رو تحمل كنه و مشاور هم بهش گفت اگه نميتوني تحملش كني هرچه سريعتر براي جدايي اقدام كن.. البته قبل از اينكه بريم مشاوره من بهش گفتم اگه مايل نيستي ميتونيم نرمي مشاوره و براي طلاق توافقي اقدام كنيم اولش گفت طلاق توافقي خوبه ولي بايد مهريت رو بگيري و يكم ديگه فكر كرد و گفت نه ميترصسم طلاقت بدم پشيمون بشم...
    از اونجا كه اومديم بيرون گفت يك هفته زمان لازم دارم تا تصميم رو بگيرم توي اون چند روز خيلي اخلاقش خوب بود بهم محبت ميكرد مثل گذشته ها شده بود ..و از من هم خواست توي اون يك هفته به هر دو طرف يعني جدايي و يا ادامه زندگي فكر كنم ... من هم بهش گفتم من به طلاق توافقي راضي نيستم ولي اگه نخواست با من زندگي كنه اقدام كنه و من ازش مهريه نميخوام و اصلا اذيتش نميكنم ... (اون هيچوقت نگفته مهريت رو ببخش)
    بعد از يك هفته چند شب قبل تماس گرفت و گفت زندگي كردن باهات برام سخته و از طرفي جدايي هم خيلي سخته .. اگه اتفاقي افتاد فكر نكن فقط من مقصر بودم و از اينطور حرفا .. بعدش هم گفت ما با هم رابطه ي خوبي داشتيم همديگه رو ميفهميديم اتفاقاي پارسال بينمون فاصله افتاد و اصلا نفهميدم چي شد اينطور ي فراري شدم و نهايتا گفت بيست روزه ديگه براي طلاق اقدام ميكنم..
    منم گفتم خدا به همرات و بعدش هم خداحافظي كرديم...
    در حال حاضر يه عالمه علامت سوال توي ذهنم هست ... اگه منو نميخواست چرا هشت ماهه قبل آشتي كرد؟ چرا همون موقع اقدام نكرد؟ البته من ديگه به هيچ عنوان بهش براي ادامه ي زندگي اصرار نميكنم و خيلي آرومم
    فقط خودم رو نميتونم ببخشم چون من باعث بهم خوردن زندگيم شدم ( از نظر شوهرم من زيادي بهش گير ميدادم و اون فقط به فكر زندگي بوده )ميگه من هيچوقت به جدايي فكر نميكردم و هيچوقت دلم نميخواست حرفم رو عملي كنم و....

    درسته من بچگي ميكردم ولي هميشه ميترسيدم از اينكه شوهرم با كسي در اتباط باشه و عامل بدبيني من گذشته از رفتاري خودش خانوادش بودن كه هميشه منو به شك مينداختن هميشه اول احوالپريسشون از من ميپرسيدن ديگه با كسي ارتباط نداره؟ يا مثلا خواهر شوهرم از عكساي دوست دختر شوهرم ميگفت از چهره ش تعريف ميكرد و ميگفت توي لپ تاپش ديده و در واقع محرك اصلي من براي تجسس خانوادش بودن
    الان چون خيلي براي حفظ زنديگم تلاش كردم بيشتر دلم ميسوزه و ديگه نميدونم بايد چكار كنم... هنوز نميدونم واقعا اقدام ميكنه يا ميخواد منو بسنجه.. آيا هنوز هم مثل قبل فقط ميخواد تهديدم كنه...
    قبلا هر بار تهديدم ميكرد به جدايي من كلي غصه ميخوردم و خودم رو از بين ميبردم ولي توي اين هفت ماه فقط به زندگي خودم رسيدم غصه هام رو خرج ايمان كردم كلي توي تخصص و كارم پيشرفت كردم از نظر ظاهري هم انقدر روبراه شدم كه خودش وقتي منو ديد با اينكه خيلي خودخواهه گفت ماشاالله خيلي خوشگل شدي...
    نميدونم چرا هنوز هم براي جدايي اصرار داره؟
    سحر !
    هنوز دوستش داري ؟ مي خواي باهاش زندگي كني؟ اوضاع اصلا خوب نيست! به خودت مسلط باش بايد تصميم بگيري!!

  4. #3
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 21 شهریور 92 [ 16:08]
    تاریخ عضویت
    1388-8-29
    نوشته ها
    120
    امتیاز
    4,088
    سطح
    40
    Points: 4,088, Level: 40
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 62
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    220

    تشکرشده 223 در 68 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: شوهرم بی دلیل میگه دوستم نداره، دوران عقدیم

    چكار بايد ميكردم وقتي حتي حاضر نميشد باهام صحبت كنه؟
    حتي جواب اسمس رو هم نميداد...

    ديشب بهش اسمس دادم گفتم حتي اگه اقدام كني رضايت نميدم به جدايي و ميخوام باهات زندگي كنم و دوستت دارم ولي جواب داد خودت رو مسخره كن ( البته نميدونم حس ميكرد دارم مسخرش ميكنم يا ميخواد بگه خودت رو كوچيك كن)
    ولي دوباره اسمس دادم اگه ابراز عشق به شوهرم تعبيرش مسخره كردن خودمه ميخوام خودم رو مسخره كنم جواب داد اين عشق رو واسه خودت نگه دار
    حاصل سبزترین باور من برگ زردیست که از لای ورق های دلم می ریزد... مانده ام سخت غریب! دیگر از سبزترین حادثه ها می ترسم...!!!

  5. کاربر روبرو از پست مفید sah@r تشکرکرده است .

    sah@r (پنجشنبه 01 اردیبهشت 90)

  6. #4
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: شوهرم بی دلیل میگه دوستم نداره، دوران عقدیم

    نقل قول نوشته اصلی توسط sahar_1987


    ديشب بهش اسمس دادم گفتم حتي اگه اقدام كني رضايت نميدم به جدايي و ميخوام باهات زندگي كنم و دوستت دارم ولي جواب داد خودت رو مسخره كن ( البته نميدونم حس ميكرد دارم مسخرش ميكنم يا ميخواد بگه خودت رو كوچيك كن)
    ولي دوباره اسمس دادم اگه ابراز عشق به شوهرم تعبيرش مسخره كردن خودمه ميخوام خودم رو مسخره كنم جواب داد اين عشق رو واسه خودت نگه دار
    تأکید دارم از این نوع پیام دادن پرهیز کن . عزیزم هرچه ضعیفتر عمل کنی بیشتر از چشم می افتی . به جای اینها با ظرافت در موقعیتهای مناسب مختلف بیان کن که مایل به طلاق نیستی اما به خاطر او و علاقه ای که بهش داری می پذیری و نمیخواهی تحمیل باشی و علیرغم میلش باهات زندگی کنه .




  7. 8 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (جمعه 30 اردیبهشت 90), مهرااد (یکشنبه 02 فروردین 94)

  8. #5
    سرپرست سایت

    آخرین بازدید
    [ ]
    تاریخ عضویت
    1388-1-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    8,092
    امتیاز
    169,059
    سطح
    100
    Points: 169,059, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialRecommendation Second ClassCreated Blog entryVeteranOverdrive
    نوشته های وبلاگ
    4
    تشکرها
    27,744

    تشکرشده 36,137 در 7,447 پست

    Rep Power
    1105
    Array

    RE: بهترین تصمیم و رفتار در این شرایط ؟ ( شوهرم بی دلیل میگه دوستم ند

    sahar_1987 عزیز

    روزهای سختی رو گذروندی . درکت می کنم .


    عزیزم زندگی شما با بی مهارتی های هر دو به اینجا رسیده . نمیخوام جز آنجا که به دردت میخوره از اشتباهات قبلی حرفی بزنم . بیشتر میخوام راهنمائیت کنم که در شرایط کنونی بهترین رفتار رو در نظر بگیری .

    از همسرت چند نکته نیازه بدونی .

    به دلیل احساسی بودن و ضعف کنترل و قاطعیت ، ثبات در تصمیم گیری نداره و نیازه رها بشه تا به این موضوع پی ببره و به یک تصمیم با ثبات برسه و رها بودن این فرصت رو به او می دهد .

    برای او اعتبارش نزد شما خیلی مهم بوده ( با همه اشتباهاتی که ناشی از ضعفهای احساسیش بوده نه بد ذاتیش )، دلش میخواسته در دید شما یک همسر جنتلمن و با احترام باشه و اکنون به این میل و روحیه آسیب خورده و متاسفانه چون دچار خطای شناختی تعمیم نارواست ، نمیتونه به این توجه کنه آنگونه که فکر می کنه نزد شما بی حرمت نخواهد بود و ....

    به خاطر ضعف عزت نفس خودش هم هنوز خودش رو در رابطه با روابطش نبخشیده .

    همسر شما یک حسن بزرگ داره و اونهم اینه که نمیتونه یک فریبکار جدی باشه ، که نشونه آن اینکه وقتی با دیگری در ارتباط بوده نسبت به شما سرد میشده و نمیتونسته نقش بازی کنه و هم با شما خوب و خوش باشه هم با خانمی که در ارتباط بوده .

    او آسیب دیده هم از عملکرد خودش هم از تجسسهای شما . اما شما بهش ( وقتی با هم آشتی کردید و به تفاهم رسیدید ) نشون دادی اشتباه کردی و حتماً عذر خواهی هم کردی . اگه نمیتونه فراموش کنه چون با خودش هم همین مشکل را داره و تا مشکلش با خودش حل نشه با شما حل نمیشه .


    اینها را گفتم تا با احساسی بهتر عمل کنی .

    اکنون راه کارهای عملی :

    1 - شما با وی تماس نگیر ، اما هر وقت ایشون تماس میگیره با احترام رفتار کن و برخورد داشته باش و عزت نفسش رو تقویت کن ، به خوبیهای وجودش و به اینکه اون رفتارهای گذشتش ناشی از ضعفهایی که اغلب آدمها دارند بوده و خود شما هم داشته ای . و اینکه الآن آسیب دیده و نیاز به همدلی داره ، با این نگاه رفتارت با او محترمانه و از سر ارزشمندی خواهد بود که وی به آن احتیاج داره .

    شما با نوع رفتارت لازمه نشون بدی که شخصیتش برات محترم و ارزشمنده و از این رو به هر تصمیمی که بگیره احترام میگذاری و می دونی که عاقلانه تصمیم خواهد گرفت و به تصمیمش و عقلانی بودنش اعتماد داری و لذا اگر علیرغم میلش هم باشه می پذیری ولو اذیت بشی .


    2 - هر وقت از تصمیم جدایی حرف زد ، بگو بهتره بجای تکرار زبانی اون که منو اذیت می کنه ( چون جدایی رو اصلاً دوست ندارم ) فقط به خاطر خواست تو حاضر شدم بپذیرم ، چون دوستت دارم و تو را به خاطر خودت میخوام نه خودم لذا نمیخوام علیرغم میلت با من زندگی کنی . لذا زبانی از این مسئله حرف نزن و بزار حرف میزنیم چیزای دیگه باشه ، از خودمون بگیم از برنامه هامون مثل دو تا دوست برای هم حرف بزنیم ، درد دل کنیم و موضوع جدایی را بزار که اقدام عملی کنی اونموقع به اندازه کافی وقت این حرفها میشه .

    3 - بزار اینو درک کنه که جدایی را پذیرفتی فقط چون او میخواد و میل خودت نیست .

    4 - اس ام اسهای عمومی و مناسبتی براش بفرست به گونه ای و با محتوایی که بدونه با اینکه حاضر به جدایی شدی ، ولی خیلی براش ارزش قائلی ( در راستای تقویت عزت نفس و ترمیم حیثیتش نزد شما ) همچنین اس ام اسهایی با محتوای بالا بردن امید و نشاط و آرامش .( از اس ام اسهای عاشقانه و پیله ای خود داری کن . خوب دقت کن در انتخاب اونها به محتوایی که گفتم توجه داشت باشی ) .


    5 -در رفتارت نشون بده در گذشته بلد نبودی چطور رفتار کنی و اما حالا یاد گرفتی و با رفتار بهش بفهمون که از او هم می دونی که اشتباهاتش از سر ناآگاهی و بی مهارتی بوده .

    6 - توصیه کن قبل جدایی پیش مشاور بره تا آماده بشه ، بگو نگرانشی برای سختی جدایی ، نگران روحیه اش هستی همانطور که الآن نگران تنهایی اش هستی . ازش بخواه اگر امکانش هست قبل از جدایی یک سفر ولو یک روزه با هم برید که کدورتها و ناراحتیها را کلاملاً از دل بزدایید با خاطره خوب از هم جدا شوید ( و اگر چنین سفری پیش اومد ، و رابطه جنسی خواست نپذیر بگو چون می خواهیم از هم جدا شویم دیگه اصلاً نمیتونم قبول کنم ، و این رابطه آزارم میده و بعداً مرور این خاطره اذیتم می کنه ) .


    و ....

    اینها همه سایستهای با دست پس زدن با پا پیش کشیدن است که زمینه احساسی وی نسبت به شما را تقویت می کند و .....

    فعلاً اینها را در پیش بگیر تا بعد .

    لازم به ذکره اینها را در درون آماده کن ( این رفتارها را در رویای ذهنی آماده کن اما وابسته به اینکه حتماً پیش بیاد نباش ) و منتظر باش هر موقع او تماس میگیره عملی کن . مواظب باشی آهسته و پیوسته پیش بری . و به گونه ای عاطفی ( نه صرفاً با الفاظ بلکه در لحن و حالت ) طوری با او صحبت کنی که تماسهاش رو بیشتر کنه .


    اگر او را میخواهی سیاست جذبی خیلی ظریف و ماهرانه نیاز داره که فعلاً این راهکارها بخشی از این سیاسته که در پیش بگیر و نتیجه را مطرح کن تا بعد


    موفق باشی .


    .


  9. 17 کاربر از پست مفید فرشته مهربان تشکرکرده اند .

    فرشته مهربان (پنجشنبه 19 خرداد 90), مهرااد (یکشنبه 02 فروردین 94)

  10. #6
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 23 آذر 91 [ 09:19]
    تاریخ عضویت
    1387-10-07
    نوشته ها
    4,075
    امتیاز
    23,640
    سطح
    94
    Points: 23,640, Level: 94
    Level completed: 29%, Points required for next Level: 710
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    16,488

    تشکرشده 16,568 در 3,447 پست

    Rep Power
    428
    Array

    RE: بهترین تصمیم و رفتار در این شرایط ؟ ( شوهرم بی دلیل میگه دوستم ند

    سحر سلام


    هر انساني تشنه ي محبت ، نوازش و تائيد و تشويق است زن و مرد هم ندارد .

    اگر محبت به اندازه و درست باشد جواب مي دهد .

    اما يك نكته در رابطه با همسر تو كه آسيب ديده و به نوعي با شلوغ كاري هاي تو حس مي كند كه آبرويش رفته و افرادي وارد حريم خصوصي او شده اند و مسائلي را از زندگي خصوصي وي فهميده اند كه دوست نداشته آن ها مطرح شود و به نوعي مي خواسته آن خاطرات و آن گذشته مدفون شود و ....
    بايد به وي فرصت بدهي تا بتواند با اين افكار كنار بيايد و يادت باشه كه درمان خيلي از دردها زمان است و ..

    حال امروز همسرت را تا تاريخ 20 روز ي كه اعلام كرده رها كن . گاهي برايش اس ام اس بزن و جوياي حالش باش . نه بيشتر از اين . اس ام اسي كوتاه ولي كاملا مستقيم و رو به خودش توام با حس محبت و نوازش .

    مثلا

    ....جان ، حالت خوبه عزيزم ؟!

    ( هر روز هم اين كار را نكن هر چند روز در ميان . همين اندازه كه بداند تو بيادش هستي و دوستش داري ) همين اندازه كه محبتي از تو دريافت كنه و بدونه كه بيادش هستي و ....

    بعد از اين 20 روز او برخواهد گشت با دو رويكرد


    يا تقاضاي جدايي مي دهد
    يا منصرف مي شود .

    اگر تقاضاي جدايي داد و بر آن اصرار داشت از طريق خانواده و بزرگتر ها وارد عمل شو و كاملا اصرار داشته باش كه طلاق نمي خواهم بگيرم و همه ي شرايط طلاق را هم ساده و اسان نپذير و...خودت را بابت آنچه روي داده مقصر قلمداد نكن هر چند كه خودت بداني كه اشتباه كرده اي . فكر مي كنم به اندازه ي كافي اشتباه خودت را فرياد زده اي . ديگر از اين جا به بعد كافي است و زمان لازم هم براي اينكه همسرت بفهمه كه تو پشيماني منظور داشته اي از اين پس از جايگاه قدرت اما مهربان ظاهر شو . ( هر يك از شما سهم اعمال و احساسات و افكار خود را در رابطه پرداخت كرده ايد يعني همسرت قيمت رابطه ي گذشته اش را و تو هم بهاي بچگي و ناپختگي و شلوغكاري را )

    اگر منصرف شد كه چه بهتر و بايد هر چه زودتر بروي سرخانه و زندگي ات اين زمان دوسال عقد و اين دوري آفت زندگي و رابطه است . در عقد در اصل شما زن و شوهر هستيد اما هيچ يك از مشخصات زن و شوهري زير يك سقف براي تو و همسرت وجود ندارد .

    خيلي از مسائل و مشكلات زندگي زناشويي وقتي زن و شوهر در كنار هم و در زير يك سقف زندگي مي كنند با همين قهر و آشتي ها و لبخند ها و گريه ها و داد و بيدادها و سكوت ها و روابط جنسي داشتن و نداشتن ها و ...حل مي شود و كش پيدا نمي كند .

  11. 10 کاربر از پست مفید ani تشکرکرده اند .

    ani (جمعه 30 اردیبهشت 90)

  12. #7
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 29 شهریور 96 [ 22:02]
    تاریخ عضویت
    1389-9-06
    نوشته ها
    1,077
    امتیاز
    14,205
    سطح
    77
    Points: 14,205, Level: 77
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 245
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,300

    تشکرشده 3,560 در 934 پست

    Rep Power
    123
    Array

    RE: بهترین تصمیم و رفتار در این شرایط ؟(شوهرم بی دلیل میگه دوستم ندا

    سحر جان به راهنمایی های کارشناس های عزیز عمل کنی مطمئن باش به نتیجه می رسی، بویژه که امضای مدیر همدردی هم پاش هست. چندین بار پست هر کدومو بخون و به دقت بهشون عمل کن. سعی کن تنها راهنمایی آن عده از دوستانی رو عملی کنی که در راستای راهنمایی های این عزیزان باشه نه در جهت مخالف که باعث سردرگمیت نشه. موفق باشی

  13. 6 کاربر از پست مفید نیلا تشکرکرده اند .

    نیلا (جمعه 30 اردیبهشت 90)

  14. #8
    مدیران انجمن

    آخرین بازدید
    جمعه 30 خرداد 04 [ 16:15]
    تاریخ عضویت
    1388-7-01
    محل سکونت
    همین حوالی
    نوشته ها
    2,584
    امتیاز
    67,964
    سطح
    100
    Points: 67,964, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 97.0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialRecommendation Second ClassTagger First Class50000 Experience Points
    تشکرها
    13,216

    تشکرشده 14,131 در 2,566 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    308
    Array

    RE: بهترین تصمیم و رفتار در این شرایط ؟(شوهرم بی دلیل میگه دوستم ندا

    نقل قول نوشته اصلی توسط sahar_1987
    سلام
    لطفا به تايپيك من سربزنيد و راهنماييم كنين.. موقعيت حساسي دارم
    http://hamdardi.net/thread-9481-page-8.html
    با تشكر
    سلام عزیزم
    خیلی دلم می خواهد راهنمایی بدهم که بتونی راه درست را پیدا کنی و انجام دهی
    ولی متاسفانه همون طور که خودت هم گفتی موقعیت حساسی داری
    نمی دونم چه راهکاری برای مشکل شما کارساز هست
    چون تخصصی در این زمینه ندارم و رهنمایی هایم همه از روی تجربه های شخصی ام هست می ترسم نکنه راهنمایی غلط بدهم

    عزیزم از مدیر بخواه که به تاپیکت سر بزنه
    برایت دعا می کنم مشکلت حل بشه
    ببخشید که اینجا پست زدم (پیام خصوصی ات غیر فعال بود)

  15. 5 کاربر از پست مفید بالهای صداقت تشکرکرده اند .

    بالهای صداقت (جمعه 30 اردیبهشت 90)

  16. #9
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 21 شهریور 92 [ 16:08]
    تاریخ عضویت
    1388-8-29
    نوشته ها
    120
    امتیاز
    4,088
    سطح
    40
    Points: 4,088, Level: 40
    Level completed: 69%, Points required for next Level: 62
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran1000 Experience Points
    تشکرها
    220

    تشکرشده 223 در 68 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: بهترین تصمیم و رفتار در این شرایط ؟(شوهرم بی دلیل میگه دوستم ندا

    طي 20 روز گذشته من ديگه با همسرم تماس نگرفتم خودش هم زنگ نزد، فقط يكبار اسمس دادم در حد احوالپرسي ولي چون جواب نداد اسمس هم براش نفرستادم.

    دو روز قبل با برادرش تماس گرفتم و جوياي حال شوهرم شدم برادر شوهرم گفت همسرم اومده مرخصي و پاش رو توي يه كفش كرده كه ميخواد طلاق بده، به من گفت باهاش تماس بگير گفتم چرا خودش زنگ نميزنه گفت حالا شما بهش يه زنگ بزن ببين تصميمش چيه.

    من به همسرم زنگ زدم جواب داد خيلي مهربون و محترمانه باهام برخورد ميكرد گفتم رسيدن بخير گفت خبرا چه زود ميرسه گفتم چون جوابم رو نميدادي نگرانت بودم سراغت رو از داداشت گرفتم، اونم گفت برگشتي، گفت چه عجب نگران من شدي، ميدوني چند وقته بهم زنگ نزدي ؟ بعدش هم كلي صحبت كرديم همه ي نكات فرشته ي مهربون و آني گرامي رو توي ذهنم داشتم و ازشون استفاده كردم... ميگفت تو هميشه ميگفتي عاشقمي ولي همش دنبال اتو گرفتن از من و كشف گذشتم بودي ولي من با اينكه اوايل ميگفتم دوستت ندارم ولي بعدش سعي كردم جبران كنم، منم گفتم به خاطر خوبياته كه هنوز دوستت دارم ( راست ميگه چند ماهي خيلي محبت ميكرد ولي من هنوز تو شوك اون حرفش بودم كه گفته بود دوستم نداره، يه جورايي همش دنبال اين بودم بهم ثابت بشه واقعا دوستم داره و با كارام اذيتش ميكردم)... گفت دو سه روز ديگه ميام من سعي كردم بحث رو عوض كنم ولي گفت براي كاري ميام كه ازش فرار ميكني(منظورش اقدام براي جدايي بود و كلي هم باهام شوخي ميكرد) ولي تصميمش اين بود كه گفت اقدام ميكنم هرچند ميدونم پشيمون ميشم و بعدش ميگم اي بابا اين چكاري بود كردم ولي وقتي پشيمون شدم برميگردم مگه نه؟ منم فقط سكوت كردم در برابر اين حرفش... حتي با پيشنهاد من براي مسافرت قبل از جدايي براي اينكه با خوبي جدا بشيم موافقت كرد و انگار از خداشه باز هم با من باشه ولي بدجوري كينه به دل گرفته همش ميگه تو چيزايي از گذشته من فهميدي كه من دوست نداشتم بدوني.

    دو روز از تماس تلفنيمون ميگذره هنوز نيومده و هيچ تماسي نگرفته موندم وقتي اومد چكار كنم ؟ دوستش دارم نميخوام جدا بشم.
    حاصل سبزترین باور من برگ زردیست که از لای ورق های دلم می ریزد... مانده ام سخت غریب! دیگر از سبزترین حادثه ها می ترسم...!!!

  17. کاربر روبرو از پست مفید sah@r تشکرکرده است .

    sah@r (چهارشنبه 21 اردیبهشت 90)

  18. #10
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 29 شهریور 96 [ 22:02]
    تاریخ عضویت
    1389-9-06
    نوشته ها
    1,077
    امتیاز
    14,205
    سطح
    77
    Points: 14,205, Level: 77
    Level completed: 39%, Points required for next Level: 245
    Overall activity: 1.0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,300

    تشکرشده 3,560 در 934 پست

    Rep Power
    123
    Array

    RE: بهترین تصمیم و رفتار در این شرایط ؟(شوهرم بی دلیل میگه دوستم ندا

    این حرفها بوی دلتنگی و علاقه میده...
    همسرت فقط دلخوره همین !!!

  19. 4 کاربر از پست مفید نیلا تشکرکرده اند .

    نیلا (چهارشنبه 21 اردیبهشت 90)


 
صفحه 1 از 6 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. تو سایت همسر یابی اشنا شدیم به دوستم گفته خیلی دوستم داره نمی دونم دوستم داره یا نه
    توسط arshida در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: شنبه 16 دی 96, 21:27
  2. تصمیم به طلاق گرفتم درسته تصمیمم؟
    توسط amir59 در انجمن متارکه و طلاق
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: چهارشنبه 21 مهر 95, 22:38
  3. تصمیمم نهایی من ... 6 سال تا تصمیم گرفتن طول کشید
    توسط she در انجمن متارکه و طلاق
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: یکشنبه 10 مرداد 95, 18:31
  4. شوهر دوستم فوت کرده...خودکشی...چه کمکی میتونم به دوستم بکنم؟
    توسط یک زن در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: سه شنبه 05 خرداد 94, 16:40
  5. پاسخ ها: 20
    آخرين نوشته: سه شنبه 31 اردیبهشت 92, 09:09

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 14:58 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.