سلام تارای عزیزم
آفرین . احساس می کنم در پست آخری که گذاشتی تونستی کمی از فضای احساسی صرف خارج بشی . خوشحالم که اینقدر منطقی داری همه چیزو بررسی می کنی ...
می دونم عمل کردن و حتی قبول کردن حرفهایی که بهت زده می شه خیلی سخته ...
می دونم حتی فکر کردن به اینکه پارسا رو بزاری کنار برات رنج آوره و شاید هم محال به نظر برسه ...
عزیز دلم ، من به عکس اصلا نمی خوام بهت بگم پارسا رو دوست نداشته باش یا اونو کنار بزار ... بلکه می خوام بگم دوستش داشته باش ... بیشتر از قبل و زیادتر از حالا ... فقط یه چاشنی دیگه هم به ظرف احساست اضافه کن . مثل پست قبلی. یعنی کمی احساساتت رو با عقل و منطق قاطی کن .یعنی اگر می خوای این عشق و دوست داشتن به بار بشینه و به وصلی متناسب با شخصیت خودت منتهی بشه باید بتونی عاقلانه به موضوع نگاه کنی . یعنی مثلا وقتی تو می دونی که خانواده ی پارسا نوع دوستی شما رو تایید نمی کنند و یکی از دلایلشون برای نپذیرفتن تو این رابطه ی دوستیه پس این رابطه رو منطقی کن ... من از کنار گذاشتن پارسا حرف نمی زنم ... می گم تو عاقلانه رفتار کن ، صبور باش ، به پارسا فرصت بده خودش رو پیدا کنه . چیزی که مشخصه اینه که او هنوز امکان ازدواج نداره . نه با تو و نه با هیچ کس دیگه ... پس قبول کن در این شرایط هر چی تو بیشتر اصرار کنی و احساساتی تر رفتار کنی از مسیر موفقیت دورتر می شی و حتی فرصت رسیدن به او در آینده رو هم از خودت می گیری ... یعنی چی ؟ یعنی یا در اثر اصرار و پافشاری تو و پارسا به ادامه این رابطه و همینطور با توجه به ویژگیهای شخصیتی او (که خودت گفتی) ، خانواده ی پارسا به کلی مانع ازدواجتون می شن و یا اینکه به قول خودت عشقتون بیش از این به هوس آلوده می شه و اونوقت این توئی که بازنده ی این ماجرا هستی چون دیگه پارسا هم ممکنه قبولت نکنه ...
تارا جان
تو خیلی خوب می دونی که در حال حاضر هرچی هر دوتون روی مشکلاتتون متمرکز بشین و به نیازتون به همدیگه فکر کنید اوضاع خراب تر می شه ... مثل الان که داری عذاب می کشی و هر چی این وضع بیشتر ادامه پیدا کنه ... احتمال عواقب بدتری وجود داره ... تو که نمی خوای بعدها قضاوت پارسا هم در مورد تو عوض بشه ؟ نه ؟... خوب . پس کمی صبوری کن ... به جای اینکه آتش احساسات او و خودت رو داغ تر کنی و هی فکر کنی که همش تقصیر مادرشه که نگذاشته شما با هم ازدواج کنید ، بنشین و یک راه حل اصولی پیدا کن . یعنی مثلا فکر کن در این شرایطی که پارسا نه درسش تموم شده ، نه کار داره ، نه استقلال فکر داره و نه استقلال مالی و ... آیا ادامه ی ارتباط به این شکل اصلا به صلاحتون هست ؟
یا مثلا قبول که تقصیر مادرشه . حالا تو باید چیکار کنی که نظر مادرش عوض بشه و به دوستی ساده ی شما به چشم بد نگاه نکنه ؟ ... قطعا می دونی که اگر اتفاق بدی بیفته مادر پارسا که هیچ ، از چشم خود پارسا هم می افتی ...
دوست خوب من
به خودت و به زمانی که در اختیار داری بیشتر اعتماد کن . معمولا این زمانه که خیلی چیزها رو به نفع ما تغییر می ده . فقط باید جدیش بگیریم و بهش احترام بزاریم ... چطوری ؟ با صبر ، منطق و متانت ...
مطمئنم اگر عاقلانه ارتباطت رو با پارسا محدودتر کنی هردوتون آرومتر می شین و صدماتی که متوجهتون هست کمتر می شه و با آرامش بیشتری می تونین به آینده فکر کنید و راه حل های بهتری پیدا کنید ... می دونم که سخته ... خیلی هم سخت ... اما اینم می دونم که تو با درایت می تونی همه چیز رو به نفع خودت تغییر بدی ...
مقالات لینک زیر رو با دقت بخون و بعد با توجه به براشتی که از مطالبش کردی هرچیزی که در مورد خودت فکر می کنی در همین تاپیک برای ما بنویس .
مشاوره ازدواج
http://www.hamdardi.com/fa_Default.asp?RP=M_Content.asp&P1N=ContentId&P1V= 167&R%3D6752913%26L%3Dfa%26FT%3DFalse
سعی کن به چیزهای دیگری که دوست داری فکر کنی و برای خودت مشغولیات جدیدتر و جذاب تری ایجاد کنی ... وقتت رو با موسیقی ، ورزش ، نقاشی ، نوشتن و... پر کن ... به خانوادت بپرداز ...
چرا به این تالار بیشتر سر نمی زنی ؟
می خوام ازت دعوت کنم مطالب بخشهای مختلف تالار و مشکلات مراجعین رو بیش از این بخونی و به کمک کسانی بیای که مثل خودت دچار بحران هستند ...










علاقه مندی ها (Bookmarks)