به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 25

Hybrid View

  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 28 شهریور 00 [ 14:58]
    تاریخ عضویت
    1391-12-05
    نوشته ها
    604
    امتیاز
    13,683
    سطح
    76
    Points: 13,683, Level: 76
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 367
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,960

    تشکرشده 2,293 در 573 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array

    تصمیمم زود بود برا مادر شدن

    سلام دوستای خوب همدردی
    دوستان همیشه همراه

    با یه مسیله ای مواجه شدم نتونستم هنوز حلش کنم. گفتم جز اینجا دوستای خوب و فهیم دیگه مثل شماها نیست که بشه راحت حرفم رو بهشون بگم.

    ما الان 2 ساله ازدواج کردیم
    من و همسرم هر دو با بچه ها رابطه خوبی داشتیم . حدود 1 سال بعد ازدواج من به همسرم گفتم شاید زمانش باشه بچه خودمون رو داشته باشیم. ولی ایشون مخالفت کردن
    تا چند ماه مخالف بود. تا اینکه با استدلال های من اصرار من اونم قبول کرد.
    یکی از دلایلم هم این مشکلات زیاد زوجین برا باروری هست. به هرحال هیچکس نمیدونه چه اتفاقی در انتظارش هست

    اینم بگم. این 2 سال زندگی ما یه کم سختیای خاص خودش رو داشت. هر دوره اش یه جوری تو تنگنا بودیم
    مثل آخرین دوره اش که من خودم رو درگیر یه کلاس فوق العاده پرمشغله کردم جوری که نمیتونستم به خونه و همسرم اونطور که باید برسم...

    و اینجا هم باز خود همسرم با تحمل تموم سختی ها نذاشت که من اون کلاس رو نصفه نیمه رها کنم.
    ولی خب خیلی هم بین ما کدورت پیش می آورد این کمبود وقت ها و بی برنامگی من !

    خلاصه اینکه بلافاصله بعد اون کلاسم خدا بهمون لطف کرد و هدیه ای داد.
    یعنی بدون هیچ استراحتی. بدون اینکه من تونسته باشم خودمو شوهر و زندگیمون رو بازسازی کنم بعد اون همه فشار

    حالا متاسفانه دوران بارداری من هم طوری شد که کامل باید استراحت کنم. تا اطلاع ثانوی. و من مجبور شدم بیام خونه پدر مادرم بمونم و خونه خودمون که شهر دیگست همسرم تنها و غریب بذارم

    الان مشکلم این هست
    همسرم اصلا اصلا روحیه خوبی نداره. ته دلش بچه مون رو دوست داره ولی اگه ناشکری نمیشد به زبون میاورد که زود بود
    ذوقی برای بچه نداره.
    و میدونم خیلی حق داره. ولی تو این شرایط من که عاشق بچه ها بودم الان هیچ حسی به بچه خودم ندارم. و همش احساس میکنم اشتباه تصمیم گرفتم
    خیلی به خودم و ایشون از کسانی که آرزو دارن جای ما باشن گفتم
    از اینکه ما میتونیم یه خانواده 3 نفره خوشبخت باشیم
    و خیلی حرفای امیدوارکننده دیگه مثلا!!

    ولی هیچکدوم نمیتونه ته ته دل شوهرم رو راضی کنه. این منو خیلی آزار میده
    هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری بشه
    شوهرم دلش میخواست و میخواد که هنوز خودمون 2 نفره زندگی میکردیم تا بعد...
    ببخشید طولانی شد
    فقط خواهش میکنم سرزنش و نصیحت نکنید.
    ولی یه راهنمایی کنید من تو این شرایط چطور رفتار کنم تا ماه های باقیمونده لااقل اینقدر تلخ نگذره واسمون و شاید سال های آینده...

  2. 3 کاربر از پست مفید reihane_b تشکرکرده اند .

    paiize (پنجشنبه 26 مرداد 96), فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 26 مرداد 96), مسافر زمان (جمعه 27 مرداد 96)

  3. #2
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    شنبه 16 خرداد 05 [ 13:13]
    تاریخ عضویت
    1391-3-10
    نوشته ها
    1,581
    امتیاز
    42,128
    سطح
    100
    Points: 42,128, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,384

    تشکرشده 6,950 در 1,499 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    330
    Array
    ریحانه خودمونه که

    کجایی؟ خوبه که باخبر خوشی اومدی عزیزم

    مادر شدنت رو بهت تبریک میگم .

    ریحانه می دونم خودت میدونی فقط میخوام یاداوری کنم:

    یک مساله مهم اینه تو الان مادر شدی و بچه ات در درونت در حال جون گرفتنه
    بچه ای که حال بعد تولدش تحت تاثیر این مرحله است .

    حالا دیر یا زود!!!

    افکار حاشیه ای رو دور بنداز فکر نکن همسرت دوست نداره فقط بخاطر احساس مسولیته که میخوان همه چی اوکی باشه بعد پدر بشن پس مطمان باش وقتی به دنیا اومد عاشقش میشه و زندگی تون پر از شهد و شکر میشه .

    تو احساس داری بهش فقط جا نیفتاده انقدر ذهنت رو ازین فکرهای نگران کننده پر کردی که جایی برای بروز احساست نسبت به بچه ات نمونده .

    خودت از بودنش خوشحال باش و اجازه بده به همسرت هم منتقل بشه تنش هارو کم کن و به خودت برس.

    تازه اصلا هم فکر نکن زوده کار خوبی کردی حتما از پسش برمیایین به امید خدا .

    ریحانه جان وقتی خدا اراده می کنه و فرزندی بهت میده رزق وروزی و شادی وجود اون رو هم میده .

    فقط خودت رو رها کن و نظاره گر این زیبایی باش قضاوت نکن خوبه یابده دیره یا زوده همسرم خوشحاله یا ناراحته

    بذار همسرت هم خودش ببینه و نظاره گر باشه مسوول همه چیز نیستی

    ترس ها و نگرانی هات رو دور بریز و از خدا شکرگزاری کن و نگران همسرت هم نباش.

    ریحانه میتونی رو همسرت هم تاثیر بذاری ولی اصرار نکن آروم باش.

    نمیشد بمونی پیش همسر جونت؟
    طبیعیه که براش سخت باشه .

  4. 3 کاربر از پست مفید فرشته اردیبهشت تشکرکرده اند .

    paiize (پنجشنبه 26 مرداد 96), reihane_b (پنجشنبه 26 مرداد 96), مسافر زمان (جمعه 27 مرداد 96)

  5. #3
    Banned
    آخرین بازدید
    چهارشنبه 01 شهریور 96 [ 10:36]
    تاریخ عضویت
    1395-11-03
    نوشته ها
    169
    امتیاز
    4,548
    سطح
    42
    Points: 4,548, Level: 42
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience PointsOverdriveTagger First Class
    تشکرها
    228

    تشکرشده 588 در 153 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام

    مبارک باشه ، ان شاءالله به سلامتی

    خیلی خوب شما را درک می کنم ، خواهری دارم که ماه های آخر بارداری اش را طی می کنه اما هنوز نتوانسته با این موضوع کنار بیاد چون بدون آمادگی باردار شده بود

    من که خاله این بچه باشم انقدر ذوق دارم خواب خواهرزاده ام را می بینم اما خواهرم میگند پس چرا من احساسی به این بچه ندارم؟ یا میگند وقتی به دنیا آمد می دهم تو بزرگش کنی!!

    اما من به خواهرم می گم تو الآن داری این حرف ها را به من می زنی صبر کن به دنیا بیاد می بینی چقدر برایت عزیز می شود

    شما و همسرتان هم همین هست وقتی فرزند دلبند شما متولد شد چنان مهرش بر دل شما می افتد که خودتان به حس و حال الآنت می خندید

    الآن هم شما باردار هستی هورمون هات بهم ریختند و مهم تر از همه از همسرت هم دور هستی دلتنگ میشوید همه ی اینا موجب میشه شما مدام فکر و خیال کنید و همسرتان هم احساس نارضایتی داشته باشند

    شرایط برایتان مهیا نیست که به منزل خودتان بروید و کنار همسرتان باشید و از نزدیکانت کمک بگیری؟ اگر کنار همسرت باشی حالت بهتر می شود و می توانی در حضور او با فرزندت از زبان پدرش صحبت کنی و حس پدری همسرت را تحریک کنی
    ویرایش توسط رهگذر آسمان : پنجشنبه 26 مرداد 96 در ساعت 02:13

  6. 2 کاربر از پست مفید رهگذر آسمان تشکرکرده اند .

    paiize (پنجشنبه 26 مرداد 96), reihane_b (پنجشنبه 26 مرداد 96)

  7. #4
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 21 بهمن 04 [ 16:30]
    تاریخ عضویت
    1394-4-10
    نوشته ها
    504
    امتیاز
    13,292
    سطح
    75
    Points: 13,292, Level: 75
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 358
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    125

    تشکرشده 552 در 282 پست

    Rep Power
    88
    Array
    ناراحت نباش
    منم الان باردارم و به خاطر تنهایی حس شما رو دارم
    البته من فرزند دومم هست و چون کسی رو ندارم که بعد از مرخصی فرزند رو نگه داره نگرانم وگرنه حس مادر شدن شیرین ترین حس دنیاست
    اگه برات امکان داره برو پیش همسرت و سعی کن تو این روزها در کنارش باش

  8. کاربر روبرو از پست مفید حیاط خلوت تشکرکرده است .

    reihane_b (پنجشنبه 26 مرداد 96)

  9. #5
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 28 شهریور 00 [ 14:58]
    تاریخ عضویت
    1391-12-05
    نوشته ها
    604
    امتیاز
    13,683
    سطح
    76
    Points: 13,683, Level: 76
    Level completed: 9%, Points required for next Level: 367
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    3,960

    تشکرشده 2,293 در 573 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    سلام فرشته جان خودت خوبی؟
    ممنون از راهنماییت. آره اون طفلی الان روح داره و همه رفتارای من روش تاثیر میذاره
    ولی من هنوز نتونستم روحیه ی خوبی داشته باشم. چون به شدددت به همسرم وابسته هست این موضوع
    تا زمانیکه ببینم او خوشحال نیست و با این موضوع کنار نیومده منم نمیتونم خوشحال باشم
    او هیچی نمیگه. تمام تلاششو میکنه که هیچی بهم نگه و حالمو بد نکنه
    اما من خیلی راحت میفهمم تو دلش چی میگذره
    اکثر اوقات ناخودآگاه اشک میریزم .
    از روز اول استرس سلامت جنین رو من بود... بخاطر شرایط سختم. و زمانیکه نیاز به روحیه داشتم همسرم نتونست اون روحیه رو بهم بده
    دلم خیلی شکست راستش

    من میخوام رو همسرم تاثیر بذارم. نمیتونم دیگه اینجوری تحمل کنم
    خودم دلم پر میکشه برای خونمون. برای همسرم. تازه اینکه خونه بابام هم شرایطی هست که اونجوری که باید آرامش لازم رو اینجا هم ندارم
    ولی شهر خودمون از خانواده ها خیلی دوره. و تنهای تنها هستیم. هیچ آشنا و دوستی نداریم که اگه لازم شد بیاد کمکم

    رهگذرآسمان عزیز
    ممنون از هم درکیتون
    نمیوونم خواهر شما هم همسرش مثل همسر من هست یا نه
    ولی اینو میدونم مرد خیلی خیلی تو این دوران نقشش مهمه.
    حالا من صبر کنم بچه دنیا بیاد اگه اونوقت هم رفتارمون نسبت بهش زیاد بهتر نشده بود چیکار کنم اونوقت؟؟؟
    میترسم حس بد همسرم تا سالها باقی بمونه. دست خودش هم نیست میدونم

    حیاط خلوت عزیز ممنون
    من حداقل تا 1 ماه دیگه بنا به دلایلی مجبورم اینجا بمونم. بعدش اگرررر خدا کمکم کنه و شرایطم نرمال باشه میتونم برگردم خونه ام
    ولی مشکل بزرگ اینجاست که من نهایتا 3 4 ماه اونجا میتونم بمونم باز باید برگردم پیش مادرم. شهری که قرار هست بچه دنیا بیاد
    تا یکی دو ماه اولم مسلما تنهایی از پسش برنمیام و ناچارا باز باید بمونم...
    بعدش مادرم رو با خودم ببرم اگه بتونم!

    همه اینا رو که فکر میکنم برای زندگیم نگران میشم .نمیدونم تا اون زمان چقدر بین من و همسرم فاصله ایجاد میشه
    راستش فکر میکنم خطر جدی ممکنه زندگیمون رو تهدید کنه

    کاش راه حلی وجود داشت...

    - - - Updated - - -

    الان بهترین رفتار من چی میتونه باشه؟؟
    همدردی با شوهرم؟ یعنی بگم اشتباه کردم منم؟ کاش بیشتر صبر میکردیم ولی حالا کاری هست که شده و این حرفا...
    بی توجهی به احساساتش!؟ بذارم خودش کنار بیاد با این موضوع... هر زمان دیدم تو خووش هست اصلا موضوع رو به بچه ربط ندم؟
    و یا اینکه مدام راجب بچه باهاش صحبت کنم. و سعی کنم درگیرش کنم با فکر بچه...حتی اگه نخواست یا دوست نداشت

  10. کاربر روبرو از پست مفید reihane_b تشکرکرده است .

    رهگذر آسمان (پنجشنبه 26 مرداد 96)

  11. #6
    عضو پیشرو

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 07 خرداد 99 [ 14:53]
    تاریخ عضویت
    1391-12-22
    نوشته ها
    4,428
    امتیاز
    70,050
    سطح
    100
    Points: 70,050, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    OverdriveSocialTagger First ClassVeteran50000 Experience Points
    تشکرها
    14,753

    تشکرشده 14,732 در 3,979 پست

    حالت من
    Khonsard
    Rep Power
    792
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط reihane_b نمایش پست ها

    من حداقل تا 1 ماه دیگه بنا به دلایلی مجبورم اینجا بمونم. بعدش اگرررر خدا کمکم کنه و شرایطم نرمال باشه میتونم برگردم خونه ام
    ولی مشکل بزرگ اینجاست که من نهایتا 3 4 ماه اونجا میتونم بمونم باز باید برگردم پیش مادرم. شهری که قرار هست بچه دنیا بیاد
    تا یکی دو ماه اولم مسلما تنهایی از پسش برنمیام و ناچارا باز باید بمونم...
    بعدش مادرم رو با خودم ببرم اگه بتونم!
    سلام ریحانه جان،


    مادر شدنت را تبریک میگم. انشالله که فرزندتون شادی و برکت به زندگیتون بیاره.

    ریحانه جان، این بچه ی شماست، نه مادرت.

    یعنی چی که بعد زایمان دو ماه بمونم خونه ی مادرم، بعدش هم مامانم را ببرم.

    همسرتون حق داره هر چی بگه !
    منم جای ایشون بودم از اومدن بچه ای که زندگیم را به هم بریزه دچار نگرانی و ناراحتی می شدم.


    شما تشکیل خانواده دادید و باید مستقل باشید. بچه تون و همسرتون نیاز به آرامش دارند.

    اگه بچه و خودتون مشکل خاصی ندارید و سلامت معمول جسمی را دارید، بعد از دو ماه مادرتون را کجا می خواید ببرید؟
    با این حرفها هر مردی باشه نگران می شه که کل آرامشم با این بچه رفت .........

    برگرد برو خونه تون.
    لوس بازی را هم بذار کنار.
    تو خونه ی خودت استراحت کن.
    کمک هم لازم داشته باشی، اورژانس و بیمارستان و دکتر هست.

    توی خونه مواظب خودت باش و فقط کارهای شخصیت را بکن و نهایتا غذا درست کن.
    این دو سه ماه هم می تونی مادرت را دعوت کنی ده روز بیاد کمکت و برگرده. چند روز تنها باشید. بعد مادرشوهرت را دعوت کنی. باز چند روز تنها باشید، خواهرت بیاد و بره.

    هم تنها نیستی و هم توی کارهای سنگین خونه کمک می کنن.
    ما بینش هم چند روزی با همسرت تنها هستید و احساسش بهتر می شه.

    نوزاد هم دو سه هفته ی اولش ممکنه برات یه کم سخت باشه و بترسی که مبادا بهش آسیب بزنم.
    بعدش عادی می شه برات و باید خودت ازش مراقبت کنی.

    این بچه ای که شما اینجا گفتید، اومدنش من را ترسوند، چه برسه به همسرتون
    اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
    مادر ترزا

  12. 9 کاربر از پست مفید شیدا. تشکرکرده اند .

    maryam123 (شنبه 28 مرداد 96), niazzz (جمعه 27 مرداد 96), reihane_b (جمعه 27 مرداد 96), فرشته اردیبهشت (شنبه 28 مرداد 96), نیکیا (جمعه 27 مرداد 96), مسافر زمان (جمعه 27 مرداد 96), جوادیان (جمعه 27 مرداد 96), داود.ت (جمعه 27 مرداد 96), صبا_2009 (شنبه 28 مرداد 96)

  13. #7
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 10 دی 02 [ 10:23]
    تاریخ عضویت
    1391-5-02
    نوشته ها
    1,285
    امتیاز
    24,091
    سطح
    94
    Points: 24,091, Level: 94
    Level completed: 75%, Points required for next Level: 259
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteranOverdrive10000 Experience Points
    تشکرها
    3,681

    تشکرشده 4,954 در 1,249 پست

    Rep Power
    225
    Array
    سلام
    ریحانه جان من توی زندگیم یک چیز رو تجربه کردم اونم اینکه گفتگو با همسر در برطرف کردن ذهنیات آزار دهنده بسیار موثر هست

    با همسرت گفتگو کن
    بگو همش احساس می کنم یه چیزی داره آزارت میده خوشحال نیستی و این ناخودآگاه منو ناراحت می کنه کاش میتونستم کاری بکنم

    بالاخره حتما یه جوابی به شما داده میشه یا اینکه اصلا انکار می کنه و میگه نه هیچ چیزی نیست که دو حالت داره یا واقعا چیزی نیست یا هست ولی باز هم ایشون بعد از این سعی می کنه به روی شما نیاره یا اینکه توی ذهنش یه جوری حلش کنه و باهاش کنار بیاد

    اگر هم راحت و صریح بگه از بارداری شما ناراحته که بعید می دونم چنین چیزی گفته بشه بهتر هست براش از خواست خدا و اینکه به هرحال تقدیر داشتن بچه در این زمان بوده بگی و اینکه درکش می کنی و تا حدی بهش حق هم میدی اینکه خودت هم شاید بعد از اون کلاس ترجیح میدادی مدتی توی خونه زندگیت باشی و اینکه فکرشم نمیکردی شرایط بارداری به این صورت باشه که نشه توی خونه خونتون باشی و این موضوع خیلی آزارت میده ولی به هرحال الان با ناراحت بودن شرایط به عقب برنمیگرده پس تصمیم گرفتی با شرایط کنار بیای و به شدت نیاز داری همسرت همراهیت کنه
    براش دقیقا بگو الان بیشتر از هر وقت دیگه ای همراهیش رو و حمایتش رو نیاز داری

    حرفهاتو توی دلت نگه ندار و بیشتر سعی کن احساسی صحبت کنی تا منطقی
    توی این شرایط بهتر جواب میده

    در رابطه با بچه مطمئن باش بعد به دنیا آمدن جای خودشو توی دل پدرش باز می کنه و اصلا به این موضوع فکر نکن

    ولی حضورتو توی فکر و لحظات همسرت تا میتونی پر رنگ کن
    اگر که میتونستی با مادرت بری شهرتون که خیلی بهتر بود ولی اگر هم نمیشه دائم براش پیام بفرست از دلتنگیهات بنویس از اینکه دوست داشتی پیشش باشی شبها با لاین یا هر فضای دیگری تصویری باهاش صحبت کن
    که توی یه شهر غریب همسرت احساس تنهایی نکنه و از طرفی هم به زندگی بدون حضور شما عادت نکنه

    فاصله شهرهاتون چقدره؟
    نمیشه یکی دو روز در هفته بیاد پیش شما؟
    پرواز کن آنگونه که می خواهی
    وگرنه پروازت می دهند آنگونه که می خواهند
    ویرایش توسط فکور : پنجشنبه 26 مرداد 96 در ساعت 13:02

  14. 3 کاربر از پست مفید فکور تشکرکرده اند .

    paiize (پنجشنبه 26 مرداد 96), reihane_b (جمعه 27 مرداد 96), مسافر زمان (جمعه 27 مرداد 96)

  15. #8
    Banned
    آخرین بازدید
    چهارشنبه 01 شهریور 96 [ 10:36]
    تاریخ عضویت
    1395-11-03
    نوشته ها
    169
    امتیاز
    4,548
    سطح
    42
    Points: 4,548, Level: 42
    Level completed: 99%, Points required for next Level: 2
    Overall activity: 99.0%
    دستاوردها:
    3 months registered1000 Experience PointsOverdriveTagger First Class
    تشکرها
    228

    تشکرشده 588 در 153 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام

    هیچ وقت به همسرت نگو که اشتباه کردید بارداری شما به تنهایی اتفاق نیفتاد ایشون پدر بچه هستند و باید مسئولیت پذیر باشند با همسرت هم حسی داشته باش اما منفعلانه برخورد نکن
    بیشتر سعی کن حس پدرانه اش را تحریک کنی بتوانی کنارش باشی بهتر هست حالا که نیستید با همان پیامک مثلا بگویید بابایی من دلم امروز مثلا لواشک میخواد(حالا این مثال بود چون خانم های باردار عشق لواشکند گفتم)
    بگویید بابایی دلم برایت تنگ شده (یا نی نی مان دلش برایت تنگ شده و بی قراری می کند بیا باهاش حرف بزن و آرامش کن)
    یا در مورد اسم بچه باهم حرف بزنید در مورد وسایلی که باید بخرید دکور اتاق بچه و مسائلی از این قبیل...

    یعنی به صورت غیر مستقیم حس مسئولیت و پدری همسرت را برانگیزی

    برایت دعا می کنم عزیزم ، ان شاءالله به سلامتی زایمان کنی

    نگران نباش به خدا توکل کن


  16. 3 کاربر از پست مفید رهگذر آسمان تشکرکرده اند .

    Hildaa (پنجشنبه 26 مرداد 96), paiize (پنجشنبه 26 مرداد 96), reihane_b (جمعه 27 مرداد 96)

  17. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    یکشنبه 15 اردیبهشت 98 [ 18:50]
    تاریخ عضویت
    1394-2-31
    نوشته ها
    777
    امتیاز
    14,904
    سطح
    79
    Points: 14,904, Level: 79
    Level completed: 11%, Points required for next Level: 446
    Overall activity: 15.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdrive10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    700

    تشکرشده 1,168 در 528 پست

    Rep Power
    147
    Array
    سلام

    این افکار منفیرو بندازین دور کلا..

    نمیدونم بچه تون کی به دنیا میاد اما چن ماه بعد از به دنیا اومدنه بچه تون کلا این نگرانیها از ذهنتون خواهد رفت..

    سختیهائی داره اما به لذتش میارزه.. همسر شما هم به کلی دیدگاهش عوض خواهد شد و هم زندگیش بیشتر از قبل هدف دار و با نشاط تر خواهد شد..

    یه روزی خواهد رسید که همسرتون به خاطر فرزندتون نخواهد تونست از خونه دل بکنه.. مطمئن باشید..

    هنوز هیچ حسی در وجودتون شکل نگرفته ..

  18. کاربر روبرو از پست مفید جوادیان تشکرکرده است .

    reihane_b (جمعه 27 مرداد 96)

  19. #10
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    شنبه 30 شهریور 98 [ 12:22]
    تاریخ عضویت
    1390-10-26
    نوشته ها
    711
    امتیاز
    11,022
    سطح
    69
    Points: 11,022, Level: 69
    Level completed: 44%, Points required for next Level: 228
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,196

    تشکرشده 1,600 در 571 پست

    Rep Power
    106
    Array
    شما کلا تو زندگیتون ، خودخواهی زیاد داشتید
    همین بچه دار شدن هم از خودخواهی خودتون بوده
    تغییر رویه ندید ، نتایجش رو به زودی خواهید دید
    همسرتون هم اگه چیزی نمی گن خیلی صبر داره
    این دوستان هم از دید خانم ها می بینند و نمی تونن راهنمای درستی بکنند ، حتما به مشاور خانواده مراجعه کنید
    ویرایش توسط داود.ت : پنجشنبه 26 مرداد 96 در ساعت 20:06

  20. کاربر روبرو از پست مفید داود.ت تشکرکرده است .

    reihane_b (جمعه 27 مرداد 96)


 
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: یکشنبه 28 اردیبهشت 93, 11:43
  2. اهای جماعت من زود زود میگ میگی وابسته میشم.کمکم کنید
    توسط gheryeh در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 19
    آخرين نوشته: دوشنبه 20 خرداد 92, 15:29
  3. پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: یکشنبه 12 خرداد 92, 22:30
  4. تصمیم به ازدواج زودتر از برادرای بزرگتر !
    توسط alaviali028 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 8
    آخرين نوشته: جمعه 03 خرداد 92, 00:37
  5. هنوز عقد نکردیم، باید زودتر تصمیم بگیرم
    توسط Hamid_m در انجمن عقد و نامزدی
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: دوشنبه 01 خرداد 91, 11:45

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 11:28 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.