
نوشته اصلی توسط
آرامش خیال
همسرم وقتی فهمید من باردارم خیلی خوشحال شد
طوریکه از خوشحالی گریه میکرد.
اما متاسفانه مادرش از ریز جزییات رابطه ما باخبر بود
وایشونم مادرش رو خیلی قبول داره
الان فشار روحی زیادی رو به خاطر بچه دارم تحمل میکنم
همیشه این فکر که دارم یه انسان بیگناه رو بدبخت میکنم آزارم میده
من خیلی بچه دوست دارم
اما بعد کلی کلنجار رفتن با خودم و صحبتای بقیه که قبل از چهارماهگی روح نداره و با بدنیا آوردنش فقط آزارش میدم تصمیم به سقط گرفنم
اما استخاره که کردم واقعا بد اومد
آیه هایی هم اومد که کاملا مرتبط بود
الان این وسط گیر کردم و نمیدونم کار درست چیه
میترسم بچه رو سقط کنم و خدا تاوانشو ازم بگیره
اما از طرف دیگه میگم چرا باید این بچه بدون خانواده بزرگ شه
و تحمل این روهم ندارم که شوهرم بخواد بعدا بچه رو ازم بگیره
توروخدا برام دعا کنید که هر چی خیر و صلاح من و بچه هست اتفاق بیفته
علاقه مندی ها (Bookmarks)