سلام
نمیدونم چطوری شروع کنم. 20 سالمه و دانشجوام. دختر مهربون و باگذشت و فعالی هستم. سعی میکنم همیشه توکلم فقط به خدا باشه اما
با خودم و درون خودم مشکلاتی دارم که به شدت اذیتم میکنند انگار در قفسه ی سینه ام حبابی از غم درست میشه و عذابم میده.
نمیدونم از کمبود اعتماد به نفسه، از چه کوفتیه که گاهی انقدر حساس میشم. مثلا اگر اشتباهی در کلاس درس بکنم یا سوتی ای بدم که بد بشه یا اگه یکی از استادان باهام خوب برخورد نکنه اعصابم کامل بهم میریزه و مدام بهش فکر میکنم. همش از همه ی دوستام نظرشونو میپرسم و میگم خیلی بد شد؟ تو رو خدا راستشو بگو خیلی بد شد؟ فلانی تو بگو خیلی خیلی بد شد؟ بعد مرتب قسمشون میدم راستشو بگن و مرتب اون موضوع در ذهنم بزرگ میشه! دوستام میگن یه موقع هایی دیوونمون میکنی.
میبینم خیلی از این مسایل وقتی برای دوستام اتفاق بیفته عین خیالشون هم نیست! ولی من انگار یه خوره توی جونم افتاده باشه اذیت میشم
دیشب بابام سر یه حرفی از دستم دلخور شده بود. عذاب وجدان داشت دیوونم میکرد. از بابام معذرت خواستم ولی معلوم بود هنوز دلخوره در حالی که من ناخواسته ناراحتش کرده بودم. به مامانم میگفتم: مامان خیلی بد گفتم؟ تو رو خدا راستشو بگو
وای این وقتا انگار قلبم از درد تیر میکشه. سریع سعی میکنم موضوع ناراحت کننده رو از ذهنم بیرون کنم و موفق هم میشم ولی بی حوصله و پرخاشگر میشم و دلم میخواد بخوابم یا حتی بمیرم. یه موقع هایی وحشت میکنم. نکنه من مشکل روانی دارم که بعد از این مسایل کوچیک حتی حوصله ی زندگی هم ندارم؟
دوست ندارم هیچکس به خاطرم به زحمت بیفته و همش تعارف میکنم. کسی که برام کاری انجام میده معذب میشم و به خاطر مسایل خیلی خیلی کوچیک عذاب وجدان میگیرم.
من مجردم و بیشتر اوقات سرخوش!هیچ مشکل جدی ای در زندگی ندارم و اینجوریم! اصلا هنوز وارد زندگی جدی هم نشدم! از خودم و حس هام میترسم. من چمه؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)