به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 6 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 58

Hybrid View

  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    سلام.
    چی کارکنم وقتیکه دارن با هم دعوا میکنن؟ و من دارم ذره ذره آب میشم از غصه؟
    میدونم توی دعوای پدر مادرم نباید مداخله کنم. یه بار این اشتباه رو کردم و دیگه تجربه ی تلخی شد که تکرارش نمیکنم.
    من تا جایی که جا داره دانشگاه میمونم که توی خونه نباشم و در جریان این دعواها نباشم. اما بعضی وقتا دعواهاشون، وقتی میشه که منم خونه ام. این جور وقتا خودم رو میچپونم تو اتاقم. برای اینکه صدا هاشون رو نشنوم صدای هندزفری موبایلم رو تا ته زیاد میکنم که نشنوم بابام داره چه بی احترامی هایی به مادرم میکنه.
    ولی غصه ولم نمیکنه. میشینم تو اتاقم گریه میکنم. بخدا خسته شدم از دست دعواهاشون. مگه امن ترین جای دنیا خونه آدم نیس؟ چرا این بهترین جای دنیا برای من جهنمه؟
    کجاست اون جایی که میگن امن ترین جا برای دریافت و ابراز محبته؟ بخدا خستم...

    موندم درسم که تموم بشه کجا میخوام برم که 7 و 8 شب برگردم خونه...

    کمکم کنید. بگید چی کار کنم اثرات دعواشون روی خودم کم بشه؟


    (نمیدونستم این موضوع رو اینجا بزنم یا تو قسمت اختلاف زن و شوهر. ولی دیدم بیشتر مشکلم فردیه اینجا زدم.)

  2. 14 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    دختر مهربون (چهارشنبه 05 مهر 91)

  3. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 30 دی 91 [ 22:06]
    تاریخ عضویت
    1389-6-16
    نوشته ها
    57
    امتیاز
    2,381
    سطح
    29
    Points: 2,381, Level: 29
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    133

    تشکرشده 133 در 37 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    سلام دختر مهربون.والا چی بگم بهت از دعوای پدر و مادر؟! کملا احساستو میفهمم عزیز. من خودم همیشه این مشکلات رو دارم.درسته که من پسرم و یکم کمتر روم تاثیر میزاره ولی خیلی اعصابم بهم میریخت. بابات شاید توهین کنه به مامانت اما دست روش بلند میکنه؟؟ نه دیگه!
    من خودم 7 یا 8 ساله بودم که شدکت کتک خوردن مادرم جلو چشمام بود. یه چیزایی دیدم که وقتی یادم میاد خیلی عصبی میشم. به خاطر همین چیزا هم بود که 2 سال مریضی روحی گرفتم و از زندگیم عقب موندم. اینارو گفتم که یکم خدا رو شکر کنی.اولا که نمیشه دخالت کرد ولی میشه بعدا با صحبت کردن باهاشون شدت این دوا ها رو کم کرد. هچ راهی هم نیست که بیخیال باشی و اینارو ببینی! در هر صورت روت تاثیر میزاره.البته دعوا یکمش نمک زندگیه.ولی شما تنها کاری که میتونی بکنی اینه که آرومشون کنی.من خودم چنر بار رفتم دخالت کنم که کباب شدم!!!!
    ولی یاد گرفتم هر وقت دعواشون میشه یادشون بیارم که زن و شوهرن. یادشون بیارم که سر چه مسله ی بیخودی دارن اعصاب همه رو میریزن به هم!! بیشتر وقتا هم جواب میده. تا حدی که دیگه اکثرا دعوا حلوی ما نمیکنن! من اوضام 100 برابر بدتر بود به خدا. خدا رو شکر همه چی درست شده و بابام هم روز به روز بهتر میشه .منم دارم کمکش میکنم که خودشو اصلاح کنه.صبور باش فقط همین.ببخشید سرتونو درد آوردم

  4. 6 کاربر از پست مفید sina7119 تشکرکرده اند .

    sina7119 (جمعه 14 مرداد 90)

  5. #3
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    سینای عزیز، ممنون از توجهت.
    ببخش تو رو یاد اون روزا و خاطرات تلخی که الان توی زندگیت کمرنگ تر شده انداختم.
    خدا رو شکر که زندگی شما رو به بهبودیه.
    چه خوبه که شما میتونی توی اون شرایط بادخالتت شرایط رو بهتر کنی. اما من امتحان کردم. و دیدم که دخالت نکردن بهترین کاریه که میتونم توی اون وضعیت انجام بدم.

    نقل قول نوشته اصلی توسط sina7119
    بابات شاید توهین کنه به مامانت اما دست روش بلند میکنه؟؟ نه دیگه!
    چی بگم. قبلا ها خیلی زیاد بود. وقتی ما کوچیک بودیم. میدونم چه صحنه هایی رو میگی. حتی یادآوریش هم راه گلوم رو بند میاره...
    اما الان مادرم فقط سکوت میکنه. میدونه به محض حرف زدن دوباره همون صحنه ها پیش میاد. و پدرم حرف میزنه حرف میزنه حرف میزنه.... بعضی وقتا خدا خدا میکنم که صبر مادرم تموم نشه یه وقت که اگه تموم بشه...
    کوه آهن بذاری جای مادرم آب میشه. عجیب صبری داره مادرم...

  6. 2 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    دختر مهربون (دوشنبه 16 اسفند 89)

  7. #4
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 بهمن 92 [ 23:55]
    تاریخ عضویت
    1389-10-14
    نوشته ها
    2,086
    امتیاز
    11,615
    سطح
    70
    Points: 11,615, Level: 70
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    12,283

    تشکرشده 12,257 در 2,217 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    سلام،

    خیلی خیلی ناراحت شدم وقتی حرفهای شما رو خوندم.
    اگر یادت باشد من هم تمام این روزها را گذراندم...

    کاش پدر مادرها می فهمیدند یکی از مسئولیتهای اونها ایجاد یک محیط آرام برای زندگی فرزندان است.
    من همیشه مستقیماً در جریان اختلافهای پدر مادرم قرار گرفتم. بدترین ضربه های روحی رو خوردم. پس شما سعی کن تا می توانی خودت رو دور نگه داری. همین که در اتاقت بروی و آهنگ با صدای بلند گوش دهی، شاید راه خوبی باشه.

    باید اونها رو متوجه کرد که چقدر باعث آزار شما می شوند. نمی شود از بزرگترهای فامیل کمک بگیرید؟
    شاید، شاید، شاید کمی بیشتر مراعات کنند.

    ولی می دونم که چقدر روی زندگی ات تاثیر می گذارد و چقدر روزگار به کامت تلخ است. :(
    سر خودت رو گرم کن و هر چیزی رو بهانه کن تا بخندی.

    نمی خواستم بیشتر ناراحتت کنم، قصد من همدردی بود.

    امیدوارم مشکلاتشان حل شود و جدا نشوند.

  8. 5 کاربر از پست مفید hamed65 تشکرکرده اند .

    hamed65 (جمعه 14 مرداد 90)

  9. #5
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    سلام.فکر میکردم آروم شدم ولی به محض اینکه اومدم اینجا...

    آقا حامد ممنون که وقت میذاری. با آبی مینویسم جوابا و حرفام رو.

    نقل قول نوشته اصلی توسط Hamed65
    سلام،

    خیلی خیلی ناراحت شدم وقتی حرفهای شما رو خوندم.
    اگر یادت باشد من هم تمام این روزها را گذراندم...

    بله. یادمه. متاسفانه یا خوشبختانه تقریبا همدردیم.

    کاش پدر مادرها می فهمیدند یکی از مسئولیتهای اونها ایجاد یک محیط آرام برای زندگی فرزندان است.
    من همیشه مستقیماً در جریان اختلافهای پدر مادرم قرار گرفتم. بدترین ضربه های روحی رو خوردم. پس شما سعی کن تا می توانی خودت رو دور نگه داری. همین که در اتاقت بروی و آهنگ با صدای بلند گوش دهی، شاید راه خوبی باشه.

    ای کاش میفهمیدن. میدونی، یه چیزی هست. پدرم همه حرفاش رو میزنه و دعواهاش رو میکنه. درسته همون وقتِ دعوا اعصاب خودش هم بهم میریزه اما وقتی تموم میشه تقریبا همه حالتاش فروکش میکنه. چون خودشو خالی کرده. نمیگم کارش درسته ها. منظورم اینه که خالی شده و به کارای دیگش میرسه. مادرم رو که نمیدونم. (چون بنده خدا هیچ حرفی نمیزنه. اما اعتقاداتش محکم نگهش داشته. خیلی دلش به خدا قرصه) اما این وسط، من میمونم و یه عالمه بغض که تا چند شب برام میمونه. شاید خودشون دیگه به موضوع فکر هم نکنن. ولی صداهاشون عین روز دعوا تو مغز من هی تکرار میشه و آزارم میده. ای کاش میدونستن دارن با بچه هاشون، ثمره های زندگیشون چیکار میکنن.

    باید اونها رو متوجه کرد که چقدر باعث آزار شما می شوند. نمی شود از بزرگترهای فامیل کمک بگیرید؟
    شاید، شاید، شاید کمی بیشتر مراعات کنند.

    پدرم از هیچ کسِ هیچ کس حرف شنوی نداره متاسفانه.

    ولی می دونم که چقدر روی زندگی ات تاثیر می گذارد و چقدر روزگار به کامت تلخ است. :(
    سر خودت رو گرم کن و هر چیزی رو بهانه کن تا بخندی.

    آره تلخه. انقدر تلخه که مرگ رو شیرین میبینم.
    اما من رو اگه بیرون ببینید، باورتون نمیشه که حال روحیم این باشه.دوستام همیشه بهم میگن یه کم سنگین باش. انقدر نیشت رو باز نگه ندار :) من همیشه لبخند دارم. بعضی وقتا برای خودم هم سوال میشه که با این همه فشار روحی که روم هست چجوری اینجوری ام. جلوی همه خوبم. وقتی تنها میشم میبینم دارم میپوسم از درونم. دوستام نمیدونن کسایی که بیشتر خودشون رو شاد نشون میدن معمولا غم زیادی رو دلشونه که میخوان بقیه اونو نبینن.


    نمی خواستم بیشتر ناراحتت کنم، قصد من همدردی بود.

    نه از حرفاتون ناراحت نمیشم به هیچ وجه. من که حرف میزنم، شما که میاید و همدردی میکنید، سبک میشم. ممنون

    امیدوارم مشکلاتشان حل شود و جدا نشوند.

    ممنون. ولی 1 چیز دیگه، نمیدونم جدا شدن چه مشکلاتی داره اما زندگی ای که همه توش دارن عذاب میکشن، چه فایده ای داره!!!

    نقل قول نوشته اصلی توسط sina7119
    ببین مادرت صبر داره. تو هم صبر پیشه کن. مادرت بخاطر تو داره تحمل میکنه.قدر مادرتو بدون .مادر منم مثل اون.حتی خیلی وقت ها بهم میگفت سینا اگه امیدم شماها نبودین طلاق گرفته بودم.ولی بالاخره درست شد. اونم درست میشه. الان خیلی دیگه کم رنگ شده دعواهای ما. شما هم فقط صبر کن.میدونم سخته ولی میشه.گفته بودم بهت من 2 سال از درس و زندگی افتائم بخاطر همین چیزا مریض شدم.خدا رو شکر کن که سالمی.زیاد هم حساسیت به خرج نده دختر.آروم باش.به فکر آیندت و فرصت هات باش.اگر قرار باشه حساس بشی و کارتو ادامه بدی میشی درست مثل من که الان بخاطر همون عقب افتادن از درسم 1 ماه دیگه مجبورم برم سربازی با دیپلم!!!
    ولی نگفتم کاش نمیشد!همیشه شکر خدا رو کردم.تو هم خدارو شاکر باش و سعی کن حساس نباشی. و اگر نه داغون میشی.
    سینا جان ممنون. اینجور که معلومه شما هم خیلی اذیت شدی. خدا رو شکر که داری بهتر میشی. آینده رو برات روشن میبینم با این همتت

    اما من الانم همچین وضعیت نرمالی ندارم. یه کمی، کار از کار گذشته.
    اگه دوس داشتی اینجاها رو هم ببین:
    دختر مهربون
    نتیجه تست افسردگی وخیم
    خطاب به پدر ها و مادر ها

    نقل قول نوشته اصلی توسط Hamed65

    اى بخشنده كاملترين نعمت، اى دفع كننده هر بلا و مصيبت، اى نور دلهاى وحشت زده در ظلمات،
    ترحم كن به كسى كه سرمايه‏ اش اميد به توست و اسلحه ‏اش گريه است.
    ممنون که همیشه به موقع یه چیزی میفرستی که دلم رو با یاد خدا آروم میکنی.
    خیلی بهش احتیاج دارم. خیلی...

    آرزو به دلم مونده یه چند روز خونه آروم باشه و توش یه کم تبادل محبت ببینم بجای این همه خشم و بغض و اشک و غم...

  10. 6 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    دختر مهربون (چهارشنبه 05 مهر 91)

  11. #6
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 30 دی 91 [ 22:06]
    تاریخ عضویت
    1389-6-16
    نوشته ها
    57
    امتیاز
    2,381
    سطح
    29
    Points: 2,381, Level: 29
    Level completed: 54%, Points required for next Level: 69
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    133

    تشکرشده 133 در 37 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    ببین مادرت صبر داره. تو هم صبر پیشه کن. مادرت بخاطر تو داره تحمل میکنه.قدر مادرتو بدون .مادر منم مثل اون.حتی خیلی وقت ها بهم میگفت سینا اگه امیدم شماها نبودین طلاق گرفته بودم.ولی بالاخره درست شد. اونم درست میشه. الان خیلی دیگه کم رنگ شده دعواهای ما. شما هم فقط صبر کن.میدونم سخته ولی میشه.گفته بودم بهت من 2 سال از درس و زندگی افتائم بخاطر همین چیزا مریض شدم.خدا رو شکر کن که سالمی.زیاد هم حساسیت به خرج نده دختر.آروم باش.به فکر آیندت و فرصت هات باش.اگر قرار باشه حساس بشی و کارتو ادامه بدی میشی درست مثل من که الان بخاطر همون عقب افتادن از درسم 1 ماه دیگه مجبورم برم سربازی با دیپلم!!!
    ولی نگفتم کاش نمیشد!همیشه شکر خدا رو کردم.تو هم خدارو شاکر باش و سعی کن حساس نباشی. و اگر نه داغون میشی.

  12. 5 کاربر از پست مفید sina7119 تشکرکرده اند .

    sina7119 (یکشنبه 22 اسفند 89)

  13. #7
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    ممنونم بچه ها. خیلی مهربونید.
    الان اصلا حالم خوب نیس.
    حرف دارم براتون ولی از لابلای اشکام مانیتور رو خوب نمیبینم.
    میام بازم...

  14. کاربر روبرو از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده است .

    دختر مهربون (دوشنبه 16 اسفند 89)

  15. #8
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 بهمن 92 [ 23:55]
    تاریخ عضویت
    1389-10-14
    نوشته ها
    2,086
    امتیاز
    11,615
    سطح
    70
    Points: 11,615, Level: 70
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    12,283

    تشکرشده 12,257 در 2,217 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    نقل قول نوشته اصلی توسط دختر مهربون
    حرف دارم براتون ولی از لابلای اشکام مانیتور رو خوب نمیبینم.
    اى بخشنده كاملترين نعمت، اى دفع كننده هر بلا و مصيبت، اى نور دلهاى وحشت زده در ظلمات،
    ترحم كن به كسى كه سرمايه‏ اش اميد به توست و اسلحه ‏اش گريه است.

    گریه هم راهیست برای سبک شدن.
    هر وقت تونستی باز هم بنویس...

  16. 8 کاربر از پست مفید hamed65 تشکرکرده اند .

    hamed65 (جمعه 14 مرداد 90)

  17. #9
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 09 بهمن 92 [ 23:55]
    تاریخ عضویت
    1389-10-14
    نوشته ها
    2,086
    امتیاز
    11,615
    سطح
    70
    Points: 11,615, Level: 70
    Level completed: 92%, Points required for next Level: 35
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience Points10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    12,283

    تشکرشده 12,257 در 2,217 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.

    شما تاپیک اختلافات خانوادگی رو خوندی؟

    به نظر من از این به بعد تا دیدی شروع به دعوا می کنند، ازشون دور شو. شاید حتی یکطوری که متوجه شوند باعث ناراحتی تو شدند. البته نه اینکه بی احترامی کنی. و بعد هم یک کاری کن که صداشون رو نشنوی.

    من نمی دونم اختلافاتشون سر چی هست و تا چه حد با هم مشکل دارند. چقدر وقته که این وضع اینطوریه؟
    چند ماه؟ چند سال؟
    هر چند روز یکبار دعوا می کنند؟
    مواقعی هم هست که با هم خوب باشند؟

    تو خودت اگر بی طرف قضاوت کنی، فکر می کنی هر دو مقصر هستند یا اینکه یکی از دو طرف بیشتر از دیگری باعث ایجاد اختلاف می شه؟

    فامیل و دوستان هم با خبرند؟

    خیلی مهمه که دعواها حالا هرچقدر هم که هست، از یک حدی نگذرد. یعنی یک سری حرمت ها اگر شکسته شوند، و یک سری حرفها اگر زده شوند، دیگر خیلی جمع کردن قضیه سخت می شود.

    پدر مادر من در آخر به جایی رسیده بودند که هیـــــچ اعتمادی به هم نداشتند. آنقدر نسبت به هم بدبین بودند که هیچ کاری نمی شد کرد. تصمیم به جدایی هم عجله ای نبود. روند جدایی اونها شاید 3-4 سال طول کشید.

    اون اواخر ما راضی شده بودیم به جدایی. هرچند که مادرم الآن می گوید که خیلی راحت شده و زندگی اش بعد از جدایی بهتر شده. ولی باور کن جدایی آخرین راه باید باشه. خیلی فکر می کنم که چطور می شد جلوی این قضیه رو گرفت، ولی دیگه از دست من کاری بر نمیومد.

    اینها در جواب این حرفت بود:
    نمیدونم جدا شدن چه مشکلاتی داره اما زندگی ای که همه توش دارن عذاب میکشن، چه فایده ای داره!!!
    خیلی می تونم راجع به مشکلات جدایی بنویسم. ولی به نظر من بهتر راجع به این اصلاً فکر نکنی.

    خواهر و برادر هم داری؟ بزرگتر یا کوچکتر؟

    من فکر می کنم اگر سعی کنی وقتی که پدر و مادرت حوصله دارند، تک تک با اونها صحبت کنی، فایده داشته باشه. نه اینکه در کارشون دخالت کنی. اول ازشون تشکر کن به خاطر زحماتی که برایت می کشند. بعد سعی کن کمی دلداریشون بدی. و بعد بگو چرا این قدر با هم دعوا می کنید؟ بگو که این دعواها فایده ندارد که هیچ، با هر دعوا پایه های این خانواده می لرزد و اوضاع بدتر می شود. و بعد بگو که چقدر به تو فشار میاد و زندگی برایت سخت شده. بگو که آرزوت هست که اونها رو شاد در کنار هم ببینی و محتاج این هستی که در خانه ای آرام باشی. فکر می کنم روی هر دوی اونها می تونی از این طریق تاثیر مثبت بگذاری.

    ولی اگر بری وسط دعواشون، یا اینکه سر یک موضوع خاص طرف یکی از اونها رو بگیری، اصلاً خوب نیست. چون طرف مقابل نسبت به تو بی اعتماد می شه. باید نشون بدی که هر دو رو دوست داری. باید ازشون بخوای که به خاطر تو هم که شده، کمی منطقی تر فکر کنند و نسبت به زندگیشون تصمیم بگیرند.

    نمی شه راضی شون کنی مشاوره بروند؟

    خیلی خوبه که سعی می کنی روحیت رو شاد نگه داری. سعی کن بیشتر وقت با دوستهای خوبت بگذرونی تا اینکه افکار منفی کمتر به سراغت بیایند. هیچ وقت از رحمت خدا ناامید نباش. این مشکلات آدم رو می سازه. خود تو الآن می تونی از خیلی از اشتباهات پدر مادرت درس بگیری. بالاخره آدم هر مشکل و مانع بر سر راه رو باید پلی برای پیشرفت ببینه.

    فکر نکن که فقط تو تنها این مشکل رو داری. می بینی که توی همین جمع کوچک این تالار خیلی ها همدردت هستند. بقیه جوونها هم گرفتار مشکلات دیگه هستند. خلاصه هنر این نیست که همه چیز فراهم باشه و ما بخوریم و بخوابیم و لذت ببریم. هنر اینه که از شرایط موجود بهترین زندگی رو برای خودت بسازی.

    به خدا امیدوار باش. اون دعا هم که نوشتم، قسمتی از دعا کمیل بود که واقعاً به آروم شدن آدم کمک می کنه.

    به امید روزی که هم پدر مادرت روابط بهتری داشته باشند و هم خودت در زندگیت موفق باشی و خوش بخت بشی و بهترین محیط رو برای زندگی بچه هایت فراهم کنی.

    باز هم درد دل کن. ما می خونیم.

  18. کاربر روبرو از پست مفید hamed65 تشکرکرده است .

    hamed65 (دوشنبه 16 اسفند 89)

  19. #10
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 08 تیر 98 [ 05:40]
    تاریخ عضویت
    1389-9-30
    نوشته ها
    1,362
    امتیاز
    19,687
    سطح
    88
    Points: 19,687, Level: 88
    Level completed: 68%, Points required for next Level: 163
    Overall activity: 25.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger Second Class1000 Experience PointsVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    7,910

    تشکرشده 7,657 در 1,487 پست

    Rep Power
    153
    Array

    RE: وقتی از دعواشون به حد جنون اذیت میشم.



    نقل قول نوشته اصلی توسط Hamed65
    شما تاپیک اختلافات خانوادگی رو خوندی؟

    الان خوندم. ممنون. حرفایی خوبی اونجا زده شده بود. منم فکر میکنم مشکل جوریه که راه حل خاصی براش نیست. آخرِ آخرش همین کارایی که ما میکنیم. اهمیت ندادن. تحمل کردن. صبر کردن. از خدا کمک خواستن... چاره ی دیگه ای نمونده برامون.

    به نظر من از این به بعد تا دیدی شروع به دعوا می کنند، ازشون دور شو. شاید حتی یکطوری که متوجه شوند باعث ناراحتی تو شدند. البته نه اینکه بی احترامی کنی. و بعد هم یک کاری کن که صداشون رو نشنوی.

    میرم تو اتاق و در رو میبندم (آروم میبندم. نه اینکه در رو بکوبم.). اما براشون مهم نیست. ادامه میدن.

    من نمی دونم اختلافاتشون سر چی هست و تا چه حد با هم مشکل دارند. چقدر وقته که این وضع اینطوریه؟
    چند ماه؟ چند سال؟
    هر چند روز یکبار دعوا می کنند؟
    مواقعی هم هست که با هم خوب باشند؟

    از همون اول ازدواجشون اینجوری اند.وقتی برادر بزرگم حدود 1 سالش بود پدرم چندین بار به مادرم گفته بیا بریم دوستانه جدا بشیم. مادرم میگه "من اصلا نمیفهمیدم برای چی داره اینو میگه. با هم دعوا میکردیم. ولی همیشه اون به یه چیزه پیله میکرد. اوایل ازدواج همیشه سعی میکردم همونی باشم که اون میخواد. اما هر کاری میکردم، هر جور که رفتار میکردم بازم بهونه برای دعوا پیدا میکرد."
    پدرم شخصیت خیلی عجیبی داره. مثلا مسلمونه. مثلا به خدا و دستوراتش ایمان داره. اما برای خودش یه سری قانون و مقررات جدا گونه داره که توی هیچ کتاب دینی ای پیدا نمیشه. تعصب زیاد، بدبینی در حد مرگ!!! و متاسفانه بد دهنی!!
    من پیش مشاورم که میرم، اصلا روم نمیشه اینا رو بگم. نمیتونم پدرم رو برای هیچ کس تعریف کنم تا بتونه درکم کنه که توی چه شرایطی هستم. پدرم رو سانسور میکنم. بارها پیش اومده که با خوندن مشکلاتِ بچه ها توی سایت، یه حسی بهم دست داده. مثلا دوستی از پدرش میگه که اینجوریه و اونجوریه و من ناراحت میشم و توی دلم میگم "بنده خدا چجوری تحمل میکنه." اما بعدش که فکر میکنم میبینم وضعیت پدر خودم صد برابر بد تره. ولی انگار که بخوام قبول نکنم هی این فکر رو از خودم دور میکنم.
    این که گفتی چند وقت یکبار و اینا، سر هر موضوعی پدرم شروع میکنه به جنگ و جدال. بستگی داره چند وقت یه بار موضوعی پیش بیاد توی خونه. اگه منظورتون از خوب بودن اینه که باهم بگن و بخندن و شاد باشن، نه اصلا. اگه منظورتون اینه که بی تفوت باشن به هم، آره. میشه. کلا 2 حالت داره. یا دعوا، یا بی تفوتی. که پدرم بارها گفته "وقتی من ساکتم معنیش این نیس که ازتون راضی ام. دارم تحمل میکنم. هیچی نمیگم ولی یه وقت دیگه تحملم تموم میشه" آخه یکی نیس بگه ما داریم اخلاقای شما رو تحمل میکنیم یا شما!!!!


    تو خودت اگر بی طرف قضاوت کنی، فکر می کنی هر دو مقصر هستند یا اینکه یکی از دو طرف بیشتر از دیگری باعث ایجاد اختلاف می شه؟

    پدرم مقصره.

    فامیل و دوستان هم با خبرند؟

    خانواده ما از بیرون، با خانواده ما از درون، زمین تا آسمون فرق داره. از درون رو که تقریبا براتون گفتم. از بیرون ما از این خانواده هایی هستیم که همه حسرت داشتنش رو دارن. یه خونواده آروم، همه پسرا دکتر مهندس، پدر مادر خوب... حالم بهم میخوره از این ظاهر سازیِ مسخره..
    فامیلامون میدونن که یه سری اختلافاتی هست اما خب توی ریز جریان نیستن. از اون اول که پدرم رفته بود خواستگاری مادرم، خانواده مادرم میدونستن که پدرم اخلاق خیلی خاصی داره.یه مدتی هم با مادربزرگم اینا (مادر مادرم) زندگی میکردن اون اوایل. خب حتما اون موقع ها دعواها و بحثاشون رو دیدن. آخرین باری هم که کسی مداخله کرد، سالِ کنکور من بود. که دعواشون شد و پدرم رفت پایین خودش رو با باغچه سر گرم کرد. مادرم هم تو خونه اشک میریخت. تا اینکه به داییم زنگ زد و گفت بیا منو ببر خونه خودتون. داییم هم اومد و پا در میونی کرد. پدرم خیلی حواسش به همه چی هست. گفت "اگه میخوای الان بری خونه داداشت برو ولی قبلش یه برگه بنویس امضا کن که من دیگه به خودم اجازه نمیدم برگردم خونه و شوهرم هر تصمیمی راجع به طلاق بگیره قبول دارم." داییم هم به مادرم گفت "این که داره اینجوری میگه. حالا چیکار میخوای بکنی؟ اگه واقعا تصمیمت جدیه، قدمت سر چشم بیا خونه ما. اما فکراتو بکن."
    پدرم میدونست چیکار کنه که مادرم بعنوان طلبکار از خونه بیرون نره. همیشه بلده یه کاری کنه که دستش پر باشه. مادرم هم دلش سوخت و نرفت.
    تازه جالبیش اینجاست که پدرم میگه من دارم بخاطر بچه ها تحملت میکنم!!!! اینا برن دنبال زندگیشون میدونم باهات چیکار کنم!! دیگه تکرار حرفاشون آزارم میده...


    خیلی مهمه که دعواها حالا هرچقدر هم که هست، از یک حدی نگذرد. یعنی یک سری حرمت ها اگر شکسته شوند، و یک سری حرفها اگر زده شوند، دیگر خیلی جمع کردن قضیه سخت می شود.

    خیلی حرفهایی که نباید زده بشه زده شده. دیگه گذشته. خیلی وقته گذشته.

    پدر مادر من در آخر به جایی رسیده بودند که هیـــــچ اعتمادی به هم نداشتند. آنقدر نسبت به هم بدبین بودند که هیچ کاری نمی شد کرد. تصمیم به جدایی هم عجله ای نبود. روند جدایی اونها شاید 3-4 سال طول کشید.

    من متاسفم برای شما هم خیلی سخت بوده بخصوص که به هر دوی اونها علاقه دارید. اما من هیچ علاقه ای به پدرم ندارم. حتی اون طرف تر...

    اون اواخر ما راضی شده بودیم به جدایی. هرچند که مادرم الآن می گوید که خیلی راحت شده و زندگی اش بعد از جدایی بهتر شده. ولی باور کن جدایی آخرین راه باید باشه. خیلی فکر می کنم که چطور می شد جلوی این قضیه رو گرفت، ولی دیگه از دست من کاری بر نمیومد.

    من حرفم اینه اگه میخوان جدا شن، جدا شن. اگه هم نمیخوان یا جراتش رو ندارن یا از ریختن آبروی ظاهری ای که سالها پشت اون قایم شدن میترسن، دیگه حرفشو نزنن. اینا خطاب به پدرمه. چون میدونم بخاطر حرف مردم خیلی کارا رو نکرده که همش حرفش رو میزنه.


    اینها در جواب این حرفت بود:
    نمیدونم جدا شدن چه مشکلاتی داره اما زندگی ای که همه توش دارن عذاب میکشن، چه فایده ای داره!!!
    خیلی می تونم راجع به مشکلات جدایی بنویسم. ولی به نظر من بهتر راجع به این اصلاً فکر نکنی.

    خواهر و برادر هم داری؟ بزرگتر یا کوچکتر؟

    سه تا برادر دارم که بزرگترن. (جالبه مثل sara20، سه تا برادر دارم) یکیشون که ازدواج کرد و واقعا راحت شد از این وضعیت. (هر چند بنده خدا سرِ ازدواجش که آخرین وقتایی بود که توی این خونه بود هم زجر کشید. از اون اول زجر کشید تا این آخر . ولی الان خدا رو شکر راحته و داره آروم زندگیشو میکنه. اون دو تای دیگه هم همین روزا راحت میشن. سومیه که تقریبا انتخابشو کرده و به احتمال 95% تمومه. دومیه هم دنبالشه تا ببینیم کجا قسمتش میشه. من موندم این وسط که دارم دق میکنم از تنهایی...


    من فکر می کنم اگر سعی کنی وقتی که پدر و مادرت حوصله دارند، تک تک با اونها صحبت کنی، فایده داشته باشه. نه اینکه در کارشون دخالت کنی. اول ازشون تشکر کن به خاطر زحماتی که برایت می کشند. بعد سعی کن کمی دلداریشون بدی. و بعد بگو چرا این قدر با هم دعوا می کنید؟ بگو که این دعواها فایده ندارد که هیچ، با هر دعوا پایه های این خانواده می لرزد و اوضاع بدتر می شود. و بعد بگو که چقدر به تو فشار میاد و زندگی برایت سخت شده. بگو که آرزوت هست که اونها رو شاد در کنار هم ببینی و محتاج این هستی که در خانه ای آرام باشی. فکر می کنم روی هر دوی اونها می تونی از این طریق تاثیر مثبت بگذاری.

    مادرم که مقصر نیست. اینا رو به مادرم بگم، فقط غصش رو زیادتر کردم. با پدرم هم اصلا نمیشه حرف زد.

    ولی اگر بری وسط دعواشون، یا اینکه سر یک موضوع خاص طرف یکی از اونها رو بگیری، اصلاً خوب نیست. چون طرف مقابل نسبت به تو بی اعتماد می شه. باید نشون بدی که هر دو رو دوست داری. باید ازشون بخوای که به خاطر تو هم که شده، کمی منطقی تر فکر کنند و نسبت به زندگیشون تصمیم بگیرند.

    بله. هیچ وقت دخالت نمیکنم.
    بخاطرمن؟ مگه اصلا من براشون اهمیتی دارم؟ تنها چیزی که توی این خونه بی اهمیته منم...


    نمی شه راضی شون کنی مشاوره بروند؟

    نه. برادرم یه بار برای مشکل خودش(که میخواست بره خواستگاری و یه سری مشکلات بین اون و پدرم پیش اومده بود) رفته بود مشاوره. مشاور گفته بود که با همه خانواده باید بیاین. پدرم هم گفت" مشاور کیه که حالا من برم پیشش بگم بیا مشکل ما رو حل کن. اصلا ما مگه مشکلی داریم توی زندگیمون!!!!!!! تو هم نمیخواد بری. پس فردا برات حرف در میارن که پسره دیوونه بوده!!!!!" دیدگاههای خیلی عجیبی داره. منم پنهونی میرم مشاوره. هیچ کس از افراد خونه نمیدونن که میرم.

    خیلی خوبه که سعی می کنی روحیت رو شاد نگه داری. سعی کن بیشتر وقت با دوستهای خوبت بگذرونی تا اینکه افکار منفی کمتر به سراغت بیایند. هیچ وقت از رحمت خدا ناامید نباش. این مشکلات آدم رو می سازه. خود تو الآن می تونی از خیلی از اشتباهات پدر مادرت درس بگیری. بالاخره آدم هر مشکل و مانع بر سر راه رو باید پلی برای پیشرفت ببینه.

    اینو راست میگی. اشتباههای اونا باعث میشه حداقل ما بتونیم پدر مادرای بهتری برای بچه هامون باشیم.
    بودنِ با دوستام با تموم شدن دانشگاه تموم میشه. دیگه نمیتونم برم پیششون. حتی الانم که درس بعضیاشون تموم شده خیلی تنها شدم. اگه بخوام برم خونشون، اگه بگم که میخوام برم نمیذارن برم. یعنی مادرم که حرفی نداره. میگه "حداقل بری حال و حوات عوش میشه ولی به پدرت بگم کجا داری میری؟" منم که دیدم اینجوریه، به مادرم هم قبل رفتن نمیگم. میگم میرم دانشگاه. بعدش که اومدم به مادرم میگم پیش کدوم دوستم بودم. مادرم هم به پدرم چیزی نمیگه. اما وقتی دانشگاهم تموم شد، به چه بهونه ای برم خونه دوستام. یا باهاشون برم بیرون؟ توی خونه دق میکنم بخدا...


    فکر نکن که فقط تو تنها این مشکل رو داری. می بینی که توی همین جمع کوچک این تالار خیلی ها همدردت هستند. بقیه جوونها هم گرفتار مشکلات دیگه هستند. خلاصه هنر این نیست که همه چیز فراهم باشه و ما بخوریم و بخوابیم و لذت ببریم. هنر اینه که از شرایط موجود بهترین زندگی رو برای خودت بسازی.

    به خدا امیدوار باش. اون دعا هم که نوشتم، قسمتی از دعا کمیل بود که واقعاً به آروم شدن آدم کمک می کنه.

    ممنونم بابت دعا. اگه همین یه ذره اعتقادم به خدا رو هم نداشتم، تا الان خودم رو سر به نیست کرده بودم.

    به امید روزی که هم پدر مادرت روابط بهتری داشته باشند و هم خودت در زندگیت موفق باشی و خوش بخت بشی و بهترین محیط رو برای زندگی بچه هایت فراهم کنی.

    ممنون. همه ی این آرزوهای قشنگی که برای خودم کردی رو برای شما هم دارم.

    باز هم درد دل کن. ما می خونیم.

    مرسی. بچه های این تالار خیلی با معرفت و مهربونن. همشون

    نقل قول نوشته اصلی توسط sara20
    سلام دخترمهربون از یادداشت هاتو خوندم عزیزم من کاملا درکت میکنم ولی از دست ما هیچ کاری برنمیاد و فقط باید تا جایی که می تونیم نگزاریم به ما آسیبی وارد بشه عزیزم این دعواها واقعا برای ما بچه ها بسیار آزار دهنده است ولی الان همین کارهایی که انجام میدهی بهترین کار است از الان به فکر زمانی که دانشگاهت تموم شد نباش شاید تا آن موقع اتفاق های خیلی خوبی رخ بده و باعث شه این دعواها کمرنگ تر شه از الان غصه اون موقع را نخور اینطوری بدتر به خودت استرس وارد می کنی و بیشتر ناراحت می شی
    سلام سارای عزیز
    تاپیکت رو که آقا حامد لینکش رو گذاشته بود خوندم. واقعا متاسفم که آدم بزرگای زندگی های ما انقدر بچه اند و متوجه آدمای اطرافشو نیستن.
    آره راست میگی. کاری از دست ما بر نمیاد. جز صبر. برای من دعا کن سارا جونم. دعا کن صبرم که خیلی وقته تموم شده و چیزی ازش نمونده دوباره برگرده.
    ممنون که بهم دلداری دادی

    سلام شیدای عزیزم
    جوابامو این تو مینویسم برات:

    نقل قول نوشته اصلی توسط شیدا حاتمی
    سلام به دختر مهربون تالار

    خیلی ناراحت شدم وقتی حالت رو خوندم و فهمیدم خیلی روبه راه نیستی و اول از همه حرفام دعا میکنم که خودش بهت صبر و توانایی تحمل بده و بعد قدرت و فرصت سازش یا سازندگی...

    ببخش که چند وقت یه بار میام اینجا و ناراحتت میکنم. هیچ وقت دوس ندارم با گفتن مشکلاتم به بقیه ناراحتشون کنم. اما بعضی وقتا آدم دیگه کم میاره...

    مهربون جان کاملا میفهمم و درک میکنم وقتی از اذیت شدن حرف میزنی و میدونم بیشترین چیزی که ناراحتت میکنه اینه که شاهد همه این چیز ها هستی و هیچ کاری از دستت بر نمیاد!!احساس منفعل بودنه که بیشتر از هر چیزی آدم رو آزار میده...درک میکنم از ترس اینکه با دعواهای مادر و پدر آبروریزی بشه حتی روت نشه دوستات رو دعوت کنی خونتون...منم داشتم این روزها رو و دارم ولی دیگه مثل قبل آزارم نمیده.

    آره. همینجوریه. دوستام دیگه میدونن تا وقتی که ازدواج نکنم دعوتشون نمیکنم. بهشون گفتم. نه اینکه مشکلاتم رو بگم ها. گفتم بابام همیشه خونه هست معذب میشید اگه بیاید. ایشالا بعد عروسی همه ی تلپ شدنام رو جبران میکنم.

    اما...اما عزیز من، مهربون جان اینکه میری تو اتاق ات و صدای هندزفری رو تا نهایتش بلند میکنی اصلا روش خوبی نیست چون بدجوری به گوش آسیب میرسونه،باور کن.خواهر منم همین عادت رو اینجور مواقع داشت و حالا صداهای آروم رو نمیشنوه.یه روش دیگه جایگزین کن

    پس چیکار کنم که صداشو ن رو نشنوم!!

    سعی کن تا جایی که میشه مواقع دعوا تو روز خونه نباشی،کلاس برو،ورزش،کلاسای تخصصی همسو با رشته ات،علایقت و...میدونم همه اینها هزینه بر هست اما هزینه میکنی تا آرامش رو به خودت هدیه بدی

    آره. دوست دارم یه کار پیدا کنم تا بتونم هر کلاسی که دلم بخواد برم. مشاورم هم همینو بهم گفته. گفته اگه میخوای حالت از اینی که هست بدتر نشه باید خودت رو با کلاسای مختلف سر گرم کنی. هزینه ی کلاسا زیاده. اگه چند تا کلاس بخوام برم فکر نمیکنم بتونم روی تامین هزینش از خونه امیدوار باشم.

    مطمئن باش سن اشون که بالا بره خود به خود انرژی شون کم میشه و حوصله دعوا رو هم ندارن،چیزی که داره یواش یواش برا مادر پدر من اتفاق می افته:)و شما هم قرار نیست تا آخر عمرت پییش اونها زندگی کنی عزیز جان.

    سنشون کم نیس. نمیدونم پدر مادر شما چند سالشونه ولی پدر من 65 سالشه و مادرم 56 سالشه. فکر میکنی نرسیدن به اون سنی که شما میگی؟

    جدایی هم یه گزینه است که همیشه بد نیست ولی خوب هزینه ها و عواقب خودش رو داره و شما در جایگاه خودت باید ببینی مادرو پدرت توان پرداخت هزینه ها و قدرت تحمل عواقب اش رو دارند یا نه!مادر من که نداشت.

    مادر من تواناییش رو داره. حالا بازم پایین تعریف میکنم.

    مهربون،من وقتی آروم شدم که فهمیدم باید روی نبودنشون حساب باز کنم نه بودنشون...وقتی دیگه آزار ندیدم که قبول کردم تنهام و پدرو مادرم هر جوری که باشن خیلی تو حال شخصی من تاثیری ندارن.وقتی که جدا شدم و به همه این مسائل از بالا نگاه کردم،وقتی که فهمیدم هر کسی تو این مسیر نقشی داره و من فقط تا جایی میتونم تو نقش دیگران دخیل باشم و شاید نقش پدر و مادر من فقط همینه.وقتی فهمیدم هیچ کس جز خودم حواسش به من نیست آروم شدم و سعی کن تو هم اونها رو با همین نقشی که دارن بپذیری و اونها رو رها کنی.

    منم خودم رو تنها میبینم. اما همین تنهاییمه که داره اذیتم میکنه:(

    مهربون به خودت برس و موظب خودت و دل ات و چشمهای ناز ات باش
    مرسی شیدا جان که انقدر دلت مهربونه

  20. 2 کاربر از پست مفید دختر مهربون تشکرکرده اند .

    دختر مهربون (سه شنبه 17 اسفند 89)


 
صفحه 1 از 6 123456 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. عوارض اختلاف طبقاتی بعد از چند سال
    توسط hanie_66 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: دوشنبه 13 دی 95, 13:29
  2. دعوا با خانمم و آشتی
    توسط meghdad در انجمن طــــــــرح مشکلات خانواده: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: شنبه 01 اسفند 94, 09:18
  3. شوهرم باز باهام دعوای سختی کرد
    توسط نیلوفرغمگین* در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: پنجشنبه 26 شهریور 94, 13:10
  4. وقتی پدر و مادرم دعوا می کنند من چطوری کمک شون کنم
    توسط بانوى مهر در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 6
    آخرين نوشته: جمعه 15 خرداد 94, 18:10
  5. وقتی من و خدا جایمان عوض شد!!!
    توسط bahar.shadi در انجمن اعتقادی،‌اخلاقی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه 30 دی 91, 11:26

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 09:20 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.