25 سالمه بیکارم 5 ساله از صبح تا شب از شب تا صبح تو نتم اعتماد به نفسم به شدت پایینه گوشه گیری و زود رنجی عذابم میده نمیتونم خوب با کسی رابطه برقرار کنم تو دوران دانشجویی فقط به خاطر بچه خوشکل بودنم شبونه تو خوابگاه به زور بهم تجاوز کردن و این لهم کرد و باعث شد درسمو ادامه ندم و به همه بگم به خاطر مسائل سیاسی اخراجم کردن و فرداش که اومدم خونه از ناراحتی رفتم تو حموم و با تیغ خود زنی کردم الان هر باری که زخمش رو میبینم به خودم و پدرم که منو به اون خوابگاه فرستاد لعنت میفرستم نمیدونم چکار کنم و به کجا شکایت کنم پدر مادرم نمیفهمنم یعنی خودشونم نمیفهمن برای حرف و نظرم هیچ ارزشی قائل نیستن به خاطر تنهایی و بی توجهیشون به نت پناه اوردم بعد از مدتی با ی دختر 17 ساله پولکیه به ظاهر خوب ولی سنگدل و بی احساس آشنا شدم که بازیم داد و از احساسم سوء استفاده کرد و بعدم کنارم گذاشت حوصله هیچ کس و هیچ چیزو ندارم و به شدت افسرده شدم هر باری که از پدرم چیزی خواستم درد نداری و بدختیو برام اورده و گفته تو دیگه بزرگ شدی برو کار و من دیگه نمیتونم خرج تو رو بدم انقد عقده ایم کرده که بیرون با حسرت به مردم نگاه میکنم و سر همین موضوع با خیلیا درگیری لفظی و فیزیکی پبدا کردم بهش میگم آخه تو که از خرج و مخارج ما بر نمیای و عرضه گردوندن یه زندگیرو نداری و از اول داماد سرخونه ای و با پول ارث زنت زندگی کردی برا چی خودتو مارو بدبخت کردی بچه دار شدی چند بارم باهاش درگیر شدم که بار آخر کوبوندمش تو در مامان قسم داد ولش کنم خون جلو چشامو گرفته بود اون روز اگه نبودن لهش میکردم چند بار تهدیدشون کردم که اگه نیازهامو بر اورده نکنن خودمو میکشم اما اعطنایی نمیکنن همش میگن خدارو شکر کن منو با کارتون خوابای مولوی مقایسه میکنن حالا تمام این بدبختی ها بکنار خیلی اتفاقی جدیدا با ی دختر دانشجو تو یه شهر دیگه آشنا شدم که بدجور خاطرخام شده و برعکس اون دختره خیلی مهربون و احساسیه اما نمیدونم چکار کنم دلم نمیخواد ناراحتش کنم آخه قیافه معمولی ای داره و چون من رو قیافه خیلی حساسم هنوز نتونستم اونجوری باهاش رابطه برقرار کنم و دوسش داشته باشم ولی اون یه جورایی با حرفا و محبت هایی که بهم میکنه نشون داده که عاشقمه و من خیلی رک بهش گفتم که از نظر کار و وضع مالی در صطح خوبی نیستم اما میگه که براش مهم نیست و منو فقط به خاطر وجود خودمه که میخواد و دیوونم شده (خیلی امتحانش کردم با توجه به اون مورد قبلی که برام پیش اومده بود برای امتحانشم یه روز به ی بهونه ای خواستم تموم کنم ببینم چیکار میکنه دیدم به دست و پام افتاده و التماسم میکنه که ولش نکنم و بدون من میمیره و ... حتی بهم زنگ زد و گریه کرد و قسمم داد که ولش نکنم) به نظرتون منه بدبخت بیچاره با این همه دردی که دارم چیکار باید بکنم آخه یه جوون دیپلمه بیکار تو این وضعیت مملکت با ی پدره بازنشسته چکار میتونه بکنه آخه به خدا حرف زدن معمولیمم داره یادم میره دیگه اصلا نمیتونم رو چیزی تمرکز کنم و هر روز و هر شب این ضعف روحی و روانی داره دیوونه ترم میکنه کاش زودتر بمیرم و راحت شم از این زندگی لعنتی








علاقه مندی ها (Bookmarks)