سلام به دوستاي خوب و همدردم
مدتيه كه تو زندگي مشترك حالم خوب نيست
مطئمن نيستم اشكال از منه يا همسرم يا زندگيم..
از وقتي ازدواج كردم شادي و اميد از زندگيم بيرون رفته، وظايف سنگين درس و كار و زندگي از يه طرف... و بار مشكلات مادي زندگيمون از طرف ديگه
حالا همراهي نكردن شوهرم براي تلطيف فضاي زندگيمون هم اضافه شده
روز بروز دارم بيشتر خسته و نااميد ميشم و احساس تنهايي بدجوري داره اذيتم ميكنه
تحملم در برابر مشكلات زندگي كم شده و فشار زيادي هم بهم مياد
قبلا هر وقت كم مياوردم يا با دوستام يا به تنهايي به گردش و تفريح و طبيعت روي مياوردم اما الان عليرغم اصرار مكررم به همسر خيــــــــــــــــــــــل ي كم حاضر ميشه باهام همراه بشه كه سفر بريم يه گردش بي خرج يه عصر زمستوني توي پارك هم به زحمت مي برمش چه برسه شور و شوق و اشتياق
آره توي فضاي عاطفي زندگيمون احساس مي كنم داريم از هم دور ميشيم
شور و اشتياقمون كمتر ميشه
درگيريمون با مشكلاتمون بيشتر شخصي ميشه تا با كمك هم و صميميت...تقريبا ميتونم بگم جز لحظاتي خاص صميميتي توي زندگيمون وجود نداره!
من سرشارم از حس انتقاد و سرزنش نسبت به اون...
بي عرضه لغتيه كه بارها و بارها خواستم خطابش كنم ولي قورتش دادم و فقط عذاب وجدان از حس منفي كه گاهي بهم دست ميده
مطمئنم اون كمتر از من اين جور احساسات منفي داره ولي عليرغم سعي براي پنهان كردن حس منفيم انگار از رفتارم فيدبك گرفته و دلخوري رو توي رفتار اون هم احساس مي كنم
بارها سعي كردم صحبت كنيم اما اون هر جور فيدبك منفي كه از رابطه بخوام بدم رو انكار ميكنه و ميگه ما هيچ مشكلي نداريم
از خنثي بودنش خوشم نمياد و دلم ميخواد كه فيدبكهاي مثبتش رابطه مون رو گرمتر كنه ولي دريغ اون مثل من فكر نمي كنه
پيش خودم فكر ميكنم دوراه بيشتر ندارم: بي تفاوت بشم و سطح انتظارم رو ازش بيارم پايين
دوم سطح انتظارم رو پايين نيارم اما شكست رو توي ازدواجم بپذيرم
هر دوراه برام خيلي سخته بخصوص راه دوم برام يه واقعيت خيلي سنگينيه، خواهش مي كنم كمكم كنيد








علاقه مندی ها (Bookmarks)