سلام دوستان خوبم دختری هستم تحصیلکرده به لحاظ اجتماعی اکتیو موندم سر در گم 3 سال پیش با پسری اشنا شدم تو این رابطه حس قشنگی داشتم چون من دختریم که با هر کسی ارتباط خصوصی برقرار نمیکنم من حتی با پسرهای فامیلم میگم میخندم اما حتی دست هم نمیدم باهاشون ولی شیطنتم زیاد و همه اذیت میکنم شادم تو این دوستی قانون خاص فقط این بود که زمتنی که ماهان خانه است ارتباط تعطیل بهانه اش هم این بود که جلوی باباش نمیتونه حرف بزنه و دست بر قضا با خواهرش هم محله در امدم و فهمیدم که بلههههههههههههههه طرف از همان موفعه که با من ئوست شده متاهل بوده ولی با مخالفت خانواده اش و الانم فقط ماهان میره پیش خانواده اش زنش قهره و گفته اونا باید بیان تا منم اشتی کنم حتی در جشن تنها برادرش نبودند چون بهشان نگفته بودند اخه از 3 ماه قبل ازذواج ماهان از خانه قهر کرده بوده الانم خیلی مشگلاتش زیاده قسط هزینه دانشگاه خرج رفت و امد خانه خود دختره داشته خواهرش میگه دختره خودش امد خواستگاری کاش تورو زودتر میدید تا اینکه فهمید من میدونم کلی حرفای جالب زد و اینکه میشه با هم باشیم این حس داشته باشیم بهم ادما همدیگرو خیلی بهتر از زن و شوهرها میتونند درک کنند بذون اینکه همسر باشند از طرفی مدعی اینم هست که زنش خانم خوبه اما فوق العاده حساس و میگه وقتی با تو حرف میزنم ارامش دارم نصف بیشتر مشگلاتم با تو حل شد منم در این 3 سال هیچی کم نزاشتم به عناوین مختلف هدیه میخریدم براش نا گفته نماند که من ساکن تهرانم اما دانشجو شهرستان و ماهانم تهران هست و ما همدیگرو خانه برادر من میددیم چون میگفت خیابان امنیت نداره اما حالا میفهمم چراااااااااا؟ حالا من نمیدونم چکار کنم تشویقش میکنم به خانه اش و اینکه با زنت حرف بزن بیاد به دیدن مامان و بابات میگه نه اون خیلی رفته ولی جواب نگرفته نمیخواو ارامسس بهم بریزم میگم پس خودت چی میگه خدام بزرگه من با خانواده همسرم مشگلی ندارم بهم خانه دادند بردنم سر بهترین کار ماشین انداختن زیر پام باید تا اخر عمر سپاسگذارشون باشم اما همه اش به نام زنش من خودمم جای اون زن میزارم گناه داره نمیخوام سفره عشقم روی پشت بام کسی دیگه پهن کنم حتی میدونم به زودی ممکن پدر هم بشه و ثابت شده رفتنی این داستان منم و ماندنی اونه بهش هم گفتم اگه بفهمم نفره بعدی بیاد خودم به زنت میگم حالا من باشم یا نباشم اما واقعا داغونم نه شب دارم نه روز ان دختر شاد حالا شده منزوی اگه یک روز حرف نزنیم کلافه ام باهاش خیلی خاطره دارم نه پای رفتن دارم نه دل موندن دروغ چرا دوستش دارم با اعماق وجودم من با اون خیلی چیزارو تجربه کردم خیلی چیزارو بلد نبوذم اون یادم داد اون حس دوست داشتن یادم داد و خیلی چیزای دیگه بهم بگید چکار کنم اگه کات کنم با دلم چکار کنم وقتی به جدایی فکر میکنم بخدا کارم به بیمارستان کشیده میشه زیر سرم میرم باورش سخته اما واقعیت حالم بد میشه نفسم در نمیاد کمکم کنید دوستان اما به داستان من از چشم من نگاه کنید اولین دوست اولین عشف و اولین تجربه ها با توجه به اینکه روز اول هم گفت به ازدواج نباید فکر کرد تا ببینیم چی فسمت رقم میزنه حتی 1 بار گفت بابات تورو به من میده اگه بیام خواستگاری؟ وبعدش هم گفت که سوالم اشتباه بود اما نگفت چرا داغونم الا 20 روزه که حوصله هیچی ندارم دوستام میگن باشید باهم اومولی فکر نکن اما وجدانم چی میشه تورو خدااااااااااا اگه میگید فراموشش کنم بگید چطوری کاش میتونستم با یکی از اعضای خانوادم حرف بزنم اما نمیتونم مشگل هم از من نیست تفوت نسلی و نداشتن خواهر در ضمن 27 سالمه و کارشناسی ارشد میخونم
نمی خوام زیاد به این موضوع فکرکنم چون وقتی زیادی به این مسئله و مسئله های دیگه اش
فکر می کنم دیوونه می شم وقاطی می کنم وحوصله هیچ کس وهیچی رو ندارم
وبه همین خاطر ترجیح میدم فکر نکنم وسرمو با یه چیزی گرم کنم چون این به نفع
همه است! اگه زیاد فکر کنم هیچی به جز غصه نصیبم نمی شه ویهو همه ی مشکلات
رو سرم خراب میشن وباز دوباره فکر تنهایی می افته به جونم واون موقع است که
در ودیوار خونه می خوان بخورنم پس به همین خاطر بیخیال فکر واین جور چیزا
می شم آخه وقتی زیاد فکر میکنم ورفتارها رو تجزیه وتحلیل میکنم می بینم هیچکی
واقعا اونی که هست نیست می دونین چی میگم؟ همه یه جورایی نقاب دارن







سلام دوستان خوبم دختری هستم تحصیلکرده به لحاظ اجتماعی اکتیو موندم سر در گم 3 سال پیش با پسری اشنا شدم تو این رابطه حس قشنگی داشتم چون من دختریم که با هر کسی ارتباط خصوصی برقرار نمیکنم من حتی با پسرهای فامیلم میگم میخندم اما حتی دست هم نمیدم باهاشون ولی شیطنتم زیاد و همه اذیت میکنم شادم تو این دوستی قانون خاص فقط این بود که زمتنی که ماهان خانه است ارتباط تعطیل بهانه اش هم این بود که جلوی باباش نمیتونه حرف بزنه و دست بر قضا با خواهرش هم محله در امدم و فهمیدم که بلههههههههههههههه طرف از همان موفعه که با من ئوست شده متاهل بوده ولی با مخالفت خانواده اش و الانم فقط ماهان میره پیش خانواده اش زنش قهره و گفته اونا باید بیان تا منم اشتی کنم حتی در جشن تنها برادرش نبودند چون بهشان نگفته بودند اخه از 3 ماه قبل ازذواج ماهان از خانه قهر کرده بوده الانم خیلی مشگلاتش زیاده قسط هزینه دانشگاه خرج رفت و امد خانه خود دختره داشته خواهرش میگه دختره خودش امد خواستگاری کاش تورو زودتر میدید تا اینکه فهمید من میدونم کلی حرفای جالب زد و اینکه میشه با هم باشیم این حس داشته باشیم بهم ادما همدیگرو خیلی بهتر از زن و شوهرها میتونند درک کنند بذون اینکه همسر باشند از طرفی مدعی اینم هست که زنش خانم خوبه اما فوق العاده حساس و میگه وقتی با تو حرف میزنم ارامش دارم نصف بیشتر مشگلاتم با تو حل شد منم در این 3 سال هیچی کم نزاشتم به عناوین مختلف هدیه میخریدم براش نا گفته نماند که من ساکن تهرانم اما دانشجو شهرستان و ماهانم تهران هست و ما همدیگرو خانه برادر من میددیم چون میگفت خیابان امنیت نداره اما حالا میفهمم چراااااااااا؟ حالا من نمیدونم چکار کنم تشویقش میکنم به خانه اش و اینکه با زنت حرف بزن بیاد به دیدن مامان و بابات میگه نه اون خیلی رفته ولی جواب نگرفته نمیخواو ارامسس بهم بریزم میگم پس خودت چی میگه خدام بزرگه من با خانواده همسرم مشگلی ندارم بهم خانه دادند بردنم سر بهترین کار ماشین انداختن زیر پام باید تا اخر عمر سپاسگذارشون باشم اما همه اش به نام زنش من خودمم جای اون زن میزارم گناه داره نمیخوام سفره عشقم روی پشت بام کسی دیگه پهن کنم حتی میدونم به زودی ممکن پدر هم بشه و ثابت شده رفتنی این داستان منم و ماندنی اونه بهش هم گفتم اگه بفهمم نفره بعدی بیاد خودم به زنت میگم حالا من باشم یا نباشم اما واقعا داغونم نه شب دارم نه روز ان دختر شاد حالا شده منزوی اگه یک روز حرف نزنیم کلافه ام باهاش خیلی خاطره دارم نه پای رفتن دارم نه دل موندن دروغ چرا دوستش دارم با اعماق وجودم من با اون خیلی چیزارو تجربه کردم خیلی چیزارو بلد نبوذم اون یادم داد اون حس دوست داشتن یادم داد و خیلی چیزای دیگه بهم بگید چکار کنم اگه کات کنم با دلم چکار کنم وقتی به جدایی فکر میکنم بخدا کارم به بیمارستان کشیده میشه زیر سرم میرم باورش سخته اما واقعیت حالم بد میشه نفسم در نمیاد کمکم کنید دوستان اما به داستان من از چشم من نگاه کنید اولین دوست اولین عشف و اولین تجربه ها با توجه به اینکه روز اول هم گفت به ازدواج نباید فکر کرد تا ببینیم چی فسمت رقم میزنه حتی 1 بار گفت بابات تورو به من میده اگه بیام خواستگاری؟ وبعدش هم گفت که سوالم اشتباه بود اما نگفت چرا داغونم الا 20 روزه که حوصله هیچی ندارم دوستام میگن باشید باهم اومولی فکر نکن اما وجدانم چی میشه تورو خدااااااااااا اگه میگید فراموشش کنم بگید چطوری کاش میتونستم با یکی از اعضای خانوادم حرف بزنم اما نمیتونم مشگل هم از من نیست تفوت نسلی و نداشتن خواهر در ضمن 27 سالمه و کارشناسی ارشد میخونم

علاقه مندی ها (Bookmarks)