من سابقه شر داشتم ۷سال جوونیم تو زندان گذشت تا این که خدا بعد آزادیم یه دختر خوشگل و مهربونو گذاشت سر رام براش جون میدادم . میمردم خار بپاش میرف من ۲۷سالم بود اون ۱۸ .
باهم رابطه داشتیم حتی تو سه سال دوستیمون رابطه جنسی شدیدم داشتیم ک نتیجش از دست دادن دخترونگیش بود. هرچی میگف فراهم بود کسی نمیتونست نگاش،کنه. اخلاقش حرف نداشت مثل خوشگلیش بود.
خیلی میخواستمش خونه رو ک ارث و سهمم بود بابام به اسمم زد رفتم خواستگاریش . پدر مادرش گفتن نه که نه.دخترمون تحصیل کرده خوشگله بدیم به یه شرور. هرچی گفتیم توبه کردیم اینا افاقه نکرد خودشم خیلی گریه کرد و سختی کشید و گفت فرار کنیم منم که دیوونش بودم نگو خل نامه مینویسه قبل از رفتنمون میبینن نامشو کلا راه های ارتباط با بیرونو براش قط،میکنن و باباش بردتش تو خونه کرج زندانی کرد . من سه ماه پیر شدم جنگیدم گشتم دنبالش دختر دایی هاش بهم گفتن کجاس ولی باز ادرس نداشتم. خلاصه ک بعد سه ماه ز زد گفت برو قسمت نیس من حالم خوبه خیلی دوست دارم و دیگه نیا سراغم. من کم بدبختی نکشیده بودم که داغ اینم ب دلم بمونه. یه سال شده بودم مثل دیوونه ها رفیقام هوامو داشتن تا یکم از دیوونگی درام اما فراموش نشد.
مادرم برام زن گرفتن که خداییش زن بسازو مهربونی بود خیلی هم مارو دوست داشت. اما من فقط به چشم یه همخونه ک گاهی هم باهم بخوابیم نگاش میکردم. همش اونو میدیدم تو خونم. هرجی میشد هر لباس زنونه ای هم میدیدم اون لعنتی میومد جلو چشمم زنم میدونست بهش گفته بودم کلی تلاش میکرد فراموش کنم ولی خودشم داغون میشد. صب میرفتم سرکار شب میومدم یه جوری بازندگی تا میکردم تا این که بلخره باز زنگ زد. باز صداشو شنیدم رفتم ب دیدنش نگفتم زن دارم وای که چقدر بغلش کردم چقدر دعواش کردم که چرا بدون امیر رفتی. حالا اومده میگه خودکشی کرده از ترسشون ولش،کردن گفتن اصلا برو پیداش کن. حالا من چیکار کنم چجوری بهش بگم زن دارم. الان تقریبا یه خفتس برگشته منم وسط کارم مرخصی میگیرم میرم دم دانشگاهشون دنبالش میبرمش بیرون رکی دوساعت.نمیخوام دیگه از دستش بدم این دفعه بره واقعا میمیرم. زنم چی. اونو چیکار کنم چه جوری بگم برو. میگم نصف خونه رو ب اسمش بزنم طلاقش بدم یه خونه واسه خودمون بگیرم. اصلا چیکار کنم کمکم کنید. ب این چه جوری بگم زن دارم. میگه دیگه جرئت ندارن بگن نه بیا باز خواستگاریم.